جلیل زارع|

… رسیدم بالا. دلم سی غار سنگ سوراخی تنگ بود. تنگ تنگ. مث تنگه در. سر و صورت داغش رو بوسیدم و اجازه گرفتم و داخل شدم. دستامو گذاشتم زیر سرم؛ کف غار دراز کشیدم و چشمامو بستم.

نمی دونم چی شد که یه دفعه به یاد عمو نوروز افتادم. پا شدم از تو جیب پیرهنم یه دستمال کوچیک در اوردم و با احتیاط بازش کردم. تنها یه نخ موی دیگه باقی مونده بود. نخ موی سبیل عمو نوروز رو میگم.

ایام عید موقع رفتن بهم داد و گفت : « هر وقت کاری با من داشتی یکی از اینا رو آتیش بزن فورا سر می رسم. »

دو تا سنگ چخماق پیدا کردم؛ به هم زدم؛ جرقه زد و نخ موی سبیل عمو نوروز، آتیش گرفت. عمو نوروز، فورا، کلاه به سر، قبا به بر، شال به کمر، با اون عصای با وفا مث تش برق اومد رسید.

لبخند زد و گفت : « چیه ؟ »

گفتم : « دلم گرفته. »

یه ذره بین کهنه و قدیمی داد دستم؛ گفت بگیر توش نگاه کن دلت وا میشه. »

گفتم : « که چی بشه ؟ »

گفت : « که با دیدن داریون و طبیعت بکر و زیباش صفا کنی. »

گفتم : « شوخی می کنی ؟ »

گفت : « حالا تو بگیر خودت نگاه کن ! »

گرفتم.

گفت : « این ذره بین، گذشته های دور رو نزدیک می کنه. »

گرفتم جلو چشمام و از توش دور و برم رو برانداز کردم : « صحرای برهوت بود و دیگر هیچ ! »

عمو نوروز، عصاش رو تو هوا چرخوند: « اجی مجی لا ترجی ! »

همه جا سبز شد و خوش و خرم.

ذره بین رو انداختم رو تنگه در: « چه آبی از دل قنات ها بیرون زده بود و تو جویبار جاری بود ! »

پایین غار : « عجب آبشاری ! »

زیر آبشار : « چه روخونه ای ! »

پشت رودخونه : « چه تاکستون های با صفایی ! »

daryonzarrebin

ذوق زده شده بودم .

گرفتمش رو داریون : « دور تا دور شهر، باغ بود و مزرعه ی سبز فلک. هنوز هنگام درو نشده بود و داس مه نو به کار نیفتاده بود ! »

اینجا را هم ببینید:  طنز | مسئول بوق!

اون قدر به وجد اومده بودم که یادم رفت عمو نوروز کنارمه ! ارسی هامو پام کردم که راه بیفتم.

عمو نوروز گفت : « چیه ؟ خیلی عجله داری ! »

گفتم : « دیگه طاقت ندارم. می خوام برم داریون رو از نزدیک ببینم. دلتنگشم به خدا ! »

گفت : « وایسا ! »

ایستادم. دست برد تو سیبیلش، چند تا نخ کند، پیچید لای یه دستمال کوچیک و گفت : « بگیر، لازمت میشه ! »

گرفتم و خداحافظی کردم و سرازیر شدم پایین.

چه قهوه خونه ای : « با صفا، مث قدیما ! »

چه درخت هایی ! چه آبی ! چه هوایی ! چه چه هایی !

از تو باغ های انگور، تابوری راهی ده شدم: « چه رزهایی ! چه خوشه هایی ! چه چه هایی ! »

رسیدم دم مدرسه ی حقیقت جو : « چه سر و صدایی ! چه خنده هایی ! چه عطر و بویی ! چه صفایی ! چه چه هایی ! »

کنار حموم : « چه بقچه زیر بغل هایی ! چه چه هایی ! »

دکون سید مصطفی : « چه جرن جنگوهایی ! چه فالوده هایی ! چه چه هایی ! »

از کوچه گذشتم. ذره بین رو انداختم رو خونه ی کدخدا. دو تا خونواده با سر و دست خون آلود در حالی که بد و بیراه به هم می گفتن، وارد خونه شدن. تا اومد دلم بگیره، با چهره ی شاداب بدون این که از زخم مخم رو سر و صورتشون خبری باشه، شاد و شنگول، در حالی که روی همو می بوسیدن، بیرون اومدن.

رو به طرفشون کردم و گفتم : « شما که همین الآن داشتین تو سر و کله ی هم می زدین ! »

گفتن : « کدخدا، صلحمون داد. »

گفتم : « عجب ! کدخدای شما دست شورای حل اختلاف ما رو از پشت بسته ! »

دو تا زن، یکیش دست یه پسر قد، تو دستش بود و یکی دیگش هم دست یه دختر نیم قد. رفتن تو. وقتی اومدن بیرون، پسر و دختر قد و نیم قد، قد کشیده بودن و بزرگ شده بودن. مادراشون هم داشتن قرار مدار عروسی اونا رو می گذاشتن.

