جلیل زارع|

خواستم از این روز بزرگ بنویسم. روز آزادسازی خرمشهر. دیدم خیلی ها که در دفاع از شهر و آزادسازی آن نقش مستقیم داشته اند، خیلی بهتر از من وقایع آن را ثبت کرده اند و دست به قلم شدن من، فقط زیره به کرمان بردن است و بس. گفتم از خاطرات خودم بنویسم. رفتم سراغ دفتر خاطراتم. لابلای برگ های کهنه ی آن گشتم. پیدایشان کردم. خاطرات اولین روزهای جنگ را. آمدم دستی به سر و رویشان بکشم و از دل آن ها چیز به درد بخوری بکشم بیرون و بعد از ویرایش و بازنویسی تقدیم شما داریون نمایی های عزیز کنم. دیدم نمی شود. ویرایش و بازنویسی شده اش،حس و حال آن روزها را نمی رساند. حس و حال آن روزهای آتش و خون را.

اصلا ویرایش می خواهد چه کار ؟ حالا دو تا غلط املایی و انشایی هم داشته باشد. پر از اشکال و ایراد نگارشی باشد، بهتر از آن است که بازنویسی شود. آن وقت دیگر اصل نیست. می شود بدل. و بدل هرگز جایگزین اصل نمی شود. پس این شما و این هم برگ هایی از دفتر رنگ و رو رفته ی خاطراتم. برگ سبزی است تحفه ی درویش. تا چه قبول افتد و چه در نظر آید:

« * دوم مهر ماه سال ۵۹:
دیروز، روز سختی را پشت سر گذاشتم. روزی که تا حالا تجربه اش نکرده بودم. روزی که تا زنده ام هرگز فراموشش نمی کنم. پریشب، ازنا بودم. تمام دیروز توی راه ازنا – خرمشهر و دیشب تا حالا هم خرمشهر هستم. پریشب، آغاز جنگ و بمباران خرمشهر را از تلویزیون شنیدم. مادرم خیلی نگران بود. آخر، برادرم خلیل، تک و تنها در خرمشهر بود. پس حق داشت نگران باشد.

تا صبح، خواب به چشم هیچ کس نرفت. صبح زود از مادر و خواهر و برادرانم خداحافظی کردم و از خانه زدم بیرون. هیچ ماشینی به سمت خرمشهر نمی رفت. همه داشتند از خرمشهر با اثاثیه می آمدند. دو سه ساعتی منتظر ماندم تا بالاخره یک بنز خاور جلو پایم ترمز کرد. گفت : « کجا؟ » گفتم : « خرمشهر » گفت : « همه دارند از خرمشهر می آیند تو داری می روی ؟ » گفتم : « برادرم آن جاست. » گفت : « بیا بالا. »

رفتم بالا. گفت : « شانس آورده ای. من دیشب اثاثیه خانواده ای را بردم گلپایگان. چون خانواده خودم شاه آباد هستند دارم می روم آن جا( شاه آباد محله ای بین خرمشهر و آبادان است ). تو را هم نزدیکی های خرمشهر پیاده می کنم. بقیه راه هم خودت برو. »

به جاده اهواز خرمشهر که رسیدیم بچه های سپاه اجازه نمی دادند به سمت خرمشهر برویم. راننده کلی التماس کرد و گفت خانواده ام آن جا هستند تا اجازه دادند برویم. هوا تاریک شده بود. قدم به قدم بچه های سپاه جلومان را می گرفتند و بعد از صحبت با راننده اجازه می دادند چراغ خاموش راهمان را ادامه دهیم.

نزدیکی های خرمشهر، از وحشت بدنم به لرزه افتاد. همه جا در آتش می سوخت و دود آسمان را فراگرفته بود. راننده مرا پیاده کرد. راه را بلد بودم. با ترس و لرز در تاریکی راه می رفتم. بالاخره رسیدم خرمشهر. خیابان چهل متری. وارد کوچه خودمان شدم. دم در که رسیدم در زدم. اول کسی در را باز نکرد. دوباره در زدم. بی فایده بود.

