عیسی درویشی|

من این طرز نگاه کردن رو می شناسم می دونم این جور که نگام کنه می خواد یه چیزی بگه…

وارد خونه که شدم بانگاه کردنش خودم بیش قدم شدم گفتم بگو خانم چی شده، باکمی ترس ودلهره گفت یه گربه از ظهر رفته بشت کمد لباسی بیرون هم نمیاد!

gorbeh

رفتم با چراغ قوه‌ دیدم داره با التماس نگاهم می کنه گفتم بیا برو بیرون مگه نمی دونی ما آدمهاخیلی دوس نداریم با شما حیوون جماعت هم خانه باشیم.

بازبان بی زبانی التماسهایش را بیشتر کرد؛ رفتم چوب بیارم برگشتم دیدم دوچشمتان روز بد نبینه یه گربه شده چهارتا خانم بدون ماما وبیمارستان زاییده بود.

دستم براش دراز کردم عین شیر نر غرش کرد راهی نداشتم با آتش نشانی داریون تماس گرفتم. خدا خیرشون بده زود هم اومدن با فن وفنون خودشون مادر. رو فراری

دادن کوچولوها هم گذاشتیم تو کوچه مادره اومد بردشون. دیگه برنگشت نمی دونم چه فکری حالا می کنه ولی امیدوارم ناراحت نشده باشه!

کلیدواژه ها :

این خبر را به اشتراک بگذارید :