نوشته جلیل زارع|
افراسیاب به اتفاق رئیس راهزنان راهی داریان شد. رئیس راهزنان به دست و پای خان افتاد و از اعمال خود اظهار پشیمانی کرد و درخواست خود را تکرار کرد. خان نپذیرفت و گفت: شما همه از یک قماش هستید، جاسوسان خود را در لباس محافظین زرقانی به سوی ما فرستادید و جوانان ما را به کشتن دادید. پهلوان خدر را تا پای مرگ کشاندید و مجروح و زمینگیر و خانه نشین کردید. دیگر چه نقشه ی شومی را در سر می پرورانید !؟ نکند میخواهید باز هم اطلاعاتی از جانب ما کسب کرده و به گوش رضاقلی بیگ برسانید تا بار دیگر به داریان حمله کند !؟ اگر افراسیاب قول نداده بود، دستور می دادم به تلافی خون های به ناحق ریخته شده، جانت را بگیرند. حالا هم آزاد هستی. برو و پشت سرت را هم نگاه نکن ! و بدان که اگر بار دیگر با تو رو به رو شوم، تکه بزرگت، گوشت هست. برو تا پشیمان نشده ام و دستور قتلت را صادر نکرده ام !

ولی رئیس راهزنان، دست بردار نبود و مدام اصرار می کرد. عذاب وجدان، رهایش نمی کرد و می خواست هر طور شده پاسخ جوانمردی افراسیاب را بدهد و با کوتاه کردن شر رضاقلی بیگ از سر خان و مردم داریان، ادای دین کند.

خان که اصرار و عجز و لابه ی رئیس راهزنان را دید، پس از مشورت با حسن خان، پهلوان خدر و افراسیاب، بالاخره با اکراه، به این امر رضایت داد. ولی او را مورد خطاب قرار داد و گفت: این به منزله ی پذیرش درخواستت نیست. فعلا برادریت را ثابت کن تا بعد ! برو و خانواده ات را همان طور که قول داده ای به این جا بیاور تا ببینیم چه می شود !

رئیس راهزنان از خان تشکر کرده و به قصد آوردن خانواده اش ، داریان را ترک گفت.

خان که نمی خواست بار دیگر از دشمن فریب بخورد، چند نفر از جاسوسان خود را در پی او روان کرد و دستور داد تا سایه به سایه، او را تعقیب کنند و ببینند به کجا می رود، با چه کسانی نشست و برخاست می کند و هدفش چیست؟
***
حسن خان، اجازه خواست تا به اتفاق طاهر و همراهانش به سه چشمه باز گردد. خان مانده بود چه بگوید. باید تکلیف طاهر و ستاره را مشخص می کرد. فکر کرد سر صحبت را باز کرده و بعد از مقدمه چینی وارد اصل موضوع شود.

این بود که خطاب به حسن خان گفت: خان ! به یاد دوران جوانی افتاده ام. یادت هست چه مشکلاتی بر سر راه ازدواج تو و جیران بود ؟

حسن خان گفت: مگر می شود آن دوران را فراموش کرد !؟ من همیشه مدیون تو هستم. اگر تو از من جانبداری نمی کردی و پدرت را به این وصلت راضی نمی کردی، از دست هیچ کس دیگر، کاری ساخته نبود.

محمد خان گفت: خدا بیامرز پدرم، دو پا را در یک کفش کرده بود که جیران متعلق به پسر عمویش هست. موقع تولد، ناف او را به نام پسر عمویش بریده اند. می گفت: من به برادرم قول داده ام دست جیران را در دست پسرش بگذارم. او هم خواهان جیران است و من سرم برود، نمی توانم قول خود را زیر پا بگذارم.

حسن خلان گفت: و تو هم محکم و استوار، در برابر پدرت ایستادی و از من دفاع کردی. با عمو، زن عمو و پسر عمویت صحبت کردی و یک تنه از جیران، جانبداری کردی. و عاقبت نیز همه را به ازدواج جیران با من راضی کردی.

