… لحاف آسمون پاره شده بود و تموم شب از اون، پنبه می بارید. این سومین روز و شبی بود که برف، این لطیفِ نرم و نازک و بی ادعا، در و دیوار و پایین و بالای خونه مون رو رنگ می زد. رنگی سپید به پاکی دل بچگی هامون.

جلیل زارع|

خیلی وقت بود بیدار بودم ولی حال و حوصله ی بلند شدن نداشتم. بلند بشم که چی بشه ؟ هوا که برفیه ! خب، تو این هوا، زیر برف که نمیومدن بشینن دم قلعه ی داریون، اونا گل بگن و منم گل بشنوم ! آدم بزرگ ها رو میگم ! همون ها که هر وقتِ خدا از دَم ِقلعه رد می شدم، نشسته بودن رو تخته سنگ های کنار دیوار. گرم صحبت !

و من چه قدر خدا خدا می کردم جمعه بیاد، برم پهلوشون بشینم و به صحبت هاشون گوش بدم. لذتی داشت شنیدن حرف هاشون که نگو ! نه اون ها از گفتن خسته می شدن و نه من از شنیدن ! ولی خب، امروز هم مثل دیروز، هوا برفیه دیگه !

با وجود این، دیروز بعد از ظهر به عادت همه ی پنج شنبه ها، تند و تند مشق هامو نوشتم و درس هام رو هم از بر کردم که اگه زد و جمعه آفتابی شد، فارغ البال برم دم قلعه کنارشون بشینم و کلی حرف و حدیث بشنوم.

و حالا جمعه بود. ولی یه جمعه ی برفی !

در، روی پاشنه چرخید. سرما رو با خودش اُورد تو و سوزش رو یک راست فرستاد سراغ من. لحاف رو کشیدم رو سرم. پدرم بود. شنیدم به مادرم می گه : « آسمون بند اومده. آفتاب از پشت کوه سرزده. قرار گذاشتیم با مش عین الله بریم پشت بوم ها رو پارو کنیم. خیلی سنگین شدن. نریزیمشون پایین، سقف رو آوار می کنن رو سرمون. »

و من مثل ایام عید که جیب هام پر می شد از آجیل و نخودچی کشمش و تخم مرغ رنگی، ذوق کردم. لحاف رو کنار زدم و نیم خیز شدم.

پدرم گفت : « بگیر بخواب بچه ! امروز جمعه ست. »

و من می دونستم جمعه ست. به خاطر همین هم بلند شده بودم.

– « اگه میخوای بازم بری بشینی پای صحبت حاج علی و امیر و مش نمکی، الان زوده ! بذار اونا جمع بشن، بعد برو ! »

مادرم بود. خوب می دونست در دلم چی میگذره. آمارم رو داشت. ولی من، دل تو دلم نبود. آروم و قرار نداشتم. دیگه تو رختخواب بند نمی شدم.

گفتم : « میرم برف های کف حیاط رو پارو کنم. »

– « نذار بره نه نه ! بازم سرما می خوره میفته رو دستمون ها ! اگه بازم سینه پهلو کرد من که دیگه … »

و این هم خواهرم بود. می دونست اگه سرما بخورم کارش در اومده. باید مثل بار قبل، بازم نشاسته درست کنه به خوردم بده.

از خونه زدم بیرون. پاهام تا زانو تو برف فرو رفت. حالا دیگه هوا کاملا روشن شده بود. صاف بود و آفتابی. یه کَله برف نشسته بود رو تخته سنگ های کنار دیوارِ دم قلعه. چند بار رفتم و اومدم.

– « داره ظهر میشه. نکنه امروز نیان ! »
و نیومدن. برگشتم خونه. حوصله ام سر رفته بود. پدرم با مش عین الله داشتن برف های روی پشت بوم رو پارو می کردن. برف ها تالاپی می افتاد پایین و مرغ و خروس ها چند متر از جاشون می پریدن بالا و در می رفتن.