گفتم : « عجب کدخدایی ! کاش ما هم یکی از اینا تو شهرمون داشتیم ! »

برگشتم تا رسیدم به خونه ی انصاف. مجلس شور داشتن. ذره بین انداختم رو مجلسشون. با شور و نشاط، سرزنده و سر حال، با هم گپ می زدن و شور می کردن. سه چهار تا جارچی هم دور و برشون می پلکیدن و شور و مشورت انصافچیا رو جار می زدن تا همه ی مردم ده بشنون.

اینجا را هم ببینید:  قصه بی سر و سامانی داریون با یادی از زمین فوتبال این شهر

با خودم گفتم : « عجب انصافی ! عجب شورایی ! کاش یکیش هم ما تو شهرمون داشتیم ! »

راه افتادم به سمت بالا ده. رسیدم دم در خانه ی فرهنگ روستا. ذره بین انداختم روش. تو حیاط، مرد ها داشتن هفت سنگ بازی می کردن. بچه ها یه قل دو قل. زن ها لچک به سر کل می زدن. دخترها پسکو انداخته بودن رو شاخه ی درخت ها هیلو دار کرده بودن: « کیش… کو …. کیش …. کو… »

درد سرتون ندم ! جشن بود. صدای ساز و نقاره همه جا پیچیده بود: « شاد و خوشحال ! همه خندون ! هیشکی گریون ! »

اون ور تر : « چشمنکو چه باره ؟ وقت گل اناره ! »

این ور تر : « کلیلو کلمللو ما زن می خواهیم / کلیلو کلمللو دختر نداریم / کلیلو کلمللو اینا چی چیه ؟ کلیلو کلمللو پی چاله نشینه / کلیلو کلمللو قبولش داریم. »

خلاصه، کا کوی که سی تو بگوم : « اتل متل : ” اتل متل / توته متل… ” ، سر پپسی بازی ، عمو زنجیر باف : ” عمو زنجیر باف ! بعله ” ، پشت دستی، ارگه ارگه : ” ارگه ارگه / ارگه مو نرگه ” ، قوطور بازی : ” مو سنگ جد دار می خوام ، شش خونه بازی : ” یلختری ” ، چهار خونه بازی ، سکل ماهتو ، زدرو ، لکور بازی ، پوی گومی ، درنه بازی ، ترکه بازی ، جوراب بازی ، ماس ماسکو ، گلوله بازی ، قاب بازی ، هدله : ” یه و یه / یه یاری دارم / دو و دو/ دو در کنارم / سه و سه / سیمین عذارم ….نه و نه / نصرت ملوسم/ ده و ده / دده ی عروسم / یازده / درو رو پیش کن/ دوازده / مرغو رو کیش کن ” »

یه دفعه میون جمعیت، نه نه سرما رو دیدم. از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدم.

اینجا را هم ببینید:  گزارش تصويري جشن هاي نيمه شعبان 91 داريون/بخش پاياني

صداش زدم : « نه نه سرما ! اوی نه نه سرما ! تو این جایی ؟ »

اومد به طرف من و گفت : « پس می خواستی کجا باشم ؟ »

گفتم : « عمو نوروز، داره در به در دنبالت می گرده ! »

گفت : پس کوش ؟ کجان ؟ من که همه ی ده رو زیر پا گذاشتم، ندیدمش ! »

گفتم : « تو ده نیست، تو شهره ! »

گفت : « ذره بینتو وارونه بگیر، بریم »

گفتم : « وارونه واسه چی ؟ »

گفت : « چه قدر سوال می کنی !؟ بگیر دیگه ! »

ذره بین رو وارونه گرفتم. شهر داریون از توش نمایون شد : « صحرای برهوت ! کویر لوت ! ته مانده درخت ها، له له می زدن واسه یه چیکه آب ! قیافه ها اخمو ! چهره ها عبوس ! »

رو به نه نه سرما کردم و گفتم : « نه نه سرما ! چه شهر وارونه ای ! »

ذره بین رو ازم گرفت و انداخت اون دور دورا و گفت : « بگیر نگاه کن ! »

یه شهرک صنعتی بود پت پهن، گل و گشاد؛ صد هکتاری می شد ! اون ور ترش مزارع برنج ! نزدیک شهرک صنعتی یه کارخونه سیمان بود به چه عظمت که نگو و نپرس !

گفتم : « نه نه سرما ! به همین زودی شهرک صنعتی داریون راه افتاد !؟ »

گفت : « کجای کاری !؟ این که داریون نیست ! خوب نگاه کن ! »

خوب نگاه کردم. یه تابلو دیدم به این بزرگی ! نوشته بود : « به شهر سرسبز و زیبای خرامه خوش آمدید همسایه ی محروم و مظلوم ! »

نه نه سرما، ” اجی مجی لا ترجی ” کرد و قالیچه ی حضرت سلیمون اومد پایین. سوار شده که بره.

گفتم : « کجا ؟ »

گفت : « رو بوم سه جا ! »

گفتم : « بوم سه جا دیگه کجاست ؟ »

گفت : « شهرستان همسایه، خرامه. غلط نکنم عمو نوروز من هم اون جاست ! ما که رفتیم. دیگه خودت می دونی و داریون نما ! »

از خواب ناز، پرت شدم بیرون تو بیداری. یکی داشت شونه ی راستمو تکون می داد و می گفت : « بلند شو رفیق ! چه قدر می خوابی!؟ مگه غار هم جای خوابه !؟ »

کلیدواژه ها :

این خبر را به اشتراک بگذارید :