جلیل زارع|

به نام یکتا کیمیاگر هستی…محسن جا ن ،عزیز دل برادر… من آن شب ،زمان را متوقف کردم.فقط به اندازه ی یک ثانیه. و تمام دلتنگی هایم را در همان یک ثانیه خلاصه کردم.باور کنید،نمی خواستم زمین و زمان را با خود همراه سازم.برای همین هم به ثانیه ای قناعت کردم.نیمه شب را انتخاب کردم تا جز خود و خدای خود،احدی را در این دلتنگی همراه نسازم.
احمد رضا جان…،عزیز دل برادر،برای دلتنگیم،گذشته ی خود را بهانه کردم.گذشته ی زیبا و دوست داشتنیم را.پدر بزرگ و مادر بزرگی که از دنیای فانی به یک عصا و یک عینک بسنده کردند.پدری که نجوای عارفانه اش را جز سحرگاهان نشنید. مادری که بدون هیچ چشم داشتی، شیره ی جانش را در کام فرزندش ریخت تا کامش را شیرین نماید.

برادری که سخاوت دست هایش را فقط برای گرم نگاه داشتن نیاز دستان کوچک و لرزان برادرش می خواست.و خواهری که معصومیت نگاهش را فقط برای تماشای زیبایی یک لبخند بر لبان برادرش،مهربان می کرد.یوسف گمگشته ای که آمال و آرزوهای دور و دراز را خاک کرده و در چاه دنیای دون ریخت تا بر افلاک شود و بتابد بر کویر تشنه ی روح و روان برادری که در منتهای فقر فضایل دست و پا می زد و دیدگان بی فروغش را بر انتهای کوچه های تنگ رذایل دوخته بود. بر افلاک شد تا فروغ دیدگان برادرش را به وی بازگرداند. و دریابد او را قبل از شکستن. و رهایش سازد از میان گرباد دلبستگی ها که می رفت تا ساقه ی وجودش را بشکند.خورشیدی که با طلوع و غروب جاودانه اش،هستی را به جریان انداخت و خدایی که در همین نزدیکی ها بود، در خود.


