نوشته:جلیل زارع|
آخرین میهمانان هم یکی پس از دیگری مراسم جشن را ترک کرده و راهی منزل خود شدند. به دستور محمد خان داریانی، خوانین به مکان مخصوص جلسه دعوت شدند. حاضرین به احترام آن ها از جای بلند شده ، آنان را به بالای مجلس هدایت کردند.

محمد خان، پس از تشکر از خوانین به خاطر شرکت در مراسم، گفت: همان طور که می دانید جناب صاحب اختیار، حکم تعقیب، دستگیری و مجازات رضاقلی بیگ را صادر کرده است و مواجب اجیر نمودن قشون را نیز پیش پیش پرداخت کرده است. من تصمیم دارم از این مبلغ، مقداری را در اختیار خانواده های شهدای جنگ اخیر قرار دهم. خواه داریانی باشند ، خواه اهل آبادی های دیگر. قسمتی از مواجب قشون را نیز پیشاپیش پرداخت می کنم تا در اختیار خانواده های خود قرار دهند که در غیاب آن ها دچار تنگدستی نشوند. من دو درخواست از شما عزیزان دارم. اول آن که در فراهم نمودن قشون از اهالی آبادی خود مرا یاری رسانید. دوم این که با من هم فکری کنید تا فرماندهی لایق برای این قشون، انتخاب کنیم.

حاج یونس خان بردجی گفت: خان ! شما در مواقع ضروری، هوای همه ی ما را داشته اید. من فکر نمی کنم هیچ کدام از خوانین، مخالفتی با تدارک قشون از آبادی خود داشته باشند. روی جوانان داوطلب بردجی نیز می توانید حساب کنید.

همه، گفته ی حاج یونس خان را تاکید کردند. سپس، خان بردج ادامه داد: و اما در مورد فرماندهی قشون، من فکر می کنم بهتر است از بین کسانی که خودشان داوطلب این کار هستند، رای گیری نموده و یک نفر را انتخاب کنیم.

محمد خان گفت: قبول است. همه می دانید که پذیرش فرماندهی قشون، کار آسانی نیست و از عهده ی هر کسی برنمی آید و کسی که داوطلب این کار می شود باید از جان مایه بگذارد. چرا که اگر خدای ناکرده در مبارزه ای که در پیش روست شکست بخوریم و مجددا فرصتی در اختیار رضاقلی بیگ قرار گیرد، نه تنها داریان را با خاک یکسان می نماید، بلکه سایر آبادی ها نیز به جرم همکاری ، از خشم وی در امان نخواهند بود. حالا کسانی که داوطلب این کار هستند، اعلام آمادگی کنند.

پهلوان خدر، سر را به زیر انداخت. محمد خان گفت: سرت را بالا بگیر مرد ! همه ی ما می دانیم که تو و برادرت افراسیاب بارها و بارها با شجاعتی باور نکردنی از شرف و ناموس ما دفاع کرده اید و من هیچ گاه محبت های شما را فراموش نمی کنم. حالا هم اگر زخمی نبودید کسی را لایق تر از شما سراغ نداشتم.

پهلوان خدر گفت: شرمنده ام. کاش زخم هایم کاری نبود و می توانستم باز هم انجام وظیفه کنم. این کم ترین کاری است که در مقابل الطاف شما از من ساخته است.

حسن خان سه چشمه ای گفت: در این که پهلوان، خود لایق ترین فرد برای قشون است شکی نیست ولی حالا که ایشان مجروح و زمینگیر هستند، چه کسی حاضر است فرماندهی قشون را بپذیرد ؟

افراسیاب گفت: اگر خان مرا لایق بدانند با جان و دل فرماندهی قشون را می پذیرم. احمد، داریوش و طاهر هم اعلام آمادگی کردند.

فرهاد اجازه گرفته و گفت: پهلوان خدر، گردن همه ی ما حق دارد و با وضعیت موجود لازم است افراسیاب در کنار برادر بماند تا ایشان زودتر سلامت خود را به دست آورند. احمد و داریوش نیز باید در کنار خان بمانند و در صورت حمله ی اشرار به داریان، یار و یاور خان باشند. طاهر نیز به اندازه ی کافی از خود شجاعت و رشادت نشان داده است و صلاح نیست پدر را در مراجعت به سه چشمه تنها بگذارد. اگر خان رخصت دهند، باعث افتخار من است که فرماندهی قشون را بر عهده بگیرم.

نگاه ها به سوی فرهاد، میخکوب شد. نگرانی در چهره ی سپیده، نازگل و ستاره، موج می زد. خان شدیدا مخالفت کرد ولی سپیده اجازه خواست و گفت: خان ! اگر اجازه بدهید، این افتخار نصیب پسرم بشود.

