نوشته هشتم: یکی از روزهای پنج شنبه- که عیال هم به علت ماموریت کاری و سفر به خارج از استان همراهم نبود-،قصد کردم به قصد دیدن شهرو دیار و خانواده به تنهایی عازم داریون شوم. در نتیجه حدود ساعت 9و30دقیقه صبح خودم را به آرامگاه سعدی و ایستگاه سواری های داریون رساندم.اما طوری به داریون […]

نوشته هشتم: یکی از روزهای پنج شنبه- که عیال هم به علت ماموریت کاری و سفر به خارج از استان همراهم نبود-،قصد کردم به قصد دیدن شهرو دیار و خانواده به تنهایی عازم داریون شوم.

در نتیجه حدود ساعت 9و30دقیقه صبح خودم را به آرامگاه سعدی و ایستگاه سواری های داریون رساندم.اما طوری به داریون رسیدم و در طول این مسافت ناقابل 36 کیلومتری اتفاقاتی افتاد که منجر به نوشتن این مطلب شد.از این به بعد آنچه در این نوشته می خوانید شرحی است از این اتفاقات:

…پس از حدود 20 دقیقه معطلی و بعد از اینکه راننده محترم توانست به هر زوری بود 5 مسافر داریون را جمع آوری کند.)توضیح واضحات اینکه سرنشین قانونی 4 نفر است اما سواری های داریون به قول خودشان مزه کار را در مسافر غیرقانونی پنجم می دانند که 1500 تومان اضافه بر ظرفیت را از آن مسافر پنجم می گیرند(! به هر حال و با هزار سلام و صلوات راننده سواری، خودرو خود را به سمت داریون حرکت داد.

 حدود 8 دقیقه در ترافیک 20 متری سعدی گیر کردیم. تازه از این ترافیک رها شده بودیم که یکی از مسافران از راننده تقاضا کرد مقابل نانوایی نان باگت)همان نان ساندویچی خودمان( بایستد تا این مسافر و همشهری محترم نان ساندویچی تازه بخرد.

 تا این مسافر از این طرف خیابان به آن طرف برود و نان بخرد و البته با خونسردی! هم به سمت خودرو بازگرددو سوار شودو خودرو حرکت کند حدود 6 دقیقه طول کشید.

بعد از این توقف دیگر خیالم راحت شده بود که جناب راننده پرگاز به سمت ولایت خواهد رفت. اما زهی خیال باطل،زهی تصور محال! زیرا جناب راننده همین که به پمپ بنزین رسید با زدن راهنما و گردش به چپ مسیر پمپ بنزین سعدی را در پیش گرفت. پمپ بنزین اما خوشبختانه خلوت بود اما یک حادثه کوچک کافی بود تا آنجا هم حدود 15 دقیقه معطل شویم.

وقتی خودرویی که ما سوارش بودیم مشغول سوخت گیری بود یک راننده نسبتا مسن که احتمالا چشمانش کم سو بود با خودرو پراید خود اندکی ،تنها اندکی به پشت ماشین ما زد و همین کار کافی بود تا راننده جوان خودروما با با آن راننده یکی به دو کند که همانگونه که گفتم حدود 15 دقیقه طول کشید.

به هر حال این ماجرا با وساطت من تمام شد و خودرو ما از پمپ بنزین خارج شد.حالا دیگر مطمئن شده بودم که به سمت داریون بی هیچ توقفی حرکت خواهیم کرد. چون دیگر نه نانوایی بود و نه پمپ بنزینی.نه كلا مغازه اي.

 اما باز هم زهی خیال باطل. چون راننده ما با همان علامت معروف راننده خودروهایی که از سمت مقابل می آمدند متوجه شد که پلیس راه در راه است و چون یک نفر بیشتر از حد ظرفیت سوار کرده احتمال جریمه شدن بسیار. در نتیجه دوباره راننده، خودرو را متوقف کرد تا یکی از دو سرنشین جلو با زحمت خودش را جمع و جور کند و به حالتی که در سربازی به حالت خمپاره معروف است در جلو ماشین کز کند. این کار و این جاسازی! هم حدود 4 دقیقه طول کشید. حالا دیگر مطمئن نبودم که باز هم خودرو نایستاد در نتیجه منتظر وقایع و اتفاقات بعدی بودم که البته چند دقیقه بعد روی داد…

پلیس جلو خودرو ما راگرفت و متوجه شد که، بله جناب راننده می خواسته کلاه بزرگی سرش بگذارد در نتیجه دست به قبض شد و جریمه نوشت و همین جریمه کردن هم باعث عصبانیت و پرخاشگری جناب راننده شد که پلیس به همین دلیل تصمیم گرفت گواهی نامه و کارت ماشین را ضبط کند که دوباره من بیچاره وارد عمل شدم و با استفاده ازمن بمیرم تو بمیری واندکی هم معذرت خواهی از طرف راننده مانع توقیف گواهی نامه شدم هرچند نتوانستم از جریمه جلوگیری کنم!

این اتفاق و این کشمکش ها و این چک و چانه زدن ها خودش حدود13 دقیقه طول کشید. حالا همه سوار ماشین شده ایم و راننده محترم که جریمه هم شده عصبانی در حال رانندگی است و من با خودم فکر می کنم چه اتفاق دیگری ممکن است روی دهد که ما دوباره توقف کنیم!

خوشبختانه اتفاقی نمی افتد و ما به سلامتو بدون توقفي ديگر، به داریون می رسیم. با این توضیح که مسیر 30 دقیقه ای را دریک ساعت و8 دقیقه طی کردیم!

وقتی به مقصد رسیدیم اسکناس ناقابل 2هزار تومانی را برای حساب کردن کرایه به راننده می دهم.” به خدا برو،قابلی نداره، مهمون ما باش،ما به شما خیلی ارادت داریم” این جملات و در اصل تعارفاتی بود که جناب راننده تیکه و پاره می کرد.او اسکناس را گرفت و چون ظاهرا پول خرد هم نداشت مابقی پول من شد برای سری بعد که من فلک زده دوباره با چنان حوادثی و اتفاقاتی بخواهم به داریون بروم!