سهیل شمس|

بخش کردم داریون را، بخش اول درد
درد و رنج بی کسی ها و نداری ها

بخش دوم، آیه های یاس
می شود، معنا ندارد !
می توان هم، مال از ما بهتران، شاید !

بخش سوم را، نه می گویم نه خواهم گفت
هیچ کس باور ندارد
بیخ گوش شهر حافظ
داریون، اما، بی حفاظ و بی سرانجام است !

با که گویم قصّه ی پر غصّه ی شهرم ؟
دگر گوش شنیدن نیست !
گوش هم باشد، شنیدن مثل دیدن نیست !

طرح از:محمدجعفر حقیقت جو

دیده ام اما، من این جا
شرم را در چهره ی بابا
دست خالی شرم هم دارد !
کار، دیگر واژه ی بی ربط و بی معناست !

کاش آبی بود تا بابا بکارد
دست خود را در زمین هایش !
کاش می شد سبز !

گفت بابایی که می دید و ندیدندش :
« آب، چون بابا ندارد،
دست دارد، چرخ صنعت را بگرداند »

دوره اش کردند: ” کیش و مات ! ”
یعنی این جا، تخم صنعت بی بر و بار است !

بخش سوم را، نه می گویم، نه خواهم گفت !
هیچ کس باور ندارد
پشت بندِ واژه ی بی ربط و بی معنا
یک بلای خانمان سوزی است پر معنا !
اعتیاد این جا، اعتیاد آن جا !

بخش های دیگر این شهر را تاب شنیدن نیست !
رفت تا معنا کند در راه بی برگشت
واژه ی بی ربط فردا را !

رفت، امّا
حاصلش نعشی به روی دست بابا بود !
جادّه ی پر رفت و بی برگشت !
قربانی نمی خواهد !؟

daryonzarrebin

… بعد از آن، هرچند
چشمه ی چشمان بابا
آب دارد،
لیک دستی نیست
تا بابا بکارد در زمین هایش !

اینجا را هم ببینید:  رمان قلعه داریون؛قسمت سیزدهم

… دستی آخر، داریون را بخش خواهد کرد
بخش اول “دا “، دوم ” ری ”
آخرش هم، نوش دارو ” یون ” !!!

کلیدواژه ها :

این خبر را به اشتراک بگذارید :