خان گفت: هر چند من در درستی تشخیص سپیده شک و تردیدی ندارم، ولی نمی توانم خودم را راضی کنم بعد از پهلوان حیدر و پسرش داراب، جان فرزند دیگر پهلوان حیدر نیز به خطر بیفتد. همان طور که می دانید من با نقش فرهاد در لباس ستاره هم مخالف بودم ولی این بار دیگر نمی توانم به این کار رضایت بدهم.

فرهاد گفت: جان من در مقابل الطاف خان و سرنوشت داریان، ناقابل است. از آن گذشته، من همیشه آرزو داشته ام مثل پدر و برادرم، زندگی خود را وقف دفاع از وطن کنم . دفاع از ناموس، وظیفه ی هر داریانی است. خواهش می کنم اجازه فرمایید این افتخار نصیب من شود. ولی خان باز هم مخالفت کرد.

حاج یونس خان گفت: فعلا دفاع از شرف و عزت و ناموس ما از هر چیز دیگری مهم تر است. من با نظر فرهاد موافقم. ایشان، هم انگیزه ی این کار را دارند و هم جوان لایق و کارآزموده ای هستند و قطعا از پس این کار بر خواهند آمد. به دلتان بد راه ندهید خان ! به لطف خدا، خطری او را تهدید نمی کند. مطمئنم که در این نبرد، پیروز و سرافراز خواهیم بود و پوزه ی رضاقلی بیگ نابکار را به خاک خواهیم مالید. اگر خان اجازه بفرمایند، نظر بقیه خوانین را نیز جویا شویم.

محمد خان گفت: هر چند من با این انتخاب موافق نیستم ولی رای جمع برای من مهم است و هر چه باشد می پذیرم. سپس، رای گیری انجام شد و فرهاد با اکثریت آراء به فرماندهی قشون منسوب شد.

محمد خان می خواست در مورد چگونگی تدارک قشون و شیوه ی تعقیب رضاقلی بیگ و تهیه ی سور و سات قشون نیز صحبت شود ولی سپیده اجازه خواست و گفت: میهمانان عزیز خسته هستند و باید استراحت کنند. فردا هم روز خداست. اگر خان اجازه فرمایند، ادامه ی بحث باشد برای روز دیگر. پهلوان خدر نیز صلاح نیست بیش از این آزار و اذیت شوند و بهتر است بروند استراحت کنند.

محمد خان، نگاهش را به میهمانان دوخت و منتظر عکس العمل آن ها شد. همه با پیشنهاد سپیده موافقت کردند. خان هم ختم جلسه را اعلام نموده و از افراسیاب خواست که وسایل استراحت میهمانان را فراهم نماید.
* * *
*** فرهاد، قبل از آن که آماده ی استراحت شود به سراغ مادر رفت و از او بابت کمک کردن در گرفتن موافقت خان تشکر کرد.

مادر گفت: من هم با رفتن تو زیاد موافق نیستم ولی آن لحظه، چهره ی پدر و برادرت در مقابل چشمانم ظاهر شد و به دلم برات شد که آن ها به فرماندهی فرهاد من، رضایت دارند.

فرهاد، پیشانی مادر را بوسید و اجازه خواست برود استراحت کند.

سپیده گفت: مطمئنی که چیزی را فراموش نکرده ای !؟

فرهاد، هاج و واج، مادر را نگاه کرد و وانمود کرد که چیزی از حرف او دستگیرش نشده است.

سپیده، ادامه داد: مطمئنی حرفی برای گفتن نداری !؟

فرهاد سرش را پایین انداخته و سکوت کرد.

سپیده گفت: می خواهی چه کار کنی؟ ستاره را می گویم ! نمی خواهی خودت و او را از این بلاتکلیفی نجات دهی !؟

فرهاد باز هم سکوت کرد. ولی وقتی اصرار مادر را دید، گفت: چه کار می توانم بکنم ! مگر راهی هم باقی مانده است !؟

سپیده گفت: فکر نمی کردم پسرم این قدر مایوس و درمانده باشد ! تو قرار است فرماندهی یک قشون را بر عهده داشته باشی ! از یاس و نا امیدی حرف زدن شایسته ی یک فرمانده ی لایق نیست !

فرهاد گفت: من سر سفره ی خان، بزرگ شده ام. ایشان، حق پدری بر گردن من دارند. چه طور می توانم چنین درخواست گستاخانه ای از ایشان داشته باشم !؟ همه می دانند که ستاره، شیرینی خورده ی طاهر است. طاهر، هم خون اوست و ناف ستاره را به نام او بریده اند. خان به حسن خان، قول داده است ستاره عروس او باشد. من چه طور می توانم چنین درخواستی از او داشته باشم!؟

سپیده گفت: از فرزند پهلوان حیدر، بعید است که چنین بی رحم و سنگدل و خود خواه باشد !

