عیسی درویشی/ مثل تام و جری که وقتی به هم برخورد می کردند ستاره ها دور سرشان چرخ می زدند،افکارم دور سرم می چرخید. تازه جاده کم عرض و “جگرزلیخا” وار  داریون-شیراز را تمام کرده بودم و وارد بولوار زیبای امام خمینی(ره) داریون شده بودم. خدا رحمت کند پدر شهردار سابق داریون را. منظورم سید […]

عیسی درویشی/

مثل تام و جری که وقتی به هم برخورد می کردند ستاره ها دور سرشان چرخ می زدند،افکارم دور سرم می چرخید.

تازه جاده کم عرض و “جگرزلیخا” وار  داریون-شیراز را تمام کرده بودم و وارد بولوار زیبای امام خمینی(ره) داریون شده بودم.

خدا رحمت کند پدر شهردار سابق داریون را. منظورم سید ابوذر حسینی است. که هم پدرش و هم خودش منشا خدمات زیادی برای داریون بودند.

حالا بولوار امام خمینی(ره) و بولوار کشاورز زیبایی خاصی به ورودی داریون بخشیده اند.

در همین افکار بودم که یک شلوغی توجهم را به سوی خود جلب کرد. انگاری تصادف شده بود. شاید هم دعوا. شاید هم پهلوان پنبه آمده بود براي اجرای برنامه های نمایشی .

از ماشین پیاده شدم و با هزارتا ببخشید ببخشید کردن از وسط جمعیت یکهویی رفتم وسط معرکه. حالا معرکه چی بود.

آنجا قصابی آقای… بود و آن جناب قصاب محترم هم در حال آماده شدن برای کشتن یک شترمرغ زبان بسته بود. شتر مرغ بی چاره مانند اعدامی ها پارچه ای سیاه روی سرش کشیده بودند. حیوان زبان بسته گردنش را مانند گردن زرافه بالا و پایین می آورد. در همین حالت قصاب با صدایی دو رگه و در حالی که دستی هم به سبیل نازکش می کشید به شاگردان اعلام کرد که:”محکم بگیرینش”

راستش من که چشمهایم را بستم وو قتی چشمانم را باز کردم تنها لاشه شترمرغ را دیدم که روی زمین افتاده بود و از گردن زرافه مانندش خون فواره می کرد.

-آقای فلانی!گوشتش کیلو چند؟

-قابلی نداره،کیلویی چهارده هزلر تومن!

و بعد این آب لوله کشی داریون بود که با آن خیابان و پیاده رو آغشته شده به خون شتر مرغ شسته می شدو….

قضاوت با شما…