_ « از کنار دیوار برو کنار، بچه ! برف ها میریزه رو سر و کله ات. »

و چشمم افتاد به بچه گنجشکی که گوشه ای کنار دیوار گیر کرده بود تو برف ها و می لرزید از سرما. جیک جیکش به آسمون بود. حیوونکی سردش شده بود. اگه ندیده بودمش، زیر برف ها دفن می شد و می رفت جایی که عرب نی انداخت !

دویدم و برش داشتم. بردمش تو اتاق، گذاشتمش تو کارتن. شال گردنیم هم انداختم روش که گرمش بشه.

تا وقتی تموم برف ها پارو شد، باهاش مشغول بودم. یه بار دیگه هم رفتم دم قلعه ولی از اونا خبری نبود. دَم دَم های ظهر بود. نمی اومدن دیگه لابد. اگه اومدنی بودن تا حالا اومده بودن.

برگشتم خونه. بچه گنجشک از کارتن اومده بود بیرون. گذاشتمش کف اتاق و براش دونه ریختم. مادرم از پایِ دارِ قالی صدام زد. سفارش خرید داشت که انجام دادم.

وقتی دوباره برگشتم، دیدم کلی گنجشک جمع شدن تو اتاق، دارن دونه می خورن. سریع پریدم تو. تا اومدم در رو ببندم چند تاشون در رفتن. ولی بقیه گیر افتادن. دنبالشون کردم. زبون بسته ها از ترسِ جونشون می پریدن این ور و اون ور و از دستم در می رفتن. ولی خب، منم دست بردار نبودم. می پریدن به طرف پنجره ی اتاق که بزنن بیرون. ولی محکم می خوردن به شیشه های پنجره و پرت می شدن کف اتاق.

شده بودم عینهو آدم بدها ! وحشی و بی رحم ! فکر و ذکرم شده بود گرفتن گنجشک های زبون بسته. مثل عزراییل می رفتم بالای سرشون و تا گیج بودن می گرفتمشون و مینداختمشون تو کارتن، درِ کارتن رو می بستم.

و باز هم تعقیب و گریز ! آدم که نبودن، عقل تو کَله شون باشه؛ بازم پنجره رو می دیدن ولی شیشه ها رو نمی دیدن ! میومدن در برن، محکم می خوردن به شیشه ی پنجره و بازم روز از نو، روزی از نو !

همشون رو گرفتم و حبسشون کردم تو کارتن. بعد هم کارتن رو بغل زدم. در رو باز کردم و مثل جنگجویان فاتح میدان با غرور تمام پا گذاشتم بیرون تو حیاط. خواهر و برادرم دوره ام کردن.

برادرم گفت : « امروز ناهار، کباب گنجشک می خوریم. »

خواهرم دهنش آب افتاده بود. با احتیاط، اولی رو دراُوردم. بدنش رو گرفتم تو دست چپم و سرش تو دست راستم. رو به قبله. آماده ی کشتار ! مثل قاتل های حرفه ای.

داغ داغ بود و قلبش تو سینَه ش تند و تند می زد. اومدم کَلَّه ش رو بکنم، چشمم افتاد به گنجشکی که رو دیوار حیاط نشسته بود و جیک جیک می کرد. به گمونم مادر بچه گنجشکه بود. دلم سوخت. گنجشکِ تو دستم رو برگردندوم تو کارتن. رفتم به طرف بچه گنجشک که گوشه ای تو اتاق کِز کرده بود. برش داشتم. بردم گذاشتمش کنارِ دیوار و خودم اومدم کنار که مادرش بره سراغش. ولی نرفت. بازم جیک جیک می کرد.

با احتیاط دست بردم تو کارتن یکی از گنجشک ها رو دراُوردم. بدنش تو دست چپم و سرش تو دست راستم؛ رو به قبله؛ بسم الله گفتم. هنوز هم همون گنجشکِ رو دیوار، بی اعتنا به بچه گنجشک، جیک جیک می کرد. حتما مادرش نبود دیگه.