صدا زدم: « خلیل، من هستم جلیل. اگر توی خانه هستی در را باز کن. » با عجله در را باز کرد و مرا کشید تو. گفت : « تو این جا چکار می کنی ؟ مگر نمی بینی چه جهنمی است ؟ همه دارند از خرمشهر می روند آن وقت تو آمده ای این جا که چه بشود ؟ »گفتم : « مادر نگرانت هست. » گفت : « نگرانی ندارد. شهرِ هرت که نیست ! نیروهای نظامی، صدام را سر جایش می نشانند. »

رختخوابش را انداخته بود وسط هال، زیر پنکه سقفی. گفتم : « چرا تو اطاق نخوابیده ای ؟ چرا وسط هال ؟ » گفت : « وسط هال، دور از در و دیوار، امن تر است. » به شوخی گفتم : « فکر پنکه را نکرده ای ؟ می افتد روی سرت. » برادرم لبخند زد و رختخوابم را انداخت کنار خودش و گفت : « بگیر بخواب. صبح باید بروی شیراز. »

• دوم مهرماه سال ۵۹ :
• سری زدم به مسجد جامع خرمشهر. اول چاسپی توی خیابان ریاضی نزدیک لب شط. مسجد شده است محل تجمع سپاهی ها و نیروهای مردمی که قصد دفاع از خرمشهر را دارند. تند و تند زخمی ها را عقب وانت و هر وسیله دیگری که پیدا می شود از خرمشهر خارج می کنند و می برند بیمارستان.

خیلی وحشتناک است. خیلی. تعداد زخمی ها زیاد است. می گویند دویست سیصد نفری هم شهید شده اند. شهر دارد ویران می شود. صدای توپ و تانک و خمپاره از دور به گوش می رسد. خیلی از ساختمان ها خراب شده اند. هنوز جز سپاه و نیروهای مردمی کسی به کمک مردم خرمشهر نیامده است. می گویند توپخانه اصفهان در راه است دارد می آید جلو پیشروی عراقی ها به داخل شهر را بگیرد.

راستش، ترسیده ام. خیلی هم ترسیده ام. بیش تر نگران برادرم هستم تا خودم. اول صبح به من گفت: « همین امروز برو شیراز. » من هم به او گفتم: « تو برو. من می مانم مواظب خانه هستم. » آخرش هم نه او حاضر شد برود نه من.

محال است. من هرگز دلم رضا نمی دهد برادرم را تنها بگذارم و بروم. برادرم گفت : « خانه من این جاست. کجا بروم ؟ » من هم گفتم : « خانه من هم این جاست. سال هاست این جا زندگی کرده ام. اگر هم می روم ازنا و می آیم، برای کار است. کجا بروم ؟ » گفت : « قبل از این که تو بیایی صغری و شهلا این جا بودند، فرستادمشان شیراز ( صغری، خواهرم است و شهلا دختر برادرم ) به شهلا گفته ام به مادرش بگوید یک وقت راه نیفتند با بچه ها بیایند این جا. تا ببینیم چه می شود. تو هم حتما باید بروی. من باید این جا بمانم. نمی توانم خانه و زندگیم را رها کنم و بیایم که. »

• سوم مهرماه سال ۵۹ :
• امروز آمده ایم این ورِ پل. آمده ایم کوت شیخ. پسر داییم روح الله هم این جاست. خانه اشان شاه آباد بود. تازگی ها آمده اند خرمشهر خانه خریده اند. ولی خانه اشان این ورِ پل است. کوت شیخ. این جا فعلا امن است. پسر داییم اصرار دارد بمانیم خانه آن ها ولی برادرم قبول نمی کند. می گوید : « خانه من آن ورِ پل است. باز هم برادرم نتوانست مرا مجبور به رفتن کند.

• هفتم مهر ماه سال ۵۹ :
• یکی یکی شمردم. هفت جای دیوارهای خانه، خمپاره خورده است. برادرم قرآنی روی میز وسط هال گذاشته است و می گوید : « قرآن حافظِ خانه امان است. » می گوید : « زندگیم بیمه ابوالفضل است. خانه و زندگیم را به او می سپارم. نصفش مال خودش هست. حفظش می کند. »

برادرم، خودش و زندگیش را بیمه حضرت ابوالفضل کرده است. سرِ سال، هر چه درآمد دارد حساب می کند و سهم حضرت ابوالفضل را کنار می گذارد. نمی دانم با سهم حضرت چه کار می کند. فکر می کنم به فقرا کمک می کند. و حالا خانه را هم سپرده است به حضرت ابوالفضل. من هم ته دلم قرص شده است. حالا دیگر کم تر می ترسم. برادرم که کنارم است، قوت قلب می گیرم.

