جلیل زارع|

سلام… فکر می کنید ماجرای ماراتن، فقط در داریون اتفاق می افتد!؟ پس اجازه دهید،یکی ، فقط یکی از مارتن های پایتخت را هم برایتان تعریف کنم تا فکر نکنید پایتخت ،دیگر تافته ی جدا بافته است. و باور کنید که … گر حکم شود که مست گیرند/ در شهر هر آن چه هست گیرند… و اما ماجرا از این قرار است: منشی آموزشگاه به من زنگ زد که حال عروستان خیلی وخیم است.تقریبا بی هوش افتاده است.

گفتم: ببریدش بیمارستان قمر بنی هاشم(ع) من هم خودم را سریع می رسانم.باید خدمتتان عرض کنم که فاصله ی آموزشگاه تا بیمارستان قمر بنی هاشم( هر دو در بلوار رسالت، محدوده ی پل سید خندان هستند) ۵۰ متر هم نمی شد.آن هم از داخل آموزشگاه تا داخل بیمارستان،نه فاصله ی بیرون آموزشگاه تا جلو درب بیمارستان.این طور بگویم که بین ساختمان آموزشگاه و ساختمان بیمارستان، فقط یک ساختمان و عرض کوچه ای بود که بیمارستان در آن طرفش قرار داشت.مثل این که از خانه ی پدری ما (منزل داریوش و بیژن زارع) بخواهی بروی ”دم قلعه” ، منزل پدری روشن بذرافکن.

در آموزشگاه،همه خانم بودند. دوباره زنگ ردند و گفتند: حالش خیلی وخیم است.اصلا اجازه نمی دهد حرکتش دهیم. گفتم: زنگ بزنید اورژانس. برای بار سوم زنگ زدند، من بین راه بودم. گفتند: زنگ زده ایم اورژانس در راه است.مطمئن بودم اورژانس زودتر از من خواهد رسید. چرا که نزدیک ترین مرکز اورژانس همان پل سید خندان بود. فاصله ای کمی بیش تر از سر کوچه ی درختی داریون تا سر قهوه خانه. دردسرتان ندهم، من با این ترافیک سنگین همیشگی تهران، فاصله ی میرداماد تا آموزشگاه را طی کرده و وقتی خود را به آموزشگاه رساندم، هنوز اورژانس نیامده بود. دوباره و سه باره و چند باره زنگ زدیم، بی فایده بود. همه اش می گفتند، در راه است ، الان می رسد.درد آن چنان بر بیمار ما مستولی شده بود که در برابر هر حرکت کوچکی مقاومت می کرد و اجازه نمی داد او را حرکت داده و تا بیمارستان منتقل کنیم.

من فورا تصمیم خودم را گرفتم. به بیمارستان مراجعه کرده و درخواست انتقال ایشان را به بیمارستان نمودم. گفتند:این جا بیمارستان خصوصی است و ما نمی توانیم غیر از داخل بیمارستان بیمار بپذیریم.خودتان او را به این جا بیاورید تا معالجه اش کنیم. گفتم”اگر می شدحرکتش داد که الان این جا بود. شما برانکارد بیارید و منتقلش کنید. گفتند:یا خودتان به این جا منتقلش کنید یا صبر کنید تا اورژانس بیاید.

از من اصرار و از آن ها انکار. مردی با نفوذ که به بیمارستان مراجعه کرده بود، مداخله کرد و بین او و پرسنل بیمارستان، مشاجره رخ داد. من که اصلا با مشاجره و جنگ و دعوا میانه ای نداشتم و سر و صدا در بیمارستان را هم به صلاح نمی دانستم، آن ها را به آرامش دعوت کرده و درخواست یک برانکادر نمودم. ولی حاضر نشدند برانکادردر اختیارم قرار دهند. به آموزشگاه برگشته و گفتم: چاره ای نیست باید هر طور شده خودمان منتقلش کنیم بیمارستان. به اتفاق دو خانم منشی به هر زحمتی بود، او را به بیمارستان منتقل کردیم تا مخارج اولیه را که چیزی حدود چند برابر پیش بینی خودشان بود نپرداختیم، حاضر نشدند او را بپذیرند.

موضوع مبلغ هزینه نبود. صف صندوق شلوغ بود و هیچ کس هم حاضر نبود جای خود را به ما بدهد. دردسرتان ندهم، کمی بعد هزینه اولیه را واریز کرده و او در قسمت اورژانس بستری و تحت مداوا قرار گرفت. چند ساعتی در بیمارستان بود و مرخص شد. فورا او را به خانه منتقل کردم باور کنید، بعد از مرخص شدن او هم با آن که بارها قبل از انتقالش به بیمارستان، به مرکز اورژانس زنگ زده بودیم، خبری از اورژانس نشد که نشد…. نه خیر… اشتباه می کنید… نه جمعه بود و نه روز تعطیلی ! این را گفتم تا بدانید که درد، درد مشترکی است و داریون و تهران نمی شناسد…

کلیدواژه ها :

این خبر را به اشتراک بگذارید :