محمد خان گفت: ولی سماجت و اصرار تو و جیران نیز بی تاثیر نبود.

حسن خان گفت: ولی اگر تو از ما حمایت نمی کردی، امکان نداشت این وصلت سر بگیرد. من هرگز محبت هایت را فراموش نمی کنم و تا زنده ام هر چیز و هر کاری که از من بخواهی به دیده ی منت می پذیرم.

محمد خان که شرایط را برای طرح موضوع مساعد می دید ، دل به دریا زد و گفت: خان ! شرمنده ام ولی الآن عین همین موضوع برای ستاره هم پیش آمده است.

حسن خان که تازه پی برده بود این مقدمه چینی ها برای چیست و اصلا انتظار شنیدن چنین حرفی را از دهان محمد خان نداشت، با تعجب پرسید: مگر خبری شده است !؟ موضوعی پیش آمده که من از آن بی اطلاعم !؟

محمد خان گقت: شرمنده ام خان ! ستاره راضی به این وصلت نیست.

حسن خان گفت: ولی آن ها شیرینی خورده ی هم هستند. همه آن ها را نامزد می دانند. اگر دخترت به این وصلت راضی نبود، چرا اجازه دادی کار به این جا بکشد !؟ همان موقع مخالفت می کردی و همه چیز تمام می شد. طاهر هم به ستاره دل نمی بست. حالا من به طاهر چه جوابی بدهم !؟ اصلا طاهر به کنار، خودت که خواهرت را بهتر می شناسی ! چطور می خواهی او را راضی کنی!؟

محمد خان گفت: من نگفتم مخالف این وصلت هستم. فقط گفتم ستاره به این وصلت راضی نیست. همان طور که جیران به وصلت با پسر عمویمان راضی نبود.

حسن خان گفت: ولی جیران……… بعد به یکباره مثل این که چیزی به ذهنش خطور کرده باشد، برای لحظاتی چشم در چشم محمد خان دوخت . سپس گفت: ستاره هم به دیگری دل بسته است !؟ آیا پای کسی دیگر در میان است !؟

محمد خان سکوت کرد.

حسن خان ادامه داد: ولی من باید بدانم. اگر جیران به وصلت با پسر عمویش رضایت نداد به خاطر این بود که……..

محمد خان حرف او را قطع کرد . گفت: می دانم ! برای این که دل به تو بسته بود. ستاره با فرهاد بزرگ شده است و طبیعی است که به هم دل ببندند.

حسن خان دهانش از تعجب باز مانده بود . مات و حیران بود و نمی دانست چه بگوید. این بود که محمد خان، مجددا رشته سخن را به دست گرفت و گفت: نگران نباش خان ! من به تو قول داده ام و سرم برود، قولم نمی رود. من نگفتم به وصلت ستاره با طاهر راضی نیستم. گفتم ستاره به این وصلت راضی نیست.

حسن خان گفت: چه فرق می کند ! معنای هر دو یکی است ! وقتی این وصلت سر نگیرد، ستاره راضی نباشد یا تو، در اصل موضوع تفاوتی نمی کند !

محمد خان گفت: چرا ! ستاره بچه است. دهنش بوی شیر می دهد. خوب و بد خود را نمی فهمد. باید به من فرصت بدهی. من بالاخره او را راضی می کنم.

حسن خان گفت: و اگر نتوانستی او را راضی کنی !؟

محمد خان گفت: ستاره دختر است. اگر من نتوانم او را راضی کنم، جیران می تواند. تو باید جیران را به داریان بیاوری. باید با ستاره صحبت کند. او زبان ستاره را بهتر می فهمد و می داند چگونه او را سر عقل بیاورد. جیران زن مقاوم و سرسختی است و اگر بخواهد کاری بکند، کسی جلودارش نیست.

