نوشته:جلیل زارع|
یکی از خدمتکاران منزل خان، نزد سپیده آمد و گفت: خانم ! خان شما را احضار کرده است. سپیده، اشک های ستاره را پاک کرد. صورت او را بوسید و گفت: برو دخترم ! برو بخواب ! نگران هیچ چیز نباش عزیزم ! من با خان صحبت می کنم. به خدا توکل کن ! همه چیز درست می شود. آن گاه نزد خان رفت و گفت: نگران به نظر می رسی خان ! اتفاقی افتاده است؟

خان پاسخ داد: بله ! پیش پای شما، پیک جناب صاحب اختیار این جا بود. از قرار معلوم، رضا قلی بیگ مکار، دست بردار نیست !

سپیده گفت: او که غیبش زده بود ! پس او را یافته اند ! دیگر چه دسته گلی به آب داده است؟

خان پاسخ داد: شخصی به نام الله ویردی آقای زنگنه، از سوی عادلشاه برای جناب نواب صاحب اختیار، حامل پیغامی بوده است به این مضمون که صالح خان بیات به عنوان حاکم فارس روانه شیراز می شود و حکومت فارس را عهده دار می شود و جناب صاحب اختیار نیز هم چنان در سمت صاحب اختیاری مملکت فارس، باقی خواهد ماند.

سپیده گفت: خب ! این که خبر خوبی است. با باقی ماندن جناب صاحب اختیار که سید و از اولاد پیغمبر و اهل دین و دیانت است، آرامشی که بعد از سال ها دوباره به مملکت فارس باز گشته است، هم چنان پایدار می ماند.

خان گفت:ای کاش فقط همین بود !

سپیده پرسید: دیگر چه شده است؟

خان در پاسخ گفت: خود الله ویردی هم از جانب صالح خان بیات، حکم ولایت شیراز را دارد.

سپیده گفت: این هم نگرانی ندارد. بالاخره، بعد از به درک واصل شدن محمد خان شاطر باشی، یکی باید والی شیراز باشد. شهر که بدون والی نمی شود ! می شود؟

خان پاسخ داد: نه ! شهر بدون والی نمی شود. ولی الله ویردی، از گرد راه نرسیده، روی محمد خان شاطر باشی را سفید کرده است.

سپیده که حالا دیگر نگرانی کاملا در چهره اش موج می زد، گفت: لطفا زودتر بگویید ببینم چه اتفاقی افتاده است؟

خان گفت: رضاقلی بیگ، دست به دامان جمعی از اهالی شیراز و سادات مولی، مانند سید عبدالغنی سلطان و سید بشارت و حیدر بیگ یوز باشی که در سپاه نادری، صاحب منصب بودند، شده و آن ها نیز الله ویردی آقا را تحریک کرده اند که نواب صاحب اختیار و میرزا محمد کلانتر را گرفته، به قتل برساند و خود والی بالاستقلال شود.

سپیده گفت: دست به اقدامی هم زده اند ؟

خان پاسخ داد: متاسفانه، بله ! الله ویردی آقا، جمعیت کثیری از سپاهی و رعیت را گرد خود جمع نموده و مدرسه ی خان شیراز را تصرف کرده است. و متعرض مردم بیچاره شده، به سوی آن ها تیراندازی می کنند و نظم و انضباط شهر را به هم زده اند. در این میان، مردم، وحشت زده و هراسان دست به دامان صاحب اختیار شده اند برای برگرداندن امنیت به شهر.

سپیده گفت: لابد رضاقلی بیگ نیز الان در مدرسه ی خان است؟

خان پاسخ داد: خیر ! الله ویردی آقا، رضاقلی بیگ را به حوالی نظام آباد سرحد چهاردانگه فارس فرستاده تا با اجیر کردن قشون، شهر را محاصره کرده و با تصرف شیراز، به کمک آن ها بشتابند.

سپیده گفت: و شما هم نگران این هستید که آن ها موفق شده و با به قتل رساندن نواب صاحب اختیار و میرزا محمد کلانتر، آرامش به دست آمده را بر هم زنند.

خان گفت: شما نگران این موضوع نیستید؟ می دانید اگر این اتفاق بیفتد و رضاقلی بیگ، مجددا قدرت پیدا کند، چه اتفاقی خواهد افتاد !؟

سپیده پاسخ داد: اولا که این اتفاق نمی افتد و آن ها پیروز میدان نخواهند بود؛ بر فرض هم که چنین اتفاقی بیفتد، مگر آن زمانی که رضاقلی بیگ، پشتوانه ی محکمی مثل محمد خان شاطر باشی را داشت، کار به جایی برد که مجددا بتواند متعرض داریان شود؟ به چه بهانه ای؟ مالیات که به دستور عادلشاه به مدت دو سال بخشوده شده است.

