نوشته:جلیل زارع|
خان که حالا دیگر عصبانیت در چهره اش نمایان بود، سعی کرد بر خشم خود غلبه کند، این بود که گفت: برای این حرف ها دیگر خیلی دیر شده است. این حرف ها را باید پیش از نامزدی می زدید نه حالا که همه چیز تمام شده است !

سپیده گفت: اگر خان بخواهند هنوز هم فرصت هست و می شود بدون آن که حسن خان از شما برنجد….

خان، دیگر طاقت نیاورد، حرف همسرش را قطع کرده و با عصبانیت گفت: من می گویم نر است تو می گویی بدوش ! از کدام فرصت، صحبت می کنی !؟ آن ها شیرینی خورده ی هم هستند ! همه این را می دانند. من هم با حسن خان، عهد و پیمان بسته ام و سرم برود عهد شکنی نمی کنم.

سپیده که متوجه خشم خان شده بود، گفت: خودت را ناراحت نکن خان ! باشد برای یک وقت دیگر.بگذار دنباله ی صحبت هایمان باشد برای وقت مناسبی دیگر.

خان باز هم سعی کرد بر خشم خود غلبه کند و گفت: کدام وقت دیگر !؟ من می گویم حسن خان دارد بر می گردد به سه چشمه . بالاخره من باید تکلیف این دو جوان را روشن کنم یا نه !؟ بهتر است اگر حرفی هست، همین الآن زده شود. خودتان با ستاره صحبت کنید و خیر و صلاحش را به او گوشزد کرده، راضیش کنید. او هنوز بچه هست، دهنش بوی شیر می دهد؛ توی این سن و سال، خیر و صلاح خود را نمی داند. بهتر است تو که زن عاقل و با تجربه و سرد و گرم روزگار چشیده ای هستی، این را به او بفهمانی.

سپیده می خواست بگوید اگر دهنش بوی شیر می دهد، پس چرا می خواهید شوهرش بدهید، ولی فکر کرد خان الآن برآشفته است؛ پس سعی کرد او را آرام کند و ادامه ی صحبت را به وقتی دیگر موکول کند. ولی وقتی باز هم با حرف های بی منطق و گستاخانه ی شوهرش رو به رو شد و دید خان آن قدر عصبانی شده است که هر چه دلش می خواهد می گوید و مدام هم بر سرش فریاد زده و او را تحقیر می کند، با خود گفت: مرگ، یک بار و شیون، هم یک بار. من اگر از همین خان اول کم بیاورم، چه طور می خواهم هفت خان را طی کنم !؟ خان باید بداند که سرنوشت هر کسی به خودش مربوط است و ما هر چند نقش مشاور و خیر خواه و راهنما را داریم، ولی اجازه نداریم به جای کسی تصمیم بگیریم.

بنابراین، وقتی دید خان به هیچ صراطی مستقیم نیست و حاضر هم نمی شود ادامه ی صحبت را به وقتی دیگر موکول کند، بار دیگر دل به دریا زد و گفت:من خان را فردی با منطق و عادل می دانستم ! از خان توقع نداشتم این طور ظالمانه برای زندگی آدم ها نسخه بپیچد و یک جانبه فقط به این بهانه که پدر است و اختیار دار، برای آینده ی دخترش ناعادلانه تصمیم بگیرد و فقط به خاطر یک سنت غلط و اشتباه که می گویند ناف ستاره را به نام طاهر بریده اند، با سرنوشت تنها دختر و جگر گوشه اش بازی کند !

ولی خان که حالا دیگر کاملا صورتش از عصبانیت برافروخته شده بود، بر سر سپیده فریاد زد و گفت: از اول هم باید می دانستم که تو سنگ پسرت را به سینه می زنی و می خواهی هر طور شده، ستاره را از ازدواج با طاهر، منصرف کنی تا بلکه به پسرت پاسخ مثبت بدهد ! بعید می دانم این حرف ها، حرف ستاره باشد !

سپیده که تا آن موقع ملاحظه ی خشم خان را کرده بود و سعی می کرد حرفی نزند که بیش تر او را عصبانی کند و کار را از این هم که هست خراب تر کند، با این حرف آخر، دیگر تاب نیاورد وگفت: مرا بگو که می خواستم به خان بگویم تو که دائم دم از احساس دین نسبت به پهلوان حیدر و فرزندانش می زنی و همیشه درصدد هستی که به نوعی، جبران کنی، در حق فرهادم هم پدری کن و همان طور که من ستاره را واقعا مثل دختر خودم می دانم و مثل نازگل، دوستش دارم، تو هم بزرگی کن و با این کار، هم ادای دین کن و هم برای فرهاد، مثل پسران خودت احمد و داریوش، سنگ تمام بگذار ! ولی احساس می کنم خودم هم در نزد شما آن جایگاهی را که فکر می کردم، ندارم چه برسد به پسرم !

