یوسف بذرافکن|

پیر زن به سختی و بسیار آرام قدم برمی داشت وقتی به نانوایی رسید دیگر نمی توانست از جوی جلو نانوایی عبور کند!

شاگرد نانوا پیش رفت سفره پیرزن را گرفت و هشت قرص نان را داخل آن گذاشت و به دستش داد او از شاگرد نانوا تشکر کرد و بازهم آرام آرام به راه افتاد تا نان را به منزل برساند .

مادری که روزی با دست های خود ش نان می پخت حالا دیگر حتی توان گرفتن و بردن نان ها را نداشت .

مادران ما وقتی می خواستند در حق ما دعا کنند می گفتند : الهی پیر بشوی . حالا پدر و مادران ما خودشان پیر شده اند .

آیا فرزندان امروزی به پدر و مادرشان سر می زنند ؟ آیا به آنها خدمت می کنند ؟ آیا در تعطیلات نوروز و سال نوبه سراغ آنها رفته ایم یا هنوز چشم انتظار هستند ؟ من فرزندانی را سراغ دارم که هرچند پدر و مادر خود را به خانه سالمندان نسپرده اند اما آنها را تنها در منزل رها کرده اند و خودشان به دنبال زندگیشان رفته اند . نمی دانم فرزندان ما با ما چه خواهند کرد ؟

کلیدواژه ها :

این خبر را به اشتراک بگذارید :