جلیل زارع|

عملیات والفجر ۸ در ساعت ۱۰ و ۲۲ دقیقه روز ۲۰ بهمن سال ۱۳۶۴ با قرائت رمز عملیات توسط فرمانده ی کل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی آغاز شد: بسم الله الرحمن الرحیم.لاحول و لا قوه الا بالله العلی العظیم.قاتلوهم حتی لاتکون فتنه. یا فاطمه الزهرا،یا فاطمه الزهرا،یا فاطمه الزهرا…و تو رفتی…گفتم کجا؟گفتی به خون.گفتم که کی؟گفتی کنون.

گفتم چرا؟ گفتی جنون. گفتم مرو.خندیدی و رفتی…به گمانم صدایت را شنیدم.این صدای تو بود.عاشقانه ترین صدایی که می خواندی. صمیمانه ترین سخن ها را در دوستی او ،که بسی کم تر از دلت بود،می گفتی:از دست رفتن را برای به دست آوردنت با تمام وجود استقبال می کنم و شادمان از مهر تو در سینه ام،به دنیا می خندم…و این گونه خندیدی و رفتی…اما عزیز دل برادر، نادر جان،من هم مثل تو دلزده از خاکم،اما نه، این دلیل پاکی من نیست.دلزدگی از خاک،بی زاری از دنیا،تنفر از مادیات،مختص عاشقانی هم چون توست و این تنفر،دلیل وجود عشق در من نیست…لیکن،هر چند عاشق بالفعل نیستم،عشق را در فطرت پاکم بالقوه دارم.

این عظمت نهفته در من،برای رسیدن به فعلیت، محتاج اوست. پس بگذار من هم بنالم.تو نزد خدا آبرو داری .از خدا بخواه ناله ی مرا هم بشنود.مرا هم بخواند…بنال بلبل اگر با منت سر یاری است.که ما دو عاشق زاریم و کار ما زاری است…خدایا گله دارم،چرا با من آن نکردی که با عاشقانت کردی؟بنگر حد بیچارگی را در آن زمان که در پیشگاه توام،اما قلبم نشانی از تو در خویش ندارد.میزان احتیاج را می بینی؟تو رحیمی،اقتضای رحیمیتت آن است که وجود نیاز را در بنده تاب نیاوری.لب های قلبم تشنه اند،کبودند، نیازمندند.العطش می گویند و انتظار سلسال از تو دارند.بگذار قلب من عشق را بفهمد،خودی بنمای که از خود بی خودشود.بگذار این قلب بفهمد که تنها امروز ناجی من نیست ،که فردا هم دادرس من اوست و آن چه از تو در خویش دارد.

بگذار قلبم اذان را بشنود و از آن بی تاب شود.به او بگو مرا در زمین بگذارد و خود تا آسمان ره بسپارد.بگذار صدای پای قلبم از قلب عشق به گوش رسد،از عرش،از ملکوت،از عالم بی دغدغه ی خالی از اندوه،از ژرفنای صداقت،غور شرافت،اوج محبت،نهایت دیانت.هر چه دوست داشتن های غیر مجاز است ،از قلب من سلب کن.به چشم هایش توتیا بزن،بل تو را ببیند،در تو نظر بدوزد،محوت شود و از جمالت دست پلیدی ببرد…آمین.

کلیدواژه ها :

این خبر را به اشتراک بگذارید :