یوسف بذرافکن/

 ماه آن شب خاموش و سرگردان بر روی شهر تهران می تابید.دانه دانه ستاره ها در صورت آسمان می لغزید.گویی ستارگان آسمان در انتظار عروج ستاره ای زیبا به آسمان بودند،شهر تهران وکشور ایران را سکوتی عمیق و جانسوز فرا گرفته بود،لیکن چشمان خلق نخفته بودند،زیرا شنیده بودند که قلب امامشان به درد آمده است،مردم آهسته و آرام دعای «امن یجیب» می خواندند،مساجد مملو از جمعیتی بود که آمده بودند برای رهبرشان دعا کنند اما گویا تقدیر الهی جوری دیگر رغم خورده بود.

ناگهان رنگ از رخ شب پرید.قلب زمان از کار افتاد.گویی باز خورشید غروب کرده است و بار دیگر مردی از امت پیامبر(ص)به ابدیت پیوسته است.هر گوشه و کناری یک کودک یتیم،یک چشم اشک بار،یک مادر شهید و عاشق امام می گریست،قلب عالمی از گردش ایستاده بود.قلبی که لحظه ای از شور و التهاب خالی نمانده بود.قلب امام ایستاده بود،قلب امامی که خود به تنهایی یک امت بود و طاغوت و طاغوتیان و مستکبران زمان را به زانو درآورده بود.ایوب زمان،مرد آهنین عزم انقلاب،امام امت به ابدیت پیوست. آن روز شهیدان کشورمان میهمان داشتند،لاله های سرخ و گلهای سوسن و یاسمن به استقبال امام آمده بودند.آنهایی که با زوان پرتوان امام و سربازان گوش به فرمانش بودند و بار دیگر بعد از دوازده بهمن پنجاه و هفت از امامشان استقبال می کردند.هیچ به یاد داری که اندر فراق خورشید گریسته باشی؟آن روز را می گویم،چهارده خرداد هزار و سیصد و شصت وهشت،آن روز که ای کاش هرگز نیامده بود،مردم را می دیدی که همچون باران بهار می گریند و کویر چهره یایشان را با باران اشک سیراب می ساختند و بر سر و سینه می زدند زیرا خورشید وجود امام از میان آن ها رخت بربسته بود.تابوت امام بر دریای خروشان و سیاه پوش مردم روان بود و چه اندوه ناک بود وداع امت با امام خویش.چه خوب وفا کردند به پیمانی که در خرداد چهل و دو با امام بسته بودند،اما جمهوری اسلامی این یادگار بزرگ امام در همان روز به یکی از شاگردان بزرگش سپرده شد تا کشتی انقلاب را سکان داری به نام آیت الله العظمی خامنه ای در تلاطم حوادث گوناگون به سرانجام برساند و ان شاءالله پرچم انقلاب اسلامی را دست حضرت بقیه الله اعظم(عج)برساند.

کلیدواژه ها :

این خبر را به اشتراک بگذارید :