امروز هم طبق معمول هر روز به مسجد جامع سر زدم. با عده ای از سپاهی ها تا نزدیکی پل نو هم رفتم. نشد جلوتر برویم. جاده شلمچه و سیل بند، اشغال شده است. می گویند نیروهای عراقی تا نزدیکی های پل نو پیشروی کرده اند.

زخمی ها زیاد است. شهدا هم زیادند. بیش تر مردم از خرمشهر رفته اند. بعضی ها هم اثاثیه منزلشان هم بار کرده اند برده اند. ولی آن ها که مانده اند، به کمک سپاهی ها دارند از شهر دفاع می کنند. اسلحه بچه ها شده است تفنگ ام یک و اسلحه های این چنینی.

هنوز از توپخانه اصفهان که می گویند در راه است، خبری نیست. اگر این طور پیش برود شاید زبانم لال تا چند روز دیگر شهر سقوط کند. شهر من، خرمشهر. برادرم می گوید : « نظرت با خدا باشد. هر چه خدا بخواهد همان می شود. » و من شهرم را می سپارم به خدا.

• هشتم مهر ماه :
• هنوز خرمشهر هستیم. راستش را بخواهید، دیگر به بودن کنار سپاهی ها و مردم عادت کرده ام. دلم نمی آید شهرم و مردمش را تنها بگذارم و فرار کنم. ولی برادرم اصرار دارد بروم شیراز. امروز به او گفتم : « من فقط به شرطی می روم شیراز که تو هم بیایی. » قبول کرد. قرار است فردا راهی شیراز بشویم.

کاش فقط برادرم می رفت. من دلم نمی خواهد بروم. سال ها این جا زندگی کرده ام. کلی خاطره دارم از این جا. در دبیرستان بایندر و هشترودی خرمشهر درس خوانده ام. غروب ها لب شط نشسته ام و بلم ها را نگاه کرده ام. نمی دانید غروب های شط چه قدر زیبا و دوست داشتنی است ! “بِریم” و ” بُواردِه” را هم دوست دارم.

مگر می شود همه خاطراتم را بگذارم و بروم ؟ کارخانه سنگ کوبی داییم اول جاده شلمچه هست. جاده فعلیه. نزدیک صد دستگاه و گمرک. آن جا که می گویند همان روز اول جنگ افتاد دست عراقی ها. من و برادرم هم توی کارخانه کار می کنیم. هر چند برای آوردن سنگ از معادن الیگودرز و ازنا به نوبت می رویم آن جا ولی جای اصلی و خانه و زندگیمان این جاست. توی خرمشهر.

khorramshahr

نه، نه، دلم نمی آید شهرم را تنها بگذارم و بروم. نه این که نمی ترسم. می ترسم. خیلی هم می ترسم. مگر می شود زیر آتش توپ و تانک و خمپاره نترسید ؟ ولی روز به روز ترسم کم تر و کم تر می شود. آخر، خون من که رنگین تر از خون دیگران نیست.

همین دیروز بود که یکی از دوستان دوران دبیرستانم را دیدم. می گفت خانه اشان خراب شده است. پدرش هم شهید شده است. با مادر و خواهر و برادرانش دارند می روند شادگان. به برادرم گفتم : « ما هم به جای شیراز، برویم شادگان. » ولی او قبول نکرد و گفت : « ما توی شادگان آشنایی نداریم. می رویم شیراز. شاید هم رفتیم داریون.

*دهم مهرماه :
امروز، همه خوشحال بودند. بالاخره توانستیم جلو عراقی ها را بگیریم. میدان راه آهن، قیامت بود. تانک ها یکی یکی مردم را شکار می کردند. جنگ نبود که ! قتل عام بود. کشتارگاه بود. صدام، روی هیتلر را هم سفید کرده است. جنگِ تانک و آدم بود. مدافعین ما با پرتاب نارنجک و کوکتل مولوتف از شهر دفاع می کردند. عراقی ها می خواستند شهر را اشغال کنند ولی نتوانستند. تا میدان راه آهن آمدند. کشتارگاه را هم تصرف کردند. ولی با مقاومت مدافعین ما رو به رو شدند و مجبور به عقب نشینی شدند.

