جلیل زارع|


اپیزود اول:

وارد قهوه خانه می شویم. می رویم توی حیاط. زیر سایه ی درختان سر به فلک کشیده اش. درست کنار جویبار، روی تختی چوبی می نشینیم و چند تا دیزی سفارش می دهیم.

مرد خوش رویی است. مشهدی داراب را می گویم. خودش می آید و به ما خوشامد می گوید.

موقع صرف ناهار، V چشم در چشمم می دوزد و می گوید : « اگر روزی بیایی این جا؛ نه من باشم و نه این قهوه خانه، نه این دار و درخت ها و نه این جویبار؛ چه می کنی ؟ »

نگاهم را از او می گیرم و به سمت تنگه در می اندازم …

اپیزود دوم :
داریم توی جاده ی خاکی، راه می رویم. جاده ی خاکیِ بین دو کوه داریون. سمت چپمان رودخانه ی له فراخ است که زمستان ها از آب پر می شود. آن طرف رودخانه، کنار دامنه ی کوه، تنگِ هم، باغ های انگور خودنمایی می کنند. سمت راستمان، جویبار است. همان جویباری که از قهوه خانه هم می گذرد و باغ های انگورِ چسبیده به ده را سیراب می کند و می رود توی خیابان درختی. از آن جا هم رد می شود و آن طرف داریون می رسد به زمین های پاریو تا سر سبزی را به آن جا هم هدیه کند. این سمت جاده هم باغ است. باغ های انگور. و جویبار، درست از میان باغ ها رد می شود.

W چشم در چشمم می دوزد و می گوید : « اگر روری به این جا بیایی؛ نه من باشم و نه این چشم انداز زیبا؛ خبری هم از باغ های انگور نباشد؛ چه می کنی ؟ »

و من، نگاهم را از او می گیرم و به آبشار می اندازم.

ghanat

اپیزود سوم :
حالا کنار آبشار نشسته ایم. کنار آبشار دامنه ی کوه داریون.

X چشم در چشمانم می دوزد و می گوید : « اگر روزی به این جا بیایی؛ نه من باشم و نه این آبشار؛ نه این سنجاقک که کیف می کند از نشستن روی آب جویبار؛ نه این پروانه که از این طرف می پرد آن طرف و نه این پونه ها که رایحه اشان مستمان می کند؛ چه می کنی ؟ »

و من نگاهم را از او می گیرم و به تنگه در می اندازم …

اپیزود چهارم :
رسیده ایم تنگه در. جایی که آب از دل قنات ها بیرون می زند و در جویبار، جاری می شود. در این جا جویبار، وسیع تر و عمیق تر است. کفش هایمان را می کنیم. جوراب ها را در می آوریم؛ پاچه های گشاد شلوارمان را چند تا می زنیم تا به زور، بالای زانوهایمان چنبره شود و می رویم توی آب.

Y می گوید : « اگر روزی به این جا بیایی؛ نه من باشم و نه این جویبارِ زلال و خنک و گوارا؛ چه می کنی ؟ »

و من نگاهم را از او می گیرم و به دشت سرسبز خالد آباد می اندازم …

اپیزود پنجم :
پله ها را پایین می رویم و خود را درون قنات می کشانیم. هر چند در دل زمین حفر شده است، ولی به غاری بزرگ می ماند که از وسط آن، آب خنک و گوارای زیادی جاری است. عمق آب، آن قدر هست که اگر کسی شنا بلد نباشد و داخل آب شود، بی برو و برگرد، غرق می شود. کف قنات، دو طرف دیواره ها، دو راه باریک برای عبور، هموار شده اند.

لباس های رو را می کنیم و با لباس زیر، می پریم وسط قنات. چه لذتی دارد شنا کردن در قنات سنگی ! خنک است؛ آب قنات را می گویم. حرارت نیم روزی را که بر تنمان نشسته است می گیرد. شیطنتمان گل می کند. به سر و کول هم می پریم و آب می پاشیم روی هم.

نگاه Z بر من میخکوب می شود و می گوید : « اگر روزی به این جا بیایی؛ نه من باشم و نه قنات سنگی؛ نه این چند کله آب که جان می دهد برای شنا کردن؛ چه می کنی ؟ »

و من دیگر طاقت نگاه و پرسش این یکی را ندارم. از آب بیرون می آیم. لباس هایم را می پوشم و تک و تنها می زنم بیرون …

اپیزود ششم :
نگاهم را به آن طرف می اندازم. برهوت است، برهوت ! می خواهم برگردم به قنات؛ ولی آوار شده است روی هم. صدایش می زنم… نه… نه … صدایشان می زنم؛ Z را، Y را، X را، W را، V را. ولی هیچ کس نیست. همه رفته اند. مثل قنات، پشت قنات، مثل همین قنات سنگی. مثل جویبارِ تنگه در. مثل آبشارِ دلنواز با سنجاقک ها و پروانه هایش و عطرِ دل انگیزِ پونه ها. مثل چشم اندازهای زیبای کنار جاده ی خاکی و باغ های انگور. مثل قهوه خانه و درخت هایش.

صدایی … نه … نه … صداهایی از آسمان به گوش می رسد. نگاهم بالا را نشانه می رود. بالا و بالاتر را. از آن بالا، نگاهم می کنند. ولی من از خجالت سر به زیر می اندازم.

زمین زیر پایم له له می زند و من …

اپیزود هفتم :
راه رفته را تا نیمه بر می گردم. بیش از این پاهایم جلو نمی رود. جای خالی آبشار، به من دهن کجی می کند. خبری از آن نیست. آن سنجاقک هم که به لطف کشش سطحی آب، روی تشک آب می نشست و بالا و پایین می رفت، بی آن که تشک ابری آب، زیر پایش پاره شود، دیگر نیست. پروانه ؟ … نه ! … نه ! … آن هم نیست. عطر و بوی پونه ها هم مثل خودشان نیست و نابود شده اند. جویبار هم جا به جا شده است. آمده است کنار جاده ی هنوز خاکی.

همین چند وقت پیش، هنوز آب درون جوی، با آن که از تب و تاب افتاده بود، به زحمت کف جوی سیمانی را تر می کرد و لنگ لنگان خود را به سمت داریون می کشاند؛ دهی که حالا دیگر شهر شده است و برای خودش اسم و رسمی دارد و برو و بیایی. ولی حالا دیگر آن هم نیست.

نگاه خسته و بی رمق را به سمت کوه می اندازم. هنوز در کشاکش دامنه ی آن، غار سنگ سوراخی، خودنمایی می کند. پا برهنه، سربالایی را بالا می روم. تنها و غریب، می رسم به غار. او هم خسته است. خسته و فرسوده … و تنها و غریب … مثل من …

اشک در چشمانم حلقه می زند. صدایی … نه ! … نه ! … صداهایی در گوشم می پیچد : « اگر روزی به این جا بیایی؛ نه من باشم و نه … »

کلیدواژه ها :

این خبر را به اشتراک بگذارید :