عیسی درویشی/  دختر بچه طلاق بود. با یه برادر،مادرش سیده بود. دختره قیافه ای معصوم داشت. درسش عالی بود. در کلاس پنجم درس می خوند. از فامیلی پدرش عجیب بدش میومد. اصلا اجازه نمی داد بعد از اسمش، فامیلی باباش رو بنویسیم. همیشه می گفت من دختر فلانی-پدربزرگش- هستم. فامیلی هم فامیلی پدربزرگش می گفت. […]

عیسی درویشی/

 دختر بچه طلاق بود. با یه برادر،مادرش سیده بود. دختره قیافه ای معصوم داشت. درسش عالی بود. در کلاس پنجم درس می خوند. از فامیلی پدرش عجیب بدش میومد.

اصلا اجازه نمی داد بعد از اسمش، فامیلی باباش رو بنویسیم. همیشه می گفت من دختر فلانی-پدربزرگش- هستم. فامیلی هم فامیلی پدربزرگش می گفت.

تو یه خونواده پرجمعیت بزرگ شده بود. مادرش رو هم خواهر صدا می زد. کم کم داشت برام دردسر درست می شد. از اداره میومدن دفتر آمار با دفتر کلاس بررسی می کردن متوجه می شدن دو تا فامیل هست. آخر سال هم امتحان نهایی داشت. اون موقع امتحانات نهایی پنجم از وظایف گروه های آموزشی اداره بود و برگه ها هم با کندن سربرگ و زدن رمز روی برگه ها،ناشناس توسط معلمان مدارس دیگر تصحیح می شد. اگه تو امتحان فامیلش رو درست نمی نوشت مشکل جدی بوجود میومد. با مشاور اداره صحبت کردم. گفت این از پدرش تنفر داره. البته خدا خیر بده پدربزرگش. چیزی براش کم نذاشته بود. عین دخترخودش بزرگش می کرد.  مونده بودم چکار کنم.

وقتی باهاش حرف می زدم که واسه امتحان نهایی باید فامیلی پدرتو بنویسی راضی نمی شدو حتی تهدید به نیامدن به مدرسه می کرد. می گفت اگه این فامیل پدرمو بنویسی دیگه مدرسه نمی یام.

نزدیک به آخر سال شده بود و دلهره من بیشتر.دیگه به عجز اومده بودم. یه شب دعا کردم. نماز حاجت هم  خوندم. باور کنید چند روز بعد که به مدرسه رفتم صدام زد. رفتم بالای سرش با انگشت بالای میزشو نشونم داد ولی با نفرت صورتشو برگردونده بود. با ماژیک مشکی اسم و فامیل اصلی خودشو بالای میزش نوشته بود. خیلی خوشحال شدم،خیلی. بهش آفرین گفتم و شب نماز شکر خوندم.

***

…راستی عزیزاگه سری به سایت داریون نما زدی و داستان کلاس پنجم خودتو خوندی برام یه پیام بذار. آخه شنیدم دانشگاه قبول شدی و الان دانشجو هستی.خوشحال می شم.