خیلی زخمی و شهید دادیم. صحنه های این جا خیلی وحشتناک و دلخراش است. گمان نمی کنم هیچ وقت از جلو چشمانم کنار برود. ولی من که دیگر نمی ترسم. ترسم ریخته است. اگر برادرم با من نبود می ماندم. امروز قرار است از این جا برویم. دلم برای شهرم تنگ می شود. شهر بی پشت و پناهم خرمشهر.

• یازدهم مهرماه سال ۵۹:
• آمده ایم این ور پل. کوت شیخ. قرار است برویم شیراز. برادرم رفته است ببیند وسیله ای پیدا می شود برای رفتن از این جا. فکر می کنم او هم دلش نمی خواهد برود. می دانم به خاطر من راضی به رفتن شده است. راستش من هم به خاطر او دارم می روم. برادرم، همه کسم است. پشت و پناهم است. دوستم است. جای پدرم است. خیلی دوستش دارم. نمی خواهم صدمه ای ببیند. اگر خدای ناکرده، زبانم لال، اتفاقی برایش بیفتد نابود می شوم. می میرم. ولی وقتی برادرم مرتب می گوید هر چه خدا بخواهد همان می شود، من هم ته دلم قرص می شود. آرام می شوم.

*دوازدهم مهرماه سال ۵۹ :
رفتیم شادگان. ماشین برای شیراز گیرمان نیامد. روی کفی یک تریلی نشستیم و رفتیم شادگان. صد نفری سوار کفی تریلی بودند. آن جا پر بود از مهاجرین جنگی. از آن جا هم آمدیم شیراز. و حالا شیراز هستیم.

برادرم می گوید : « برو ازنا مادر و خواهر و برادرانمان را با اثاثیه منزل بردار بیاور داریون. دیگر ماندن آن جا فایده ای ندارد. وقتی خرمشهری نباشد می خواهیم سنگ را به کجا بفرستیم. تازه ما سنگ ها را توی کارخانه می کوبیدیم با لنج صادر می کردیم کویت و عربستان. حالا که دیگر خانه و کار و بارمان را از دست دادیم و سرمایه امان هم از کفمان رفت ازنا به چه دردمان می خورد. » راستش را بخواهید، پارسال وقتی کار و بارمان خوب شد برادرم گفت خانواده (مادر و خواهر و برادرانم ) را بردارم ببرم ازنا. همین کار را هم کردم. آن جا خانه ای در شرکت زراعی اجاره کرده ایم. شرکت زراعی بین ازنا و الیگودرز است. خانه بزرگی است. حیاط بزرگ و دلبازی هم دارد. توی حیاط کلی سبزی و خیار و هندوانه و خربزه و بادمجان و گوجه فرنگی و کدو و … کاشته ایم.

کاش جنگ نشده بود. کاش می توانستیم توی خرمشهر و ازنا بمانیم. بعد از سال ها تلاش و زحمت تازه داشتیم سر و سامان می گرفتیم. داستیم راحت زندگی می کردیم. چه قدر زحمت کشیدیم و عرق ریختیم تا توانستیم همین یک سال پیش توی چهل متری خرمشهر خانه ای بخریم. چه خانه ی بزرگ و خوبی ! کارخانه خریده بودیم و داشتیم برای خودمان کارخانه دار می شدیم.

خدا لعنت کند صدام را. دیدی چه طور یک شبه همه چیز از بین رفت؟ سرمایه مان هم توی کشورهای عربی و توی لنج ها وسط آب و توی خرمشهر از کفمان رفت. حالا فقط کلی بدهی می ماند روی دستمان.

اشکالی ندارد. اگر جنگ تمام شود، اگر خرمشهر دوباره خرمشهر شود، دوباره از اول کار می کنیم و همه چیز را به دست می آوریم. مال و منال مهم نیست، خدا کند خرمشهر سقوط نکند. خرمشهر، شهر من.

من که به خاطر خودمان نمی گویم. به قول برادرم خدای ما هم بزرگ است. جنگ خیلی ها را آواره است. خیلی ها عزیزانشان را از دست داده اند و سرگردان این شهر و آن شهر شده اند. ولی به قول برادرم هر چه خدا بخواهد همان می شود. پناه بر خدا.

