ایلماه شایسته|
میگن دختر بابایی هست.راست میگن,در همه این سالها چنان بابا ملکه ذهن ودلم بود که نمدونستم آیا به راستی مادرم رو دوست دارم یا نه!تا اینکه به بهانه درس خوندن برای کنکور!(کنکوری که هیچ وقت اتفاق نیافتاد)! وپر کردن تنهایی مادر بزرگ چند روزی از خونه دور بودم .قرار بود چند ماه اونجا باشم اما …! هر روز از صبح تا عصر کنار مادر بزرگ بودم وعصر که می شد به اتفاق هم به خونه خودمون میامدیم وشب دوباره برمی گشتیم .

روز پنجم: روز پنجم نشد به خونه خودمون سر بزنیم.همینجور که خورشید می رفت نور وگرمی ونشاط هم در دلم کمتر وکمتر می شدن وعجیب اینکه دلم به شدت هوای مادر رو داشت انگار سالها ندیده بودمش.انگار فرسنگها ازش دور بودم!انگارتازه داشتم می فهمیدم که مادر دارم !که مادر یعنی چی؟ سعی می کردم به خاطر مادر بزرگ به روی خودم نیارم ولی فراموش کرده بودم که اونم یه مادره و برای مادر لازم نیست چیزی رو گفت تا با خبر بشه.لازم نیست جستجوت کنه تا بشناستت.مادر قلب کائناته.قلبی که خداوند عالم اونو سرشار از محبت وعشق کرده.


داشتم می گفتم اون شب کار به جایی رسید که با بغض قلم رو زبان کردم وسفره دل دفتر رو باز کردم وهرچه از دل برمی اومد توی سفره چیدم.نوشتم ونوشتم!نوشتم از مادر. از این جلوه بی مثال پروردگار.نوشتم مادر جون حالا فهمیدم که چرا کمتر دیده میشی .چون همه جا وهمه وقت قبل از اینکه من احساس نیاز کنم تو هستی.قبل از اینکه درد بخواد منو دریابه تو منو مثل یه پرستار ماهر دریافتی.قبل از اینکه بیدار بشم تو بیدار شدی و سفره صبحانه رو انداختی .وقتی میخوام برم سفر لبهای تو مرتب داره با دعاهات پشت سرم زمزمه میکنه.اصلا وقتی من می خواستم پا به دنیا بذارم تو بودی که درد جون گرفتن منو به چون خریدی.آغوش پر مهر تو اولین مامن امن من تو دنیا شد.شیره جان تو گواراترین نوشیدنی دنیاست.

تویی که بی من لقمه در گلویت گیر می کنه.تویی که حاضری سالها با یک لباس سر کنی تا فرزندت هر وقت خواست نو بپوشه .تویی که کفش کهنه رو برای خودت می خوای ونو رو برای بچه هات.تویی که وقتی پسرت میره سربازی (اونجابا هم دوره ای هاش خوشند) شب وروز نگرانی که بچه ام غذا درست وحسابی گیرش نمیاد.بچم دلتنگه. بچم غریبه.تویی که اگه بچه هات سردرد بگیرن تا صبح خواب به چشمت نمیاد.تویی که وقتی به بچه هات میسپری وقتی رسیدین خونه بهم زنگ بزنین واونا یادشون میره خودت تماس میگیری به جای دعوا واخم صدتا قربون صدقه ش میری که خدارو شکر که سالمی,ترسیدم خدای نکرده براتون اتفاقی افتاده باشه.تویی که از همه بیشتر از دیدن دخترت در لباس عروسی وپسرت در لباس دامادی خوشحال میشی.تویی که از همه بیشتر غم بچه هات تو رو ناراحت میکنه. تویی که خودت رو به آب وآتیش میزنی تا بچه هات در رفاه باشن.تویی که تا من میام فراموش میشی.خودت رو فراموش میکنی وسراپا من میشی.وچون من شدی میتونی اینقدر قشنگ منو درک کنی. به راستی تو عاشق حقیقی هستی.یادم رفت بگم!تویی که نیم ساعت پیش چایی دم کردی ومنو صدازدی تا بیام چایی بخورم وگفتم الان میام! وهنوز…
وتویی که همیشه میبینم وقتی از نماز فارغ میشی و تن خسته ات روی سجاده زانو زده ونگاه پرنیازت به آسمونه ودستای مهربون وزحمت کشیدت رو بالا گرفتی اولین وبهترین وبیشترین دعاهات رو برای بچه هات میکنی وخودت که کوه دردد سالیان رو بر دوش داری رو از دعا فراموش کردی. مادر ,من قشنگترین با گذشت ترین و خستگی ناپذیر ترین خلقت خدا رو میون اون چادر نماز سفید گلدار میبینم…تقدیم به مادر.مادر سپیده, مادر ماه خودم.مادر مدیر سایت که این فرصت روداد تا از خوبیها بگوییم.مادر جناب زارع که وقتی نوشته هام رو خوند من رو ترغیب به نوشتن در سایت کرد ومادر همه کاربران وهمه مادران خوب دنیا.

کلیدواژه ها :

این خبر را به اشتراک بگذارید :