حسن خان گفت: گیریم که جیران هم آمد و با ستاره صحبت کرد ولی نتوانست او را راضی کند. آن وقت تکلیف طاهر چه می شود !؟

محمد خان گفت: من که نمی توانم به زور دخترم را وادار به وصلت با کسی بکنم که ادعا می کند مثل برادر، دوستش دارد !

حسن خان گفت: یعنی می خواهی زیر قولت بزنی !؟

محمد خان گفت: گفتم که سرم برود، قولم نمی رود. ولی اگر کسی بتواند ستاره را راضی کند، آن فرد جز جیران کس دیگری نیست. چاره ای نداریم. تو باید هر چه زودتر جیران را به داریان بیاوری. خودش می داند با چه زبانی با ستاره صحبت کند و چگونه او را رام کند.

حسن خان گفت: مگر خود جیران رام حرف های زن عمویت شد که ستاره بشود !؟

محمد خان گفت: شما می گویید چه کار کنیم !؟ می خواهید به زور او را پای سفره ی عقد بنشانیم !؟

حسن خان گفت: من فقط می دانم وصلتی که با زور صورت بگیرد، پایدار نیست. نمی خواهم جسم عروسم در خانه پسرم باشد، دلش با دیگری ! اگر یادت باشد، از اول هم به اصرار خواهرت، آن ها نامزد شدند. طاهر هم آن زمان مثل الآن دلبسته ی ستاره نبود. ولی حالا تمام فکر و ذهنش ، متوجه ستاره است. گیرم که من بتوانم طاهر را از این وصلت باز دارم، با خواهرت چه کار کنم!؟ خودت که می دانی او با هیچ صراطی مستقیم نیست و راضی کردنش دل شیر می خواهد. من حریف هر کسی باشم، حریف جیران نیستم. من نمی توانم او را مجبور به کاری بکنم که دوست ندارد. خودت می دانی با خواهرت ! جیران بفهمد ستاره به خاطر فرهاد، دست رد به سینه ی طاهر زده است، غوغا می کند. بفهمد برادرش، پسر خوانده ی خود را به خواهر زاده اش ترجیح داده است، کاری می کند آن سرش ناپیدا !

محمد خان گفت: خان ! چرا حرف توی دهان من می گذاری !؟ من کی گفتم فرهاد را به خواهر زاده ام ترجیح می دهم !؟ من اصلا با وصلت ستاره با فرهاد، موافق نیستم. گفتم که من سر قولم هستم. فقط می گویم باید راهی پیدا کنیم برای راضی کردن ستاره. اگر جیران نتواند او را راضی کند، از دست هیچ کس دیگر کاری ساخته نیست. مگر آن که او را به زور پای سفره ی عقد بنشانیم.

حسن خان گفت: می شود !؟

محمد خان گفت: نا سلامتی من پدرش هستم و خیر و صلاحش را می خواهم ! من نمی توانم اجازه دهم دخترم با دست خودش زندگی خودش را تباه کند ! برای طاهر هم نگران هستم. طاهر خواهر زاده ام هست و مثل احمد و داریوش، دوستش دارم.

حسن خان گفت: پس چاره ای نیست جز این که جیران به داریان بیاید و خودش با ستاره صحبت کند.

محمد خان گفت: خان ! اگر سپیده، مادر فرهاد نبود، به جیران زحمت نمی دادم. سپیده زن عاقل و سرد و گرم روزگار چشیده ای است ولی مادر فرهاد است و نمی شود توقع داشت پسرش را رها کند و طرف خواهر زاده ی همسرش را بگیرد ! از آن گذشته، ستاره ، خان زاده است و باید با خان زاده ازدواج کند ! از قدیم گفته اند: کبوتر با کبوتر، باز با باز .

حسن خان گفت: نمی دانم ! هر طور خودتان صلاح می دانید ! من جیران را با خود به داریان می آورم. خودش هم دلتنگ شماست و دائم بهانه ی شما را می گیرد.

کلیدواژه ها :

این خبر را به اشتراک بگذارید :