خان گفت: پس برای این که بیش تر مدیون پهلوان حیدر و فرزندانش نباشم، بهتر است بیش از این جان فرهاد را به خطر نیندازم ! به فرهاد بگویید دیگر راضی به زحمت او نیستم، فرماندهی قوشون را هم به دیگری می سپارم.

سپیده، دیگر طاقت نیاورد و با گریه و در حالی که سراپایش از شدت اندوه، می لرزید، گفت: ولی من خان را مدیون نمی دانم. اگر دارابم هم با دستان خودم به خاک سپرده ام برای شرف و ناموس داریان بوده است و پشیمان هم نیستم. و کسی را هم باعث و بانی آن نمی دانم. خون فرهادم هم رنگین تر از خون جوانان داریانی که در راه دفاع از ناموسشان شهید شده اند، نیست. من برای فرهادم، هیچ توقعی از تو ندارم و اصلا هم نمی خواهم برای دل او کاری کنی ولی…. ولی…. کمی مکث کرده، آهی کشید و ادامه داد: من که تا الآن هیچ درخواستی از تو نکرده ام. اگر هنوز هم نزد تو ارزش و احترامی دارم، برای اولین و آخرین بار، از تو درخواستی دارم: در حق دخترت این ظلم را روا مدار ! با دل دخترت راه بیا ! به حرف دلش گوش کن ! همین. حالا هم دیگر، صلاح مملکت خویش، خسروان دانند ! درخواست دیگری هم ندارم. دیگر گریه امانش نداد و با سرعت، از اتاق خارج شد.

ستاره، خروج سپیده با چشمان گریان را دید و فهمید که پدرش تسلیم حرف های او نشده است. به دنبال سپیده روانه شده، با او وارد اتاق دیگر شد و گفت: مادر ! به خاطر من خودت را عذاب نده ! من می دانم پدرم به این کار رضایت نمی دهد.

سپیده، سعی کرد خونسردی خود را حفظ کند؛ اشک هایش را پاک کرد و گفت: نگران نباش عزیزم ! من، پدرت را خوب می شناسم. او کاری بر خلاف میل دخترش انجام نمی دهد. فقط نیاز به فرصت بیش تری برای فکر کردن دارد. باید صبر کرد. من مطمئنم که همه چیز درست می شود. به خدا توکل کن دخترم !

بعد هم در حالی که تشویش و نگرانی به جان خودش چنگ می زد، شروع به نوازش ستاره نمود و امید را در گوشش نجوا کرد.
***
پیش از آن که خوانین بردج و سایر آبادی ها، به روستاهای خود برگردند، محمد خان داریانی، تصمیم گیری در مورد چگونگی برخورد با راهزنان به اسارت در آمده در جنگ اخیر را به شور گذاشته بود. بنابراین، افراسیاب به دستور خان به اتفاق حاج یونس خان، راهی بردج شد تا بر اساس تصمیم اتخاذ شده به مساله ی اسرای جنگ رسیدگی کند.

افراسیاب، به محض رسیدن به بردج، هر یک از راهزنان به اسارت درآمده را مخیر نمود که یا در ازای خون های به ناحق ریخته شده ی جوانان، با پرداخت دیه ی کامل یک انسان، آزادی خود را به دست آورند و یا به شیراز منتقل شوند تا جناب صاحب اختیار، هر طور که صلاح می داند، در مورد آنان حکم کند. اما جاسوس رضاقلی بیگ را که هم با فریب دادن کاروان، آنان را به دام راهزنان انداخته بود و هم در محاصره و مجروح شدن پهلوان خدر، بیش ترین نقش داشت را تحت الحفظ به شیراز فرستاد تا جناب صاحب اختیار، وی را به سزای اعمالش برساند.

بعد هم با رئیس راهزنان، خلوت کرد و گفت: شما با فاش نمودن نقشه ی پلید محمد خان شاطر باشی، از وقوع یک حادثه ی خونین و ناگوار، جلوگیری کردید و صداقت گفتار شما نیز به اثبات رسید؛ بنابراین، با وجود این که بعد از رضاقلی بیگ، شما مسبب اصلی کشته شدن جوانان بی گناه داریان و سایر آبادی ها هستید، ولی به واسطه ی قولی که به شما داده ام، آزاد هستید به هر کجا که می خواهید بروید؛ ولی باید متعهد شوید که بار دیگر مزاحمتی برای ما درست نکنید که در آن صورت، ریختن خونتان بر ما واجب است و هیچ عذری هم پذیرفته نیست.

