به کوشش:جلیل زارع-علی زارع|

بسم رب الشهدا و الصدیقین….

***شهید، زیباترین زخم بر پیکر هستی و «شهادت» دلنشین ترین غزلی است که از لب های سرخ حقیقت می‌تراود. شهادت بیداری را معنا می‌کند و بینایی را شفاف می‌سازد. شهادت مشعلی است که خداوند رحمان، در جان برگزیدگانش می‌افروزد، تا تاریکی از شانه‌های زندگی بگریزد.

شهید، چشمه ی آتشی است که خرمن ظلم را می‌سوزاند و آب روانی است که بر کویر تشنه عدالت جاری می‌شود. هر شهید سپیده‌ای است که در افق آسمان‌ها طلوع می‌کند و پیام‌آور صبح می‌شود. شهادت شهید، به طور یقین بسیار پرارزش‌ تر و مؤثرتر از حیات اوست. «شاهد» از اوصاف خداوند است و زمانی که کسی به آن درجه از اخلاص برسد که به مقام شهادت نایل آید، به راستی مخلوقی است ملحق شده به خالق و شاهدی است از «ونفخت فیه من روحی».

***همه ی ما ، گاهی دلتنگ می شویم و دلمان می خواهد با کسی درد دل کنیم .چه کسی بهتر از شهدا ؟ … دلتنگی هایمان را با شهدا در میان بگذاریم … کسانی که به خاطر رضایت خدا و دل ما ، از خود و دل خود گذشتند .
یکی از این عزیزان، شهید سهراب خسروی است. سرباز شهید سهراب خسروی.

***بیش از این چیزی نمی گویم… شما بگویید… با سرباز شهید سهراب خسروی عزیز، درد دل کنید.

*** مصاحبه با خانواده شهید:

شهید سهراب خسروی، فرزند آقا حسین در سال۱۳۴۳ در روستای بست خیر آباد، متولد شد. فرزند دوم یک خانواده ی شش نفری بود که وقتی سهراب دو ران کودکی را می گذراند، به داریون نقل مکان کردند . سهراب، دوران ابتدایی را در مدرسه حقیقت جو داریون پشت سر گذاشت و وارد مدرسه راهنمایی هاتف اصفهانی (راهنمایی بوعلی فعلی) شد . در آن ایام، تظاهرات مردم بر علیه رژیم ستم شاهی در حال شکل گرفتن بود و سهراب به علت علاقه ای وافر به امام خمینی (ره) و افکار انقلابی ایشان، به این راهپیمایی ها راه یافت و در سرنگونی طاغوت ، نقش داشت.

پدرش می گوید: “سهراب، خیلی به امام ارادت داشت و همیشه می گفت باید تابع امام باشیم و حرف ایشان را گوش دهیم تا به سرمنزل مقصود برسیم.”

از آن جا که این پدر بزرگوار، به خرید و فروش وسایل کشاورزی از قبیل تراکتور و تلمبه اشتغال داشت، سهراب هم به سمت این کار، گرایش پیدا کرد و یاری رساندن به پدر را به تحصیل علم ترجیح داد.

پدر شهید می گوید: “سهراب، خیلی روی کسب روزی حلال تاکید داشت وهمیشه مرا هم به آن سفارش می کرد . در معامله، هرگز به حربه ی سوگند روی نمی آورد و همیشه حقیقت را به خریداران می گفت و اهل دروغ و دغل نبود . یک بار معامله ای با فردی لاری انجام دادیم که مبلغی پول، حدود هشت صد تومان آن زمان، اضافه داده بود. وقتی با شمارش وجه، متوجه این موضوع شدیم، سهراب سریعا به شیراز رفت و طرف معامله را در ترمینال مسافربری پیدا کرده ، پول اضافه را به وی برگردانید .آری کسب روزی حلال، درسی بود که سهراب در مکتب ائمه ی اطهار(ع) آموخته بود.

در دوران نوجوانی در ایام محرم، در هیات های عزاداری سید و سالار شهیدان، شرکت می کرد و به نوحه خوانی می پرداخت .تمام نوجوانان را جمع می کرد و در کوچه های بست خیر آباد مشغول جمع آوری پارچه برای بستن علم می شدند . علم ها را در کوچه ها چرخانده و به مداحی می پرداختند . برادران و خواهران سهراب نیز، درس شهادت و شهادت طلبی را در همین هیاتها آموختند.