• چهاردهم مهرماه سال ۵۹ :
• با کمپرسی که تنها چیزی هست که از داریمان برایمان باقی مانده است، اثاثیه منزل را از ازنا بار کردم و همراه مادر و خواهر و برادرانم برگشتم داریون. مردم داریون، فکر می کنند ما از جنگ ترسیده ایم و اثاثیه منزلمان را از خرمشهر بار زده ایم آورده ایم این جا. این خبر همه جا پیچده است. خودم صبح دیدم چند نفر در موردش صحبت می کردند. ولی خدا می داند که این طور نیست. ما نترسیده ایم. البته کمی ترسیده ایم. ولی نه آن قدر که خانه و شهرمان را تسلیم عراقی های از خدا بی خبر کنیم.

برادرم خیال ندارد خانه اش را رها کند و اثاثیه منزلش را بردارد بیاورد این جا.

• پانزدهم مهرماه سال ۵۹ :
• برادرم پیدایش نیست. نمی دانم کجا رفته است. باید تا سر و کله اش پیدا نشده است برگردم خرمشهر. بر می گردم. شهر من، خرمشهر، استقامت کن، من دارم می آیم.

هفدهم مهرماه سال ۵۹ :
فکر کردم زرنگی کرده ام و بدون برادرم برگشته ام. برادرم قبل از من برگشته است و حالا باز هم هر دو این جا هستیم. خرمشهر.

دیروز در خرمشهر قیامت کبری بود. خرمشهر، ویران شد. همه جا در آتش می سوخت. همه جای خرمشهر را با توپ و تانک و خمپاره می زدند. آتش و دود از همه جا زبانه می کشید. آسمان از دود، سیاه بود. سیاهِ سیاه. عراقی ها وارد شهر شدند. می گویند جاده خرمشهر – اهواز هنوز سقوط نکرده است. نیروهای تکاور ارتش هم به کمک بچه های سپاه و نیروهای مردمی آمده بودند.

من و برادرم، سینه خیز از خانه زدیم بیرون و با هر جان کندنی بود زیر آتش شدید دشمن، خود را به مسجد جامع رساندیم. خودم شمردم. هجده جای خانه با خمپاره سوراخ سوراخ شده بود. ولی هنوز نهالی را که خودم با دستان خودم توی باغچه حیاط کاشته بودم، محکم و استوار، پابرجا بود.

با برادرم قرار گذاشتیم هر کداممان یک چیزی با خودمان برداریم ببریم. برادرم، ضبط صوت و یک نوار برداشت. نوار صدای خودش.من هم آلبوم عکس ها را برداشتم.

مسجد جامع هنوز دست بچه های سپاه و نیروهای مردمی بود. این یعنی شهر من هنوز سقوط نکرده است. شب جایی برای خوابیدن نداشتیم. با بَلَم، از شط عبور کردیم و آمدیم کوت شیخ. و حالا کوت شیخ هستیم.

• بیستم مهر ماه سال ۵۹ :
• نمی شود رفت آن ور پل. چند بار دزدکی دور از چشم برادرم با بلم همراه بچه های تدارکات رفته ام و بر گشته ام. ولی نمی شود ماند. فکر می کنم برادرم هم دور از چشم من دائم در حال رفت و آمد باشد.

آخرین باری که دزدکی رفتم آن ور پل، هر طور بود سری هم به خانه زدم. باید می رفتم. به خاطر برداشتن چیزی که جا گذاشته بودم. چیزی که برایم خیلی عزیز بود. چیزی که زیر آتش دشمن هم نمی توانستم ازش بگذرم. و برش داشتم.

امروز قرار است برگردیم شیراز. از آمدن ما به خرمشهر هیچ کس جز خدا و خودمان خبر ندارد. چاره ای نیست. باید برگردیم شیراز پیش خانواده.

ولی من باز هم برمی گردم. خرمشهر، به آغوشت باز می گردم. دشمن نمی تواند تو را از من بگیرد. شهر من ! خرمشهر ! مقاومت کن. خیلی زود به سویت باز خواهم گشت. قول می دهم …

کلیدواژه ها :

این خبر را به اشتراک بگذارید :