احمد رضا جان،عزیز دل برادر،کاش این همه دلتنگی و بی قراری معصومانه را با حسرتی که زاییده ی بایدها و نبایدهای دنیای دون است،اشتباه نمی گرفتی.کاش می دانستی که زینب ها،دلتنگی و بی قراری دشت نی نوا را همه زیبایی و نور می بینند نه حسرتی تیره و تار.
باور کن محسن جان،من همه ی دلتنگی هایم را فقط در یک لحظه خلاصه کردم و در سینه ای جای دادم که فقط خدا در آن می گنجید. این ساعت دیواری مسخ شده بر دیوار بود که دلتنگی های مرا تاب نیاورد و از حرکت باز ایستاد. من فقط آواز سحرگاهی ”قوقولی قوقو،خروس می خواند” خروس های زادگاهم را در گوش این ساعت پیر نجوا کردم.او بود که خود را در لحظه ی دلتنگی هایم گم کرد و در ثانیه ای درجا زد. باتری های قلمی که به جای دانه،انرژی زمین و زمان را بلعیده بودند،قلب ساعت مسخ شده بر دیوار را از حرکت باز داشتند.
جان برادر،باور کن،همین یک لحظه دلتنگی،نگذاشت عقربه ی ثانیه شمار هم مثل دو تای دیگر،از حرکت باز ایستد و درجا زدن را آغاز کرد.
عزیز دل برادر، من دلتنگی هایم را ستاره ای کردم و بر گیسوان سیاه آسمان ظلمانی شب پیوند زدم! چرا که دیگر ستاره ای برایش نمانده بود. این ابرها بودند که بر پنجره ی اتاق من جاری شدند و در متن موسیقی باد شبگرد، ندای نی نوا سر دادند.
برادر جان… فدای روح لطیف و مهربانت،من کی و کجا،پرده ی تیره ی آویخته بر بلندای غرور پنجره را کنار زدم!؟ اگر در لحظه ی دلتنگی های من درجا زد، روزنه های امید دور از حجاب تیرگی پنجره های خانه های زادگاهم،قلبش را به تپش وا داشت. من در لحظه ی دلتنگی های خود، تنها بودم. کسی صدایم نمی زد. کسی مرا نمی خواند. من حتی نخواسته بودم خانواده ی خلوت و آرام خود را اسیر دلتنگی های شبانه خود سازم. دلتنگی زادگاهشان، آن ها را به خود خوانده بود که خانه را تاب نیاوردند. مرا با کارزار کارهای پر تکرار ،کاری نبود. مرد خانه،که بی گمان به کارگاهی مبدل شده بود برای کار پشت کار و ضرب نمودن کار در کار و توانش را خرج تصاعدی کردن نموده بود، در دلتنگی های لحظه ی شبانگاهم، فراغت بال مردان زادگاهم را دید و بر خود لرزید و پر کاری بعد از بازنشستگی را خجالت کشید. جوان ها، نوجوانان، بچه ها و حتی پیران این شهر واویلا، را تاریکی نای جنبنده های آهنی و اگزوزهای دودزا و نفس های سیاه کارخانه های تازه به دوران رسیده و وارونگی هوا و سرب های معلق در فضا و گازهای بحران زا، به آخر خط رسانده وبغض تاریخ را در گلو شکستند و پیر و زمینگیر کردند. وحشت از تاریکی ابرهای سیاه اوهام همین قرن ولولا، از آسمان بی ستاره ای که بهت شبانه اشان، تقدیرشان را در آن، درجا می زد، به زیر کشاند و دیوار کوچه ی بن بستشان را در لحظه ی دلتنگی های من شکست و من در میان ترنم باران و نجوای باد، در میان امواج سیم های خطوط دلتنگی ها، در میان کارزار کارهای پر تکرار، در میان بلوغ افکار نا آرام، در میان کوچک های بزرگ و بزرگ های کوچک، در میان کوچه های پر ازدحام، در میان شبنم سیاه نشسته بر بلندای دیوار غربت،سخت دلتنگ شدم و بی قرار.
آن گاه جای پای کودکی هایم را در جاده ی لحظه ها، به تماشایشان گذاشتم تا به خود آیند و دلتنگ داشته های من در زادگاهم شوند و با من برای خود،دلتنگ شدند و خود را برای خدای خود دلتنگ کردند.
… و اما کلام آخر:محسن جان… باور کن، همین دلتنگی های ثانیه ی اول نیمه شب من بود که روح بلندت را چنان منقلب کرد که حتی همین دلتنگی های اندک و شبانه را نیز تاب نیاوردی و از خود بی خود شدی. باور کن تا از خود بی خود نشوی، خدای خود را در خود نمی یابی. حالا خودت قضاوت کن، من در لحظه ی کوتاه دلتنگی های شبانه ام، امید را به مردم شهر هدیه دادم یا نا امیدی را !؟
محسن جان…،احمد رضای عزیز…،من می گویم، آن امیدی را که من و شما دنبالش هستیم، دستان کوچک های بزرگ و بزرگ های کوچک، نمی خواهند و اگر بخواهند، نمی توانند و اگر بتوانند، ندارند که به ما هدیه کنند ! آن امیدی را که من و شما در انتظارش بال بال می زنیم، جز او کسی قادر به اهدایش نیست. ما را جز او، کسی به او نخواهد رساند. خواستن هایی که ما در آرزویش بال بال می زنیم، دو بالی است که او خود به ما هدیه کرده است. باور کنید، تنها اشاره ی سرانگشت اوست که ما را به وصال می رساند. که اگر او بگوید، امر او می شود: ”انما امره اذا اراد شیئا ان یقول له کن فیکون ”.
محسن جان…، احمد رضا ی عزیز…،با من همراه شوید تا جای پای او را در جاده ی لحظه ها بیابیم. بگذاریم، او در لحظه ی دلتنگی های شبانه امان، شب بو بکارد. بگذاریم او به ما بگوید، زادگاهمان کجاست. بگذاریم شانه هایمان را خالی کند از زیر بار زندگی سرشار از مردگی قرن ولولا. بگذاریم او به ما حیات جاودانه هدیه نماید…. امید … امید و دیگر هیچ…

کلیدواژه ها :

این خبر را به اشتراک بگذارید :