طاهر و نازگل و ستاره، با احتیاط کامل، از میان درختان پشت قلعه گذشتند و خود را به گندم زارهای شمال قلعه رساندند. ولی به محض این که از گندم زارها بیرون آمدند، متوجه شدند سه سوار، مشعل به دست به سمت آن ها می آیند. سعی کردند خود را از دید آن ها پنهان کنند ولی دیگر دیر شده بود؛ سربازان دشمن، نور مشعل را دیده بودند و به سرعت به سمت آن ها اسب می تاختند.

نوشته:جلیل زارع|

طاهر، رو به نازگل و ستاره کرد و گفت : « فرار، بی فایده است. آن ها سوارند و ما پیاده. دنبالمان می آیند. ما را پیدا می کنند و نزد رضاقلی بیگ می برند. »

نازگل با تعجب گفت : « نکند انتظار داری دستی دستی خودمان را تسلیم دشمن کنیم !؟ »

طاهر گفت : « من تا زنده ام، هرگز اجازه نمی دهم دست آن ها به شما برسد. »

ستاره گفت : « پس می خواهی چکار کنی ؟ »

طاهر گفت : « ما فقط یک مشعل داریم و آن ها تنها نور همین یک مشعل را دیده اند. نمی دانند ما چند نفریم. برگردید و در گندم زار پنهان شوید. من همین جا می مانم و با آن ها درگیر می شوم. اگر موفق شدم آن ها را از پا درآورم، به راهمان ادامه می دهیم. اگر هم اتفاقی برای من افتاد، شما برگردید و از راه نقب، خودتان را به قلعه برسانید. »

ستاره و نازگل، به گندم زار برگشتند و خود را پنهان کردند. بعد از رفتن آن ها، طاهر، مشعل را خاموش کرده، گوشه ای کمین کرد تا سربازان دشمن برسند.

سربازها به آن جا رسیدند ولی هر چه گشتند او را نیافتند.

یکی از سربازان به دو نفر دیگر گفت : « فایده ای ندارد. او خود را جایی پنهان کرده است و ما نمی توانیم در تاریکی شب او را بیابیم. بهتر است برگردیم و فرمانده را در جریان قرار دهیم. »

طاهر، صدای آن ها را شنید. می دانست اگر به آن ها فرصت بازگشت به قشون بدهد، رضاقلی بیگ، سربازان بیش تری را به این جا می فرستد. آن گاه، دیگر راه شمال هم نا امن می شود و چاره ای جز برگشتن به قلعه نیست. اصلا بعید نیست نقب هم لو برود.

این بود که با احتیاط کامل، خود را به آن ها رساند. تپانچه را از کمر کشید و به طرف یکی از آن ها شلیک کرد. تیر به قلب سرباز نگون بخت اصابت کرد و او را از اسب به زیر انداخت. دو سوار دیگر، به سمت او آمدند. ولی طاهر فورا سوار بر اسب شد و با شمشیر به آن ها حمله ور شد. خیلی زود، یکی دیگر از آن ها را هم زخمی کرد و از اسب به زیر انداخت. ولی نفر سوم، فرار کرد. خواست او را تعقیب کند که متوجه شد سواران دیگری که صدای شلیک تپانچه را شنیده اند، از دور به این طرف می آیند. این بود که از تعقیب او صرف نظر کرد. یکی از مشعل ها را برداشت؛ مشعل دیگر را هم خاموش کرد و خود را به گندم زار رساند.

در گندم زار، ستاره و نازگل را صدا زد تا در تاریکی آن ها را بیابد. آن ها هم طاهر را صدا زدند و به طرف نور مشعل آمدند. طاهر، کمی بعد آن ها را یافت و پشت سر خود، بر اسب سوارشان کرد و به تاخت خود را به چاهِ پشتِ حصار قلعه رساند. ستاره و نازگل را از طریق چاه به درون نقب بازگرداند.

سپس رو به آن ها کرد و گفت : « به زودی سربازان دشمن رد ما را می گیرند و به این جا می رسند. اسب را که پیدا کنند، نقب هم لو می رود. چاره ای نیست؛ من باید برگردم و روی چاه را بپوشانم. بعد اگر توانستم با همان اسب فرار می کنم و خودم را به زرقان می رسانم و از امیر خان کمک می خواهم. اگر هم نشد، بر می گردم این جا. »

طاهر، بعد از گفتن این حرف، ستاره و نازگل را به باغ برگرداند و دوباره از طریق نقب از قلعه خارج شد. اول، با شاخ و برگ درختان، روی چاه را پوشاند و بعد، سوار بر اسب، از آن جا دور شد.

کلیدواژه ها :

این خبر را به اشتراک بگذارید :