با خودم گفتم : « نکنه همین گنجشکی رو که می خوام کلَّه ش رو بکنم، مادرش باشه و به هوای بچَّه ش اومده باشه تو اتاق !؟ »

فکرم رو بلند به زبون اُوردم. خواهرم گفت : « حتما خودشه. گناه داره، بذار بره پهلو بچَّه ش. »

برادرم گفت : « پس ناهارِ امروز چی میشه ؟ »

و خواهرم جوابش رو داد : « یه عالمه گنجشک تو کارتن هست. مگه چی میشه ؟ یکی کم تر می خوریم. ولی آهِ بچه یتیم پشتِ سرمون نیست. »

با خودم گفتم : « مگه بچه گنجشک هم آدمه که یتیم بشه !؟ » ولی حتما می شد دیگه !

بدنش گرم بود و قلبش تاپ تاپ می زد. دلم براش سوخت. شاید هم برای بچَّه ش. رهاش کردم. پرید و رفت. بی اعتنا به بچّه گنجشکه.

برادرم رو کرد به طرف خواهرم و غر زد : « یکیشو از دست دادیم ! دیدی مادرش نبود !؟ »

و من رفتم سراغ کارتن. حالا دومی تو دستم بود. چند قدمیِ مرگ و زندگی. بازم گنجشکِ رو دیوار، جیک جیک می کرد. و بازم یه فکر سمج : « نکنه این یکی مادرش باشه ؟ »

و التماس خواهرم. و چشم غره ی برادرم.

بر دو دلی و تردید، غلبه کردم و دومی رو هم رها کردم.

_ « دیدی اونم نبود !؟ دومی رو هم از دست دادیم. مهلتشون نده ! کِلِّه ی بقیه شون رو بکن ! من گشنمه. »

دوید به طرف کارتن. مانع شدم. گفتم : « بلد نیستی، حرمشون می کنی ! فقط کار خودمه. »

جیک جیکِ گنجشکِ سر دیوار. نگاهِ ملتمسانه ی خواهر. اعتراضِ برادر. گرمای بدنش و تاپ تاپ زدنِ قلبش تو سینه. و ندایی از درون. چیزی به نام وجدان.

تو دلم ولولا بود : « نکنه این یکی دیگه راست راستی مادرش باشه !؟ »

دستم رو باز کردم. پرید و رفت. مادرش نبود.

بعدی و بعدی… خواهرم داشت با پشتِ دستش اشک هاشو پاک می کرد و برادرم، حرص می خورد، که انتظار به سر رسید. پرید رو برف ها و رفت سراغ بچَّه ش. خودش بود؛ مادرش.

خواهرم خندید. برادرم گفت : « اینم از مادرش. دیگه چی میگی ؟ زود باش اَمونشون نده. در میرن ها ! »

و من تصمیم خودم رو گرفته بودم. تصمیم کبری.

به طرف کارتن رفتم. دست بردم تو. یکیش اومد تو دستم. اُوردمش بیرون. حتما اینم مثل اون یکی مادره. حالا مادرِ این نباشه، مادر یکی دیگه. گناه داره. بچَّه ش منتظرشه. خوبه یکی مادر منو ازم بگیره !؟ این فکر آخری لرزه به تنم انداخت. اشک تو چشمام کاشت. ولولا انداخت به جونم.

و رهاش کردم. خواهرم، نگاهش به طرف آسمون نشونه رفت. برادرم به طرفم دوید. و من با عجله درِ کارتن رو باز کردم. از قفس رها شدن. همه پریدن و رفتن. و من نفس راحتی کشیدم.

ظهر شد. سر سفره، از کباب خوشمزه ی گنجشک خبری نبود. خواهرم در حالی که تریدِ آب گیشنیزک رو نوش جون می کرد، نگاهی به من انداخت و خندید. برادرم هنوز دلخور بود.

اون روز یه ناهارِ خوشمزه رو از دست دادیم. ولی بعدش خونواده ی دایی اومدن خونه مون. و این یعنی این که امشب مهمون داریم. مهمون های عزیز. و یه شام مفصل و خوشمزه.

وقتی مادرم داشت یه مرغ چاق و چله رو دنبال می کرد دیگه مطمئن شدم …

کلیدواژه ها :

این خبر را به اشتراک بگذارید :