جلیل زارع|

سلام. اگه یادتون باشه، در ششم تیر در قسمت دیدگاه ها، مطلبی با عنوان ” یک ماجرای واقعی؛ شاید حکمتی نهفته بود…” در داریون نما به نمایش در اومد. همون که یه تصویر برگ ریزون پاییزی هم داشت.

برای اونایی که حوصله ندارن دوباره اون مطلب رو جست و جو کنن و بخونن، بگم که:
ماجرا، مربوط می شد به جوونی با استعداد و شاگرد ممتاز که چند سال پیش در یکی از بهترین دانشگاه ها در رشته ی مهندسی…… پذیرفته شده بود. ولی بعد از قبولی، پدرش موقع کارگری از بالای ساختمون پرت شد و تا او را به بیمارستان رسوندند، فوت کرد. صاحبخونه هم عذرشونو خواست و در یه اتاق سه در چهار در جنوب شهر مستاجر شدن.مادرش بیمار بود. بی سرپرستی خواهر و برادراش از یک سو و بیماری مادرش هم از سوی دیگر او را مجبور به ترک تحصیل کرد و تا اومد به خودش بیاد، شده بود یه دست فروش حرفه ای ! شوهر خاله اش هم که نمی خواست دامادش یه دست فروش بی نوا باشه، نامزدی اون رو با دختر خاله اش به هم زد !

اینا رو نگفتم که یه بار دیگه تو این ایام، شادیتونو به هم بریزم !

میخوام ادامه ی ماجرا رو با هم پی گیری کنیم و به یه جمع بندی خوب برسیم !

و اما ادامه ی ماجرا:
الحمدلله، امروز دیگه اون جوون پرکار و با استعداد ولی مایوس پیشین، دست فروش نیست ! یه جایی کار گیر اورده و از ساعت ۸ صبح تا ۴ بعد از ظهر، مشغول کاره ! بقیه و قتش رو هم علاوه بر رسیدگی به مادر و خواهر و برادراش، مشغول مطالعه است برای شرکت کردن دوباره در کنکور سال ۹۳٫ هر چند مادرش هنوز بیماره ولی حالش خیلی بهتره و اگه خدا بخواد حالش بهتر هم میشه. شوهر خاله اش هم از …. شیطون پیاده شده و قول داده اگه این پسرخاله ی عاشق، آینده ی درخشانش رو رقم بزنه، بادا بادا مبارک بادا! ایشالا مبارک بادا !

فقط خدا عالمه و از همه کس و همه چیز آگاه، ولی من فکر می کنم به لطف همون خدا و تلاش شبانه روزی خودش و البته دعای مادر، با هوش و استعداد و پشتکار فوق العاده ای که داره، هم دانشگاه قبول میشه و مهندس میشه، هم خونواده اش رو از این فلاکت و بدبختی نجات میده و هم دختر خاله نصیبش میشه. من دلم مثل روز روشنه.

اینارو گفتم که حرف آخر رو بزنم:
عزیزان دل برادر ! روزگار، گل حسرتی در دل این جوون یتیم و بی نوا کاشته بود که روز به روز هم داشت بیش تر و بیش تر تو دلش ریشه می دووند و رشد می کرد ! و کم تر کسی هم به این موضوع توجه می کرد ! ولی الحمدلله، این جوون نازنین، به خودش اومد و با اراده ای پولادین، گام نخست رو در ریشه کن کردن گل حسرت برداشت و خدا هم لطفش رو شامل حال اون کرد و به جای گل حسرت، گل امید رو در دلش کاشت !

امروز، این نهال تازه رسته، خودی نشون داده و اگه خدا بخواد در آینده ای نه چندان دور، رشد می کنه و بالنده و بارور میشه. شما هم براش دعا کنید تا تصویر برگ ریزون پاییزی زندگیش، جای خودش رو با تصویری زیبا از رویش یه گل بهاری عوض کنه….

کلیدواژه ها :

این خبر را به اشتراک بگذارید :