سهراب، خیلی میهمان نواز بود. بارها دیدیم که سهراب با چند نفر به خانه می آمد و می گفت ماشین گیر نیاورده اند، من هم آن ها را به خانه آورده ام تا فردا بروند. و به مادرش سفارش می کرد، مبادا به آن ها بد بگذرد! یک بار سهراب از من پول گرفت تا به شیراز برود ولی بعد از گذشت ساعتی برگشت .به او گفتم: چرا به شیراز نرفتی ؟ پاسخ داد: پیرزنی را دیدم که بیمار بود و قصد رفتن به شیراز را داشت ولی پولی نداشت. من پولم را به او دادم تا جهت کرایه و دوا و درمان خرج کند. من بعد هم می توانم به شیراز بروم ولی این پیرزن در راه مانده بود و اهل داریون هم نبود. رسم مروت ندیدم او را آواره کنار خیابان رها کنم.

با شروع جنگ تحمیلی، زمان سربازی سهراب نیز فرا رسید. شد سرباز آقا امام زمان (عج) و وارد پادگان آموزشی آباده شد. بعد از سپری کردن دوره آموزشی، به شهر اهواز رفت و در خط مقدم جبهه مشغول به خدمت شد .موقعی که می خواست به خدمت برود، تازه برایش نامزدی کرده بودیم .به او گفتیم: فرزندم بگذار جشن عروسی بگیریم، بعد به جبهه برو .ولی سهراب گفت وقت نیست و باید به جنگ و یاری برادرانم بشتابم .برای عروسی هیچ وقت دیر نیست. باشد برای بعد از جنگ. سرانجام،پس از هفت ماه خدمت، در جبهه ی مهران، شربت گوارای شهادت را سرکشید و به دیدار معبود شتافت.”

***نحوه ی شهادت:
سوار بر جیپ تویوتای حامل خمپاره انداز بود که بر اثر برخورد خمپاره به درجه ی رفیع شهادت نائل آمد و به آرزوی دیرینه اش رسید.

***تاریخ و محل شهادت : ۱۳۶۵/۹/۲۱، جبهه ی مهران

گله خانواده شهدا از مسئولین امر:
“در دیدارهایی که تا کنون با خانواده ی شهدا داشته ایم، بسیاری از آن ها از عدم سرکشی مسئولین به آن ها گله مند بودند.

می گویند: ما به لطف خدا، نیاز مالی نداریم و به همین که داریم ، قانعیم و از مسئولین کمک مالی طلب نمی کنیم. وقتی کسی به ما سر می زند و به حرف ها و درد دلمان گوش می دهد،روحیه و انرژی می گیریم و باور می کنیم که شهدا فراموش نشده اند ولی وقتی می بینیم دریغ از یک سلام و علیک و احوالپرسی! دلمان برای مظلومیت شهدا می گیرد و این حقیقت تلخ را می پذیریم که دیگر کسی تره ای برای ما خانواده ی شهدا، خرد نمی کند. هم شهیدمان فراموش شده و هم خودمان !

باور کنید، برای خودمان ناراحت نیستیم که تا خدا را داریم، همه چیز داریم. پناه بی پناهان خداست . ولی نگران آن هستیم که نسل فعلی و به تبع آن نسل آتی، نه تنها شهدا که راه و رسم آنان و فرهنگ دفاع مقدس را به فراموشی بسپارند و روزی که این درد جان سوز به سراغمان بیاید، فاتحه ی ما هم خوانده است. از درون متلاشی می شویم و می پوسیم و نتیجه اش می شود، دل خوش کردن به بیگانه و فرهنگ بیگانه ! ”

***پدر شهید نیز در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود، آهی کشید و با صدایی که درد و رنج فراموشی در آن هویدا بود، گفت: ما و شهیدمان با خدا معامله کرده ایم و از بندگان خدا هیچ توقعی جز سرکشی نداریم .

این هم سخنی از زبان خانواده های شهدای منطقه داریون خطاب به مسئولین:

بین خانواده های شهدا، نباید تفاوت گذاشته شود. تمام آن ها عزیز هستند و قابل احترام . به دیدار همه ی آن ها بشتابید نه این که خدای ناکرده دیدارهایتان محدود به عده ای خاص باشد و بقیه را فراموش کنید ! می دانیم شاید قصد و غرضی در کار نباشد، ولی با برنامه ریزی دقیق تر و عادلانه می توان در طول سال از تمام خانواده های شهدای منطقه داریون دیدن کرد و پای درد دلشان نشست .

باور کنید وقتی برای انجام مصاحبه می رویم و با آنها هم صحبت می شویم، گریه امانمان نمی دهد ! چیزی به جز صفا و صمیمیت نمی بینیم ! توقعی هم از ما ندارند جز این که آن ها را فراموش نکنیم. عزیزان، آیا این توقع زیادی است !؟

کلیدواژه ها :

این خبر را به اشتراک بگذارید :