نوشته دهم:رفته بودیم برای مراسم ختم یکی از اقوام. مراسم ختم در حسینیه ولی عصر(عج) داریون برگزار می شد. وقتی ختم تمام شد پس از مراسم-به دلیل نسبت خویشاوندی نزدیک با آن مرحوم- مدتی در بیرون حسینیه ماندم تا جزو آخرین نفراتی باشم که آن جا را ترک می کنم. همین ماندن و ایستادن اما […]

نوشته دهم:رفته بودیم برای مراسم ختم یکی از اقوام. مراسم ختم در حسینیه ولی عصر(عج) داریون برگزار می شد. وقتی ختم تمام شد پس از مراسم-به دلیل نسبت خویشاوندی نزدیک با آن مرحوم- مدتی در بیرون حسینیه ماندم تا جزو آخرین نفراتی باشم که آن جا را ترک می کنم.

همین ماندن و ایستادن اما سوژه ای به من داد و باعث نوشته ای دیگر شد.

اما ماجرا و سوژه چه بود:…وقتی مراسم ختم تمام شد بیرون حسینیه ایستاده بودم که حرفهای “یک نفر”باعث تعجبم شد. آن یک نفر یکی از همان هایی است که معمولا در مراسم ختم ها حاضر می شود و با دریافت مبلغی به خواندن قرآن و روزه می پردازد. از این نظر الحمدالله داریون پیشرفت کرده و طی سالیان اخیر جوانگرایی! ایجاد شده و در هر مراسم ختم لااقل سه نفر، حالا یا دعوت می شوند یا خودشان را دعوت می کنند!

به هر حال ما کاری به این مساله نداریم که خود حکایتی است. داستان اما درباره حرفهای آن فرد است که آن روز و در یک جمع کوچک چند نفری در بیرون از حسینیه با آب و تاب بیان می کرد.

ظاهرا در اواخر همان مراسم روحانی دعوت شده برای سخنرانی، تذکری از سر دلسوزی به این بنده خدا داده بود که انگار بدجوری به او برخورده بود.

از تذکر روحانی جوان به آن فرد خبری ندارم صحبتم اما درباره نوع برخورد این عزیزی است که در مراسم های ختم روضه و قرآن می خواند و سخنرانی هم می کند.

روحانیون همیشه برای ما از یک ارزش و احترام خاص برخوردارند و باید احترام آنان را نگه داشت.

بعضی مواقع آدم فکر می کند که کار دنیا برعکس شده. یک نفر بدون هیچ مجوزی از سازمان تبلیغات یا نهاد مسوول می آید و انواع و اقسام سخنرانی ها و روضه ها را در مراسم های ختم درگذشتگان انجام می دهد آن وقت طلبکار روحانیون هم هست.

این فرد می گفت من می توانم به خاطر این تذکر روحانی بروم و از او در سازمان تبلیغات اسلامی شکایت کنم و چنین و چنان کنم و خلاصه اینکه در غیاب آن روحانی عزیز کلی دور برداشته بود.

نزدیکش رفتم و گفتم، فلانی درباره حاج آقا… حرف می زنی؟

گفت:بله

گفتم: چرا همین حرف ها را وقتی که بود و در حضور خودش مطرح نکردی؟

گفت:فرصت نشد!

گفتم:مگر در همین سخنرانی امروزت نمی گفتی غیبت کردن مساوی است با خوردن گوشت برادر مرده ات؟

گفت:چرا. خودم گفتم.

گفتم:پس چرا غیبت می کنی؟ آن هم غیبت یک روحانی؟ آن هم نه جلو یک نفر که در برابر چند نفر؟

انگار جوابی نداشت که بدهد و سکوت کرد.

از او خداحافظی کردم و رفتم در حالی که نمی دانستم الان که من آنجا نیستم دارد برای من هم خط و نشان می کشد و غیبتم می کند یا نه…؟!

نمی دانم چرا ما آدمها، از خودم گرفته تا خیلی های دیگر فقط حرف های قشنگ می زنیم و هیچ گاه به این حرفهای قشنگ عمل نمی کنیم؟

نکته: وقتی با انگشت به کسی اشاره می کنیم ، به یاد داشته باشیم که سه انگشت دیگر به طرف خودمان بر گشته اند .