اما همان طوری که شنیدید، من به راهزنان در ازای پرداخت دیه، قول آزادی دادم. ولی شما بهتر از من می دانید که خیلی از آن ها قادر به پرداخت چنین وجهی نیستند و اگر هم پایشان به شیراز برسد، توسط جناب صاحب اختیار به سختی مجازات می شوند. شما، رئیس آنان هستید و ما نیز فقط در ازای دریافت وجه، حاضر به آزادی آن ها هستیم. حال دیگر خود دانید. می خواهید مبلغ دیه را از خودشان وصول کنید و یا خودتان شخصا پرداخت نمایید. به هر تعداد که دیه پرداخت کنید به همان تعداد نیز، اسرا آزاد می شوند. مابقی نیز تحت الحفظ به شیراز منتقل شده، توسط جناب صاحب اختیار، به مجازات خواهند رسید.

رئیس راهزنان گفت: من جان خود را مدیون گذشت و جوانمردی شما دانسته و در مقابل خون های به ناحق ریخته شده نیز خود را گنهکار می دانم. بنابراین، شخصا دیه کامل همه ی کشته شدگان را می پردازم و اگر صلاح بدانید، دوست دارم در دستگیری و مجازات رضاقلی بیگ نابکار نیز به شما کمک کنم.

افراسیاب گفت: چه کمکی ار دست شما برمی آید؟

رئیس راهزنان پرسید: اول شما بفرمایید، آیا رضاقلی بیگ اطلاع دارد که من نقشه ی محمد خان شاطر باشی را فاش کرده ام؟

افراسیاب پاسخ داد: خیر ! ما به خاطر این که بعدا جان شما به خطر نیفتد، خواستیم که این موضوع مخفی بماند و ماند.

رئیس راهزنان گفت: من می توانم اگر شما بار دیگر به من اعتماد کنید، به اتفاق چند تن از جوانان شما، خود را به رضاقلی بیگ نزدیک کرده و او را فریب داده، در ظاهر به قشونش بپیوندیم. آن گاه، در فرصتی مناسب، به او حمله کرده و جانش را بستانیم.

افراسیاب گفت: چه تضمینی وجود دارد که شما بر سر پیمان خود بمانید و بار دیگر، جوانان ما را به کشتن ندهید؟

رئیس راهزنان گفت: همان طور که من به شما اعتماد کردم و با فاش نمودن نقشه ی شوم رضاقلی بیگ به شما کمک کردم و دیدید که دروغ نگفته و اطلاعات نادرست به شما ندادم، شما هم به من اعتماد کنید و اجازه دهید دین خود را نسبت به شما ادا کنم.

افراسیاب گفت: آن موقع وضع فرق می کرد. شما چاره ای جز اعتماد کردن به قول من نداشتید و اگر این کار را نمی کردید، قطعا جانتان را از دست می دادید. ولی این بار، شما آزاد خواهید بود و به انجام هیچ کاری مجبور نیستسد.

رئیس راهزنان گفت: هر چند من چاره ای جز اعتماد کردن به شما نداشتم ولی شما می توانستید الآن که به مقصود خود رسیده اید، به عهد و پیمان خود وفادار نمانید و مرا به جرم حمله به کاروان و کشته شدن جوانانتان مجازات کنید. شما با این کار خود، مرا برای همیشه مدیون خود کردید. حالا دیگر من در برابر وجدان خود، مسئول هستم. من هم آدمم و تا جوانمردی شما را جبران نکنم، از پا نخواهم نشست و آرام نخواهم شد.

افراسیاب گفت: اگر ماموریت تعقیب و گریز رضاقلی بیگ به من سپرده شده بود، بار دیگر به شما اعتماد می کردم و برای نابودی رضاقلی بیگ مکار و حیله گر، حاضر بودم جان خود را نیز فدا کنم. ولی این ماموریت، به دیگران سپرده شده است و من نمی توانم به خود چنین اجازه ای را بدهم که جان دیگران به مخاطره افتد.

رئیس راهزنان گفت: چه تضمینی می خواهید؟

افراسیاب گفت: تضمینی که مرا مطمئن کند بار دیگر فریب رضاقلی بیگ را نمی خورید و جان افراد ما را به خطر نمی اندازید.

رئیس راهزنان گفت: اگر من عیال و فرزندان خود را نزد شما گرو بگذارم و به شما اذن دهم که در صورت خیانت کردن به شما، مجاز هستید جان آن ها را بگیرید، به من اعتماد می کنید؟

افراسیاب گفت: ولی من تصمیم گیرنده نیستم. تصمیم نهایی با محمد خان داریانی است. من پیشنهاد شما را به عرض ایشان می رسانم. اگر ایشان پذیرفتند، خانواده ی شما تا پایان عملیات، میهمان ما خواهند بود نه گروگان !

رئیس راهزنان گفت: پس خواهش می کنم مرا آزاد نکنید و تحت الحفظ نزد خان داریان ببرید تا از او تقاضا کنم یا جان مرا بگیرد و یا به من فرصت جبران خطاهایم را بدهد.

افراسیاب نیز با یشنهاد رئیس راهزنان موافقت کرد.

کلیدواژه ها :

این خبر را به اشتراک بگذارید :