بدون مقدمه عرض کنم که اگر خودم تنبلی نکنم و البته وقت هم این اجازه را به من بدهد می خواهم از این به بعد هر روز یا هر دو روز یا هر سه روز یا هر چهار روز یا هر پنج روز یا…هر روز که بشود نوشته های خودم درباره داریون را بنویسم. […]

 

بدون مقدمه عرض کنم که اگر خودم تنبلی نکنم و البته وقت هم این اجازه را به من بدهد می خواهم از این به بعد هر روز یا هر دو روز یا هر سه روز یا هر چهار روز یا هر پنج روز یا…هر روز که بشود نوشته های خودم درباره داریون را بنویسم.

این نوشته ها ممکن است از همه چیز و از همه جا باشد.ممکن است در این سلسله نوشته ها به صورتی ظریف به بعضی ها و به بعضی جاها تنه ای بزنم و خلاصه اینکه این نوشته ها را دست کم بگیرید اما خیلی دست کم نگیرید زیرا ممکن است همین یادداشت ها بعضی مواقع یقه شمایی که مثلا مسوولی را بگیرد و بازخواستت کند!

نوشته شماره یک:دیروز داشتم به این نکته فکر می کردم که بعضی وقت ها چرا ما آدما با هم بد می شیم.

می خوام با یه خاطره این اولین یادداشت رو ادامه بدم. چند سال پیش حدود یازده سال، تازه خدمت سربازی رو تموم کرده بودم. یادمه اون روز ،خونه تنها بودم و داشتم فوتبال نگاه می کردم.فکر کنم بازی پرسپولیس و استقلال بود.

یکهویی زنگ خونه به صدا درومد. وقتی رفتم در و باز کردم با آقایی حدود 30 ساله که معلوم بود داریونی نبود و من برای اولین بار بود می دیدمش روبرو شدم.

اون آقای خوش اخلاق خودشو معرفی کرد که: ما آمدیم برای” فلانی” تحقیق کنیم.

 “فلانی” رو خوب می شناختم. خداییش پسر خوبی بود و آزارش به یه مورچه هم نمی رسید.و ظاهرا قرار بود در صورت تایید شدن تو یه نهاد معتبر دولتی مشغول به کار بشه.

اون آقای خوش اخلاق به من گفت:” ببین ما با ماشین نهضت سوادآموزی اومدیم که کسی شک نکنه. حالا هر چی از “فلانی” می دونی برام بگو.

بگو چطور آدمیه؟اهل نمازه؟و…”

خلاصه من هم برای آقای” فلانی” سنگ تموم گذاشتم که آقا به خدا این پسر خوبیه و اهل نمازه و…

حرفهای من که تموم شد اون آقای خوش اخلاق گفت: حرف های شما درست اما از یکی دیگه که درباره”فلانی” پرسیدیم به ما گفته دامادشون معتاده، آیا این حرف صحت داره؟

من که تعجب کرده بودم خودمو گم نکردم و گفتم:” خوب البته ممکنه دامادشون معتاد باشه اما این موضوع چه دخلی به این بنده خدا داره.مهم خودشه که آدم خوبیه. پسر نوح هم که تازه پیغمبر بود “با بدان بنشست و خاندان نبوتش گم شد” این بنده خدا که تازه آدم عادیه و پیغمبرزاده هم نیست”.

خلاصه اون روز گذشت و پعد از چند ماه من اون دوستمو که موضوع بحث امروزمون بود دیدم.

خیلی زود از او پرسیدم کجا مشغول به کاری؟

پاسخ او اما خیالم رو  راحت کرد. بله این بنده خدا خوشبختانه توانسته بود در اون اداره معتبر استخدام رسمی بشه. همانجا یک دعای جانانه نثار آن آقای خوش اخلاق کردم که در بالا ذکر خیرش رفت .

نکته یادداشت امروز من اما این است: چرابعضی از ما آدما  بعضی وقت ها از “خود” خوبمون فاصله می گیریم و دچار “خود” بدمون می شیم.

این که مثلا یکی می خواد استخدام دولتی بشه ، خودش خوبه و داماد یا پسر خاله یا پسر پسر خاللش معتاده. اینا چه حرفیه؟!

مثلا اگه همین جوون مورد نظر ما نتونسته بود توی اون اداره دولتی استخدام بشه به احتمال خیلی زیاد حالا یه نفر به تعداد جوونای بیکار داریونی اضافه شده بود و شاید هم…. اما حالا استخدام شده، تشکیل زندگی داده تازه اگه یه داریونی هم تو ادارشون ببینه به سرعت و تا جایی که از دستش بر بیاد کارشو راه می اندازه..

کاش” بعضی” از ما آدما یادمون نره که اون بالای سریمون همه کارای ما رو می بینه. کاش یادمون نره…

نکته: همیشه فکرکن که توی یک دنیای شیشه ای زندگی می کنی پس مراقب باش به طرف کسی سنگ پرت نکنی چون اول دنیای خودتو می شکنی.