عیسی درویشی/ اگه درست نبود،گردن تو! یه دبیر ادبیات داشتیم خیلی شوخ و سرزنده بود. یه روز تو دفتر نشسته بودم مشغول انجام کارهای مدرسه بودم که اومد تو دفتر و گفت فلانی یه سوال برام پیش اومده. گفتم بگو. گفت:به اونی که می ندازن گردن الاغ میگن افسار،درسته؟ گفتم آره. گفت:پس به اونی که […]

عیسی درویشی/

اگه درست نبود،گردن تو!

یه دبیر ادبیات داشتیم خیلی شوخ و سرزنده بود. یه روز تو دفتر نشسته بودم مشغول انجام کارهای مدرسه بودم که اومد تو دفتر و گفت فلانی یه سوال برام پیش اومده.

گفتم بگو.

گفت:به اونی که می ندازن گردن الاغ میگن افسار،درسته؟

گفتم آره.

گفت:پس به اونی که می ندازن گردن اسب چی می گن؟

گفتم:معلومه به اونم می گن افسار.

کمی مکث کرد و گفت:ببین من بلد نیستم، اگه به بچه ها گفتم و اشتباه بود گردن توها!

…منظورشو که فهمیدم تا در کلاس دنبالش دویدم ولی بهش نرسیدم!

 ماجرای پیراهن شیک من

یه پیراهن خوب و شیک خریده بودم. یه روز که برای شستن لباس و آب تنی به کنار چشمه ای رفته بودم یکی از دانش آموزام هم اونجا بود. خواستم پیرهنم رو بشورم گفت پیراهن رو بده تا من براتون بشورم. قبول کردم. پیراهن رو خیس کردم مقداری پودر لباسشویی ریختمو بهش دادم و خودم اون طرف تر و دورتر از او مشغول آب تنی شدم. پسره ابتدایی بود. دیده بود که مادرش پشم های قالی که رنگ شده رو وقتی می خواد بشوره اونها رو کنار چشمه میاره و روی یه تخته سنگ می ذاره و با سنگ دیگه ای محکم روش می زنه. اونم با پیراهن من همین کارو کرده بود. وقتی پیراهن رو آورد بهم داد و گفت آقا شستمش تمیز شده.

رو آب که پهنش کردم تا چرکاش بیرون بره آه از نهادم بلند شد. بر اثرزدن سنگ رو پیراهن، هفت هشت جای پیراهن سوراخ شده بود و دیگه اصلا به دردم نخورد!

 حمله عقرب ها!

 تو یه روستا تو منطقه گرمسیری بودم. روستا خیلی عقرب داشت. اهالی گفتن حتما رو تخت بخواب و پایه تخت هم داخل کاسه آب بگذار تا عقربها بالا نیان.

یه شب که داشتم با نور فانوس مطالعه می کردم دیدم به عقرب از زیر درب خونه اومد داخل. اونو کشتم. لحظه ای گذشت دومی هم اومد اونو هم کشتم. خلاصه کنم، پنج تا عقرب اومد داخل خونه. گفتم عقربها به خاطر نور فانوس دارن میان. فتیله فانوس رو پایین کشیدم و رو تخت دراز کشیدم بخوابم که یه باره دیدم صدای تاپ تاپ از پشت در خونه می یاد و صدای چند نفر می یاد که به ترکی می گن:”ایلان”ایلان یعنی مار.

چند تا از جوونای محل که داشتن از اونجا رد می شدن دیده بودن که یه مار داره داخل خونه می شه و اونو کشته بودن.

گفتم من از ترس عقرب خوابیدم مار می خواسته بیاد تو بخورتم. اون شب تا صبح از ترس خوابم نبرد..!