نوشته:جلیل زارع|
حسن خان، طاهر را احضار کرد و از او خواست تا جوانان سه چشمه ای را آماده ی رفتن کند. طاهر، فرصتی برای صحبت با ستاره خواست.

حسن خان گفت: می خواهی به ستاره چه بگویی؟

طاهر گفت: می خواهم تکلیف خود را بدانم. می خواهم ببینم هنوز در دل او جای دارم یا نه؟ می خواهم بدانم این حقیقت دارد که او فرهاد را بر من که نامزدش هستم و شیرینی خورده ی هم هستیم ترجیح داده است؟

حسن خان گفت: فقط می خواهی همین ها را بپرسی؟

طاهر گفت: بالاخره باید تکلیف من و ستاره روشن شود یا نه؟

حسن خان گفت: تکلیف شما روشن است. پاسخ پرسشت هم مشخص است. او، فرهاد را بر تو ترجیح داده است.

طاهر گفت: ولی من باید این حرف ها را از زبان خودش بشنوم.

حسن خان گفت: بشنوی که چه بشود؟ که جواب منفی بشنوی و همه چیز بین شما تمام بشود؟ بعد هم سپیده او را برای پسرش خواستگاری کند؟

طاهر گفت: پس شما می گویید، من چه کار کنم؟

حسن خان گفت: من می گویم ما باید کار را به کاردان بسپاریم.

طاهر گفت: پس شما خودتان می خواهید با ستاره صحبت کنید؟

حسن خان گفت: خیر ! به من هم همان پاسخی را می دهد که به تو خواهد داد.

طاهر گفت: ولی من می توانم او را راضی کنم. او تحت تاثیر حرف های سپیده، این حرف ها را می زند. اگر….

حسن خان سخن او را قطع کرد و گفت: من هم می دانم این حرف ها، حرف های خودش نیست و حرف های سپیده است. ولی من و تو نمی توانیم او را راضی به این وصلت کنیم. خان هم نمی تواند.

طاهر گفت: پس شما می گویید دست روی دست بگذاریم و اجازه دهیم به همین راحتی، بعد از یک سال نامزدی، همه چیز تمام شود و او مرا که نامزدش هستم و این را همه می دانند رها کند و به فرهاد جواب مثبت بدهد؟

حسن خان گفت: من هم نمی خواهم چنین اتفاقی بیفتد. ولی این کار من و تو نیست. خودت می گویی که این حرف ها، حرف های سپیده است. پس این را هم بدان که نه من و نه تو و خان و نه هیچ کسی در این قلعه، حریف سپیده نمی شویم.

طاهر گفت: پس چاره ی کار چیست؟

حسن خان گفت: آهان ! این شد یک حرفی ! چاره ی کار چیست؟ پسرم ! کسی باید با ستاره صحبت کند که حریف سپیده باشد. به اندازه ی سپیده بر ستاره و خان نفوذ داشته باشد. کلامش قاطع باشد و حرفش دو تا نشود.

طاهر گفت: مادرم را می گویی ؟

حسن خان گفت: آفرین ! کم کم دارم به تو امیدوار می شوم. اگر یک نفر بتواند جواب مثبت را از دهان ستاره بیرون بکشد، آن یک نفر فقط مادرت هست. هیچ کس جز مادرت حریف سپیده نیست. سپیده، زن با هوش و زیرک و سرد و گرم روزگار چشیده ای است و می داند چه طور و چگونه عمل کند و از نفوذش بر خان هم که آگاه هستی ؟ نفوذ مادرت بر روی خان و ستاره هم کم تر از سپیده نیست. تازه خان هم راضی نیست نامزدی شما به هم بخورد و هرگز زیر قولش نمی زند و به وصلت ستاره با فرهاد، رضایت نمی دهد و این امتیازی است که مادرت از آن برخوردار است و با همین امتیاز هم می تواند بر حریف غدری هم چون سپیده پیروز شود.

هر چند طاهر به خود اجازه نمی داد که روی حرف پدرش حرفی بزند و بر خلاف میل او عمل کند، ولی فکر کرد که حق با پدرش است. اگر الآن نزد ستاره برود و جواب رد بشنود، مهلتی را هم که از فرهاد گرفته است به پایان می رسد. بعد طبق قول و قراری که با فرهاد دارد، حالا دیگر این فرهاد است که می تواند از مادرش بخواهد رسما به خواستگاری ستاره برود. فرهاد، قول داده است تا مشخص شدن وضعیت من، پا پیش نگذارد و این فرصتی را در اختیار مادرم قرار می دهد تا بتواند خود را به داریان برساند و ستاره را راضی به این وصلت کند. این بود که پدر را مورد خطاب قرار داد و گفت: هر طور شما بفرمایید پدر !