خان گفت: چه بهانه ای بالاتر از این که ما به قشون او حمله کرده و آن ها را تار و مار کرده ایم؟

سپیده در پاسخ گفت: قشون رضاقلی بیگ یا دسته ی راهزنان !؟ رضاقلی بیگ هیچ گاه جرات این را نخواهد داشت که بگوید راهزنان به دستور وی به ما حمله ور شده اند .

خان که حالا با سخنان سپیده، کمی آرام تر شده بود، گفت: به چه دلیل، با این اطمینان از شکست الله ویردی آقا حرف می زنید؟

سپیده پاسخ داد: مگر خودتان نفرمودید که آن ها در مدرسه ی خان شیراز ، سنگر گرفته و شروع به تیراندازی کرده اند و مردم نیز دست به دامان صاحب اختیار شده اند؟

خان پاسخ داد: بله ! همین طور است.

سپیده گفت: با این حساب، آن ها در محاصره هستند نه جناب صاحب اختیار ! و صاحب اختیار و میرزا محمد کلانتر، با نفوذ و قشونی که دارند به زودی آن ها را نابود کرده، از شرشان راحت می شوند و دوباره آرامش و نظم و انضباط به شهر باز می گردد.

خان گفت: من از این بابت خیالم راحت است و می دانم که الله ویردی آقای از گرد راه رسیده و صاحب منصبان سپاه نادری که مسلما مورد خشم و غضب عادلشاه نیز هستند، راه به جایی نخواهند برد. و بعد از این که این خبر به گوش صالح خان بیات که در راه است و عنقریب به شیراز خواهد رسید، برسد و متوجه شود که الله ویردی آقا، دست به شورش زده و با صاحب منصبان سپاه نادری دست به یکی کرده برای از بین بردن کسی که عادلشاه او را در پست صاحب اختیاری ابقا کرده است، او را سخت گوشمالی داده و ولایت شیراز را هم از او پس خواهد گرفت.

سپیده گفت: پس نگرانی خان برای چیست؟

خان پاسخ داد: من، نگران رضاقلی بیگ مکار هستم. اگر او با جمع آوری قشون، موفق به محاصره ی شهر شود و به کمک الله ویردی بیاید، شما احتمال پیروزی آن ها و شکست صاحب اختیار را نمی دهید؟ این رضاقلی بیگی که من می شناسم، اگر پیروز میدان شود، مکر و حیله اش بر صالح خان بیات نیز کارساز خواهد بود و وانمود خواهد کرد که جناب صاحب اختیار و میرزا محمد کلانتر، حاضر نبودند حکومت فارس را به شما بسپارند و دست به یکی کرده بودند برای از بین بردن الله ویردی آقا و او هم پیش دستی کرده و با از بین بردن آن ها فتنه را خواباند.

سپیده گفت: خودتان بهتر می دانید که علی نقی بیگ سرحدی از دوستان و یاران با وفای جناب صاحب اختیار است و خام رضاقلی بیگ نمی شود. آن گاه، رضاقلی بیگ چگونه و با چه قدرتی می تواند به این سرعت، قشون جمع آوری کند تا قبل از رسیدن حاکم جدید بتواند شهر را محاصره کرده و به کمک الله ویردی آقا بشتابد؟

خان گفت: حق با شماست ! زیرا، تنها قشون های آماده به جنگ، سپاهیان اوزبک و افغان و قزلباش هستند که آن ها هم الان در اصفهان هستند و به خون رضاقلی بیگ هم تشنه اند.

سپیده گفت: پس نگرانی خان، بی مورد است. حالا بگویید ببینم جناب نواب صاحب اختیار از خان چه کمکی خواسته است؟ مسلما ، پیک را فقط برای اطلاع رسانی، به داریان نفرستاده است !

خان گفت: بله ! همین طور است. جناب صاحب اختیار، پیغام داده است که من از پس الله ویردی آقا و هم دستانش بر می آیم. شما نیز هر چه سریع تر مواجبی را که به شما داده ام صرف تهیه ی قشون نموده و عازم سرحد شده، رضاقلی بیگ را نابود کنید تا فرصت شیطنت و یاری رساندن به الله ویردی آقا نگردد. اگر هم پول کم آوردید، بگویید تا باز هم برایتان بفرستم.

