جلیل زارع|

تازه دانشجو شده بودم. یه صبح جمعه ، تو “خوابگاه طرشت” ( نزدیکی های میدون آزادی)، کله پاچه گرفتیم و جاتون خالی به قول بچه ها زدیم تو رگ ! بعدش هم شیطونیمون گل کرد ! یکی از بچه ها یه بلند گوی دستی برای برادرش که با وانت ، میوه فروشی می کرد، خریده بود که ببره شهرستان ! قرار شد همگی بریم بیرون از خوابگاه ، توی بلند گو داد بزنیم: “خیار، گوجه، پیاز، سیب زمینی… بدو بیا که تموم شد”.

با بلند گو رفتیم بیرون از خوابگاه. خوابگاه تو دل یه محله ی قدیمی و اصیل به اسم ” طرشت” قرار داشت. “ده… بیست… سی… چهل ” کردیم، قرعه ی فال به نام من دیوانه زده شد ! چاره ای نبود. نباید کم می آوردم. برای یه شیرازی اونم از نوع داریونیش که بارها پز داریونی بودنم رو داده بودم ، افت داشت که جا بزنم ! گفتم: هر چه بادا باد ! کی به کیه ! مثل بچگی ها که در خونه ها رو میزدیم و در می رفتیم، یه دادی میزنیم و در میریم !

ولی این طوری نشد ! داد رو زدم ولی نشد در برم ! جاتون خالی ! نه ! نه ! چشمتون روز بد نبینه ! من شروع کردم به داد زدن تو بلندگو: خیار …گوجه… پیاز …سیب زمینی… بدو بیا که تموم شد !!! بچه ها تشویقم میکردن و منم احساساتی شده بودم و هی داد رو داد و فریاد رو فریاد …..: زنبیل دار ! زنبیلتو بردارو بیار…. بدو که تموم شد….

چشمتون روز بد نبینه ! زن های همسایه زنبیل به دست بدو بدو اومدن تو کوچه، دنبال وانتی می گشتند که نبود… که یهو چشمشون افتاد به من بدبخت فلک زده ! حمله کردن طرفم ! در یه چشم به هم زدن، دوره ام کردن ! بچه ها فرار کردن و رفتن تو خوابگاه…. زن ها هم فهمیدن که ما مال این خوابگاهیم ! خشکم زده بود ! هر کسی چیزی می گفت ! متلک بود که بارم می کردن ! از خجالت شده بودم زیر عرق ! کله پاچه به جونم زهر شد ! یکی می گفت : این مزاحم رو که کله صبحی ما رو از خواب بیدار کرده و کشونده تو کوچه، ببریمش کلانتری، تحویلش بدیم ! دیگری می گفت: تحویلش بدیم به نگهبان خوابگاه …. اون یکی می گفت: بدیمش به کمیته انضباطی دانشگاه …اسم کمیته ی انضباطی که اومد دلم هوری ریخت تو ! یه ترم اخراج رو شاخش بود !

در حالی که از خجالت خیس عرق بودم ، شروع کردم به عذرخواهی کردن….. خدا خیرش بده …. یکی از خانوما گفت: مگه ما دنبال یکی نمی گردیم که به بچه هامون خصوصی درس بده ! دانشجوهای این دانشگاه هم که از اون … خون ها هستن ! بعد هم رو کرد به من بخت برگشته و گفت: اگه میخوای نجات پیدا کنی، فقط یه راه داره. گفتم: هر چی بگید، قبول. گفت: شرطش اینه که یک ماه تموم بیای به بچه هامون درس بدی. من که اون موقع جز رهایی از دست اولاد حوا به چیز دیگه ای فکر نمی کردم، فورا قبول کردم.

قرار، مدار رو گذاشتیم، آدرساشونو گرفتم و انصافا هم به قولم عمل کردم و از فردای اون روز شدم معلم خصوصی بچه هاشون…. بعضی ها به زور حق التدریسم هم بهم دادن…. ولی من که به قول همسایه ها سواد و بیانم برای تدریس خوب بود ، از اون به بعد شدم معلم خصوصی محل و کار و بارم گرفت و ای ی ی ی ی ی از اون جا که میگن خدا روزی رسونه، تو این شهر در اندشت و تو غربت پایتخت خرجیمون در میومد….

ولی یادش به خیر…. دوست هم دوست های قدیمی ! اونم از نوع دانشجوش ! اونم دانشجویان دانشگاه …….. ! عجب دوست های دانشجوی با وفایی داشتمو خودم هم خبر نداشتم! تا خطر رو احساس کردن دو تا پا داشتن ، دو تا هم قرض کردنو… د… فرار… !

این طوری هاست دیگه ! عزیزان دانشجوی کاربر داریون نما روزتون مبارک….. !

کلیدواژه ها :

این خبر را به اشتراک بگذارید :