حسن خان گفت: ما به سه چشمه بر می گردیم و تو به همراه مادرت مجددا به داریان می آیید و مادرت در غیاب فرهاد، دل ستاره را به دست می آورد و قرار جشن عروسی را برای نیمه ی شعبان می گذارد.

طاهر گفت: مگر فرهاد قرار است جایی برود؟

حسن خان گفت: گاهی وقت ها در تیز هوشی تو شک می کنم ! چه کسی قرار است به همراه رئیس راهزنان برای تعقیب و نابودی رضاقلی بیگ راهی شود؟ یادت رفته است مسئولیت فرماندهی قشونی که قرار است به جنگ رضاقلی بیگ برود بر عهده ی کیست ؟

طاهر عذرخواهی کرد و گفت: حق با شماست. کسی که قرار است فرماندهی قشون را بر عهده بگیرد، حتما هر نقشه ی دیگری هم برای نابودی رضاقلی بیگ بخواهد به مرحله ی اجرا در آید، مسئولیتش با اوست.

سپس، طاهر از پدر اجازه خواست نزد جوانان سه چشمه ای رفته و آن ها را در جریان بازگشت به سه چشمه قرار دهد.

فردای آن روز، هنگام طلوع آفتاب، حسن خان و طاهر به همراه جوانان سه چشمه ای پس از خداحافظی از خان و خانواده اش و اهالی قلعه، راهی سه چشمه شدند.

چند روز بعد نیز، جابر، رئیس راهزنان به اتفاق خانواده اش وارد داریان شد و در مکانی که برای اسکان آن ها در نظر گرفته شده بود اقامت کردند. کمی بعد از آن ها، جاسوسان خان نیز به داریان رسیدند و پس از گزارش ماموریتشان، خان متقاعد شد که جابر، قصد فریب آن ها را ندارد و واقعا تحت تاثیر رفتار جوانمردانه ی افراسیاب، متحول شده است و نیتی جز ادای دین ندارد. هر چند خان به سپیده گفته بود که فرهاد از فرماندهی قشون خلع شده و این کار را به عهده ی افراسیاب خواهد گذاشت، ولی فکر کرد دور بودن فرهاد از داریان، فرصتی را در اختیار او قرار می دهد، تا جیران بتواند به راحتی ستاره را به وصلت با طاهر راضی کند.

فرهاد، به محض آن که در جریان ماموریتش قرار گرفت، نزد نازگل رفت و پس از کلی مقدمه چینی بالاخره گفت: ماموریتی برایت دارم.

نازگل گفت: شما امر بفرمایید برادر ! هر چه بگویی به روی چشم ! من، یک برادر که بیش تر ندارم.

فرهاد گفت: می خواهم مادر را متقاعد کنی که خواستگاری از ستاره را به تاخیر بیندازد.

نازگل گفت: باز دیگر چه شده است ؟ نکند باز هم قصد ایثار و فداکاری و از این جور چیزها داری ؟

فرهاد گفت: ستاره نامزد طاهر است و تا تکلیف آن ها روشن نشده است، دور از جوانمردی است که من پا پیش بگذارم.

نازگل گفت: سال قبل هم با همین حرف ها خام طاهر شدی و مقدمات نامزدی آن ها را فراهم کردی. انسان عاقل دو بار از یک سوراخ گزیده نمی شود. ستاره به طاهر، هیچ علاقه ای ندارد. این فداکاری نیست، خودخواهی است ! تو با این کارت داری به جای ستاره هم تصمیم می گیری و این خودخواهی محض است و ستاره هم مثل تو و طاهر، حق دارد برای زندگی خودش تصمیم بگیرد. بگذار خودش تصمیم بگیرد ! خودش انتخاب کند !

فرهاد گفت: اتفاقا من هم همین را می خواهم. من می خواهم ستاره خودش در این مورد تصمیم بگیرد.

نازگل گفت: معنای تصمیم گرفتن را هم فهمیدیم ! پشت ستاره را خالی می کنی و بعد می گویی انتخاب با خودت است ! هر طور دوست داری تصمیم بگیر ! برادر من ! ستاره یک دختر است . این را می فهمی ؟ به خان چه بگوید ؟ بگوید من می خواهم نامزدیم را با طاهر به هم بزنم تا فرهاد هر وقت عشقش کشید پا پیش بگذارد و به خواستگاری من بیاید !؟ واقعا که !