سپیده گفت: این که خیلی حوب است ! ما در آسمان ها دنبال رضاقلی بیگ می گشتیم، روی زمین پیدایش کردیم ! از آن گذشته، اگر شما بتوانید بر رضاقلی بیگ غلبه کنید، برای همیشه مورد احترام جناب صاحب اختیار و میرزا محمد کلانتر قرار خواهید گرفت و دیگر احدی جرات ندارد به ملک داریان، نگاه چپ بیندازد !

خان گفت: من یک نگرانی دیگر هم دارم.

سپیده پرسید: چه اتفاقی افتاده است؟

خان گفت: حالا وضع فرق می کند. جنگ با رضاقلی بیگ، دشوارتر شده است. حالا دیگر او یکه و تنها و فراری نیست؛ که با تعقیب وی بتوانیم به راحتی او را دستگیر نموده و مجازات کنیم. کار کمی دشوارتر شده است. در این که باید هر چه سریع تر با فراهم نمودن قشون به جنگ با رضاقلی بیگ برویم، شکی نیست؛ شکست رضاقلی بیگ، آرزوی دیرینه ی من است و تا این روباه حیله گر را در بند نبینم، آرام و قرار ندارم. من از جان فرهاد بیمناک هستم. خودت بهتر می دانی که من خیلی به پهلوان حیدر مدیون هستم. پهلوان جانش را کف دست گرفت تا از من و داریان دفاع کند و در این راه به شهادت رسید. من حتی نتوانستم حامی فرزندش داراب باشم. او هم به سرنوشت پدر دچار شد. نمی توانم اجازه بدهم جان تنها پسر دیگرش هم به خطر بیفتد.

سپیده گفت: نگران نباش ! فرهاد، فرمانده ی لایقی است و حتما در این نبرد، پیروز میدان است. از آن گذشته، جوانان ما با غیرت هستند و مرگ با افتخار برایشان بهتر از دست روی دست گذاشتن و زیر بار ذلت رفتن است. به دلتان بد راه ندهید ! اتفاقی نمی افتد. در کشته شدن پهلوان و داراب نیز شما تقصیری نداشتید. آن ها خودشان پیش قدم شدند و راهی را رفتند که آرزوی هر جوان با غیرت داریانی است !

خان گفت: با وجود این، من نمی توانم اجازه بدهم فرهاد، فرماندهی قشون را بپذیرد.

سپیده می خواست از فرصت پیش آمده استفاده کرده و موضوع فرهاد و ستاره را به خان بگوید و از خان بخواهد که اگر خود را مدیون پهلوان می داند و درصدد جبران هست، به ازدواج دخترش با پسر پهلوان، رضایت بدهد، ولی احساس کرد الان وقت مناسبی برای مطرح کردن این موضوع نیست. از آن گذشته، با وضعیت پیش آمده، فعلا تا مدتی موضوع ازدواج ستاره و طاهر هم منتفی است و مسلما فرهاد هم بعد از پیروزی بر رضاقلی بیگ، در نزد خان، احترام ویژه ای خواهد داشت و راحت تر می توان رضایت خان را جلب کرد. این بود که از مطرح نمودن درخواست خود، منصرف شد و گفت: آیا خوانین آبادی های دیگر هم در جریان قرار گرفته اند ؟

خان پاسخ داد: دیر وقت بود و آن ها برای استراحت رفته بودند. با خود گفتم، قبل از هر تصمیمی اول با شما مشورت کنم.

سپیده گفت: مثل همیشه کار عاقلانه ای کرده اید. فردا هم روز خداست. حتما باید از آن ها کمک گرفت و سریع تر فرهاد را برای جمع آوری قشون فرستاد.

سپیده با این حرف، به نوعی بر فرماندهی فرهاد تاکید کرد و خواست عکس العمل خان را نبیند.

خان گفت: هر چه خدا بخواهد. من به مشاوری هم چون شما افتخار می کنم و از این که شما را در کنار خود دارم خدا را شکر می کنم.

سپیده گفت: من هم به وجود همسر و اربابی مثل خان، افتخار می کنم. این افتخار، نصیب هر زنی نمی شود. حالا دیگر دیر وقت است و خان خسته هستند و فردا، روز پر کاری را در پیش رو خواهیم داشت. خواهش می کنم نگرانی را از خود دور کنید و بروید استراحت کنید.

هر چند سپیده در برگرداندن آرامش به خان، نهایت سعی خود را کرد و موفق هم شد. ولی در دل خودش آشوبی به پا بود و سخت نگران سرنوشت آینده ی داریان بود.

کلیدواژه ها :

این خبر را به اشتراک بگذارید :