فرهاد گفت: منظورتان را نمی فهمم مادر ! آیا درخواست این امر محال از ولی نعمت خود، خودخواهی نیست !؟

سپیده گفت: خود خواهی آن است که تو فقط به خودت فکر کنی و به تنهایی تصمیم بگیری !

فرهاد گفت: می گویی چه کار کنم !؟

سپیده گفت: کمی هم به ستاره فکر کن ! آیا تو حق داری به جای ستاره تصمیم بگیری و از جانب او سخن بگویی !؟ آیا نظر ستاره، برایت مهم نیست !؟

فرهاد گفت: ولی از کجا معلوم است که نظر ستاره مساعد باشد؟ اگر ستاره از ازدواج با طاهر، رضایت نداشت…..

سپیده حرف او را قطع کرد و گفت: خیلی بی انصافی ! خجالت نکش ! بگو ! خود خواهی یعنی همین ! خودت می بری و خودت هم می دوزی ! نظر دیگران هم اصلا برایت مهم نیست !

فرهاد گفت: از کجا معلوم است که ستاره هم دلش با من باشد ؟

سپیده گفت : باور نمی کنم ! یعنی من این حرف ها را از زبان فرهاد می شنوم !؟ تو در مورد ستاره این طور فکر می کنی !؟ مشکل تو همین است پسر ! با ستاره بزرگ شده ای ولی اصلا او را نمی شناسی ! من در حق ستاره مادری کرده ام. او مثل دختر خودم هست. برایم با نازگل، هیچ تفاوتی ندارد. من دخترم را خوب می شناسم. نگاهش را می خوانم. دردش را می دانم. بارها پای درد دلش نشسته ام. او هم دلش با توست. دلش را زیر پا نگذار !

فرهاد گفت: خودش این را به شما گفته است ؟

سپیده گفت: وقتی تو که مرد هستی، تا کنون به طور مستقیم در این مورد با من که مادرت هستم، صحبت نکرده ای، چگونه توقع داری او مستقیما در این مورد حرفی بزند. او هم مثل تو نگران است. نگران پدر ! نگران سرنوشت قلعه داریان. او هم مثل تو بر سر دو راهی است و تکلیف خودش را نمی داند. تو باید پا پیش بگذاری نه او !

فرهاد گفت: نمی دانم ! نمی دانم ! نمی دانم ! حالا شما می گویید چه کار کنم !؟ و اشک در چشمانش حلقه زد. رویش را برگرداند تا مادر اشک هایش را که حالا آرام آرام بر گونه اش جاری بود، نبیند .

سپیده وانمود کرد که متوجه چیزی نشده است و گفت: با دلت راه بیا ! پای روی دلت نگذار !

فرهاد که حالا دیگر صدایش پر از بغض بود و سراپایش به لرزه افتاده بود، گفت: آخر چگونه مادر !؟ بغضش ترکید و دیگر نتوانست چیزی بگوید.

سپیده نیز دست کمی از پسرش نداشت و صدایش می لرزید ولی سعی کرد خودش را کنترل کند و در برابر فرهاد ضعف نشان ندهد تا او نیز بیش از این روحیه ی خود را نبازد. بنابراین کمی ملایم تر گفت: چه طور و چگونه اش با من. تو رضایت خود را اعلام کن. بقیه اش را به من بسپار. من خود بهتر می دانم چگونه با خان صحبت کنم. حالا هم دیگر برو و استراحت کن ! فردا خیلی کار داریم. برو پسرم. برو و به خدا توکل کن ! همه چیز درست می شود.

فرهاد، سر را به زیر انداخت و دیگر چیزی نگفت. بار دیگر، پیشانی مادر را بوسید و رفت تا استراحت کند.

سپیده وقتی خود را تنها دید، اجازه داد اشک بر گونه هایش جاری شود ولی درست در همین لحظه ، صدای ستاره را شنید که او را صدا می زند. بنابراین دوباره خود را کنترل کرده اشک های خود را پاک کرد و گفت: بله جانم. بله عزیزم. بله دخترم. من این جا هستم.

حالا دیگر نوبت ستاره بود. خود را در دامن مادر انداخت و دیدگانش باریدن گرفت. چون ابر بهاران می گریست و می نالید…..صدای هق هق گریه اش فضای اتاق را پر کرد….

کلیدواژه ها :

این خبر را به اشتراک بگذارید :