جلیل زارع|

مادرم، سفره ی ناهار را برای ما بچه ها پهن کرد. ولی نه خودش خورد، نه پدر و خواهر و برادر بزرگم.

به مادرم گفتم : « نه نه، چرا خودتون نمی خورین ؟ »

دستی بر سر و رویم کشید؛ ماچ آب داری از سر لپم گرفت و گفت : « ما روزه ایم نه نه. »

گفتم : « روزه یعنی چی ؟ »

گفت : « یعنی تا وقتی هوا روشنه نباید چیزی بخوریم. »

بعد از غذا، رفتم سراغ برادر بزرگم و به او گفتم : « منم میتونم روزه باشم ؟ »

لبخندی زد و گفت ” « بذار بزرگ بشی بعد. »

گفتم : « برای چی ؟ »

گفت : « برای این که اگه بخوای روزه بگیری باید نصف شب از خواب بلند شی و تو روز هم هیچی نخوری. »

سحر، با صدای بلندگوی مسجد که داشت مناجات پخش می کرد، از خواب بیدار شدم. چشم هایم را باز کردم. دیدم مادرم ظرف غذایی را پیچید توی یک سفره ی پارچه ای و داد دست پدرم و گفت : « ببر همون جا که گفتم. »

پدرم از خانه زد بیرون. با عجله بلند شدم و دنبالش راه افتادم.

گفت : « برو بگیر بخواب، بچه ! کجا راه افتادی دنبال من میای ؟ »

گفتم : « تو داری میری روزه. منم میخوام همرات بیام روزه. »

هر چه کرد نتوانست مجابم کند همراهش نروم. مادرم مداخله کرد و گفت : « خب چه اشکالی داره ؟ بچَّم دوس داره همرات بیاد، ببرش ! »

جلو در خانه ای ایستاد و در زد. مردی در را باز کرد. سفره ی غذا را به او داد.

مرد، گریه کرد و گفت : « خدا خیرتون بده. چند روزه بچه هام قاتق ندارن. زاد و قوتشون فقط آب هست و یه لقمه نون خشک. »

بعد هم سفره ی غذا را گرفت وگفت : « صبر کن ظرفشو برگردونم. »

کمی بعد، ظرف خالی را که پیچیده بود توی همان سفره، برگرداند. تو راه برگشت، به پدرم گفتم : « حالا منم روزه هستم ؟ »

دستی به سر و رویم کشید و گفت : « شرط داره. »

گفتم : چه شرطی ؟ »

گفت : « شرطش اینه که قول بدی به هیچ کس نگی غذا بردیم خونه ی فلانی. »

گفتم : « چرا ؟ »

گفت : « چون اگه بگی روزه ات باطل میشه. »

گفتم : « باشه، قول میدم. »

وقتی برگشتیم خانه، مادرم سفره ی سحری را پهن کرد؛ برادر و خواهر بزرگم را هم بیدار کرد. من هم نشستم سر سفره ی سحری. پدرم سفره ای را که آن مرد برگردانده بود، باز کرد. یک تکه نان خشک توی ظرف بود. مادرم برای همه ی ما غذا کشید. ولی پدرم دستانش را بالا برد؛ زیر لب چیزی زمزمه کرد و فقط آن تکه نان خشک و آب خورد. فقط همین.

فردای آن روز، هر چه مادرم اصرار کرد، لب به آب و غذا نزدم و گفتم : « منم روزه هستم. »

گفت : « تو بچه ای، طاقت نداری. بذار بزرگ بشی بعد. »

گفتم : « نه، بزرگ شدم . خودم همراه بابام رفتم روزه. »

وقت ناهار، شکمم بد جوری به قار و قور افتاده بود. لب هایم از تشنگی خشک شده بود. ولی هر کاری کردند چیزی نخوردم. تا غروب آفتاب، بارها و بارها وسوسه شدم و یواشکی رفتم سراغ “نون دون” و سر “دولوچه” و “مشک”. ولی دلم نیامد روزه ام را بشکنم.

آن روز، هنگام غروب آفتاب، نعشم را کشاندم سر سفره ی افطاری و مثل قحطی زده ها حمله کردم به طرف آب و غذا.

مادرم، مرا بوسید و گفت : « قبول باشه نه نه. »

پدرم دست کرد توی جیبش و یک سکه ی “دو زاری” در آورد، گذاشت کف دستم و گفت : « بگیر پسرم، این هم جایزه ات. »

سکه را گرفتم و رو کردم به برادر بزرگم و با غرور گفتم : « دیدی منم بزرگ شدم !؟ »

کلیدواژه ها :

این خبر را به اشتراک بگذارید :