فرهاد گفت: ولی تا وقتی که ستاره نامزدی خود را با طاهر به هم نزده است، من نمی توانم پا پیش بگذارم. تو که نمی خواهی من به خواستگاری نامزد دیگری بروم !؟ این از جوانمردی به دور است !

نازگل گفت: این از جوانمردی به دور نیست که طاهر به خواستگاری کسی برود که دوست صمیمیش از بچگی خواهان او بوده است و او هم از این موضوع کاملا آگاه بوده است !؟

فرهاد گفت: طاهر هم انسان است و حق دارد در مورد زندگی خودش تصمیم بگیرد.

نازگل گفت: همه حق دارند جز فرهاد بیچاره ! من نمی دانم این چه منطقی است که وقتی پای فداکاری و ایثار به میان می آید، فرهاد جلودار است و هر وقت پای حق و از این قبیل حرف ها، طاهر !؟

فرهاد گفت: ولی طاهر دوست من است. من به او قول داده ام که تا روشن شدن تکلیف او دست نگه دارم و اقدامی نکنم.

نازگل گفت: معنای دوستی هم فهمیدیم ! اگر او دوست تو بود که دست به چنین عمل…..

نازگل، حرف خود را خورد و ادامه نداد. بغضش ترکید و با گریه گفت: مگر من چند تا برادر دارم که باید شاهد بدبختیش باشم !؟ پدرم و داراب که جان خود را فدای داریان کردند. مگر من جز شما و مادرم کس دیگری هم در این دنیا دارم !؟ نه ! این بار دیگر خام حرف های بی منطق تو نمی شوم. پارسال هم گول همین حرف ها را خوردم که خدا از سر تقصیراتم نگذرد با این خطایی که کردم. اگر می خواهی زندگی خودت را نابود کنی، روی من دیگر حساب نکن !

فرهاد که متوجه شد دیگر حرف هایش بر خواهرش کارگر نیست، به سراغ مادرش رفت و از او خواست که در خواستگاری از ستاره عجله نکند. اجازه بدهد این ماموریت تمام بشود بعد.

سپیده گفت: فعلا که چاره ای جز صبر نداریم. ولی تو هم کاری به این کارها نداشته باش ! همان پارسال که خام حرف های نازگل شدم برای هفت پشتم کافی است. تو هم با خیال راحت به ماموریت برو و فکر و ذکرت انجام ماموریتی باشد که بر عهده ات گذاشته شده است. کارهای زنانه را هم بسپار به زن ها ! تو به فکر کارهای مردانه باش !

فرهاد که دید به هیچ طریقی نمی تواند مادرش را از تصمیمی که گرفته است، منصرف کند، گفت: مادر ! من تا این ماموریت را انجام ندهم، نمی توانم به ازدواج فکر کنم.

سپیده زن عاقلی بود. می دانست این حرف ها از کجا آب می خورد. احساس کرد اگر زیاد بر تصمیم خود پافشاری کند، ممکن است فرهاد شخصا دست به کار شود و برود سراغ ستاره و همه ی رشته ها را پنبه کند. این بود که گفت: بسیار خوب ! فعلا که چاره ای جز صبر نداریم. هر چه خدا بخواهد. برو عزیزم ! برو پسرم ! دست خدا به همراهت ! مواظب خودت هم باش ! بی گدار به آب نزن ! رضاقلی بیگ مرد مکار و حیله گری است. هر چند به نظر نمی رسد دسیسه ای در کار باشد و جابر به قیمت به خطر انداختن جان زن و فرزندان خود، بار دیگر قصد فریب خان را داشته باشد، ولی احتیاط شرط عقل است . لحظه ای از مکر دشمنان غافل مباش ! که اولین خطا، آخرین خطاست و دیگر فرصتی برای جبران آن نیست. چهار چشمی مواظب اطراف خود باش و اگر دیدی کار به جایی نمی بری برگرد تا فکر دیگری کنیم !

هر چند فرهاد مطمئن نبود که مادرش در غیاب او اقدامی نکند، ولی می دانست با این اوضاع و احوال، تا شرایط برای این کار فراهم شود، طاهر هم تلاش خود را کرده است و او هم به قول خودش عمل کرده است.

به زودی، فرهاد در معیت جابر و دو نفر از افراد مورد اعتماد و اطمینان خان که از جنگجویان بنام داریانی بودند، برای پیوستن به سپاه رضاقلی بیگ، راهی نظام آباد سرحد شدند.

کلیدواژه ها :

این خبر را به اشتراک بگذارید :