عیسی درویشی/ ای که پنجاه رفت و در خوابی                                     مگر این پنج روزه دریابی سلام! با عرض معذرت این طنز را از دفترچه خاطرات یک بچه شیرخواره به مناسبت نزدیک شدن سال نو برایتان انتخاب کرده ام. اولین میهمانی نوروزی می دانید که من تازه چند ماهی بیشتر نیست که تشریف آورده ام توی این […]

عیسی درویشی/

ای که پنجاه رفت و در خوابی                                     مگر این پنج روزه دریابی

سلام! با عرض معذرت این طنز را از دفترچه خاطرات یک بچه شیرخواره به مناسبت نزدیک شدن سال نو برایتان انتخاب کرده ام.

اولین میهمانی نوروزی

می دانید که من تازه چند ماهی بیشتر نیست که تشریف آورده ام توی این دنیا. خوبی این دنیا به این است که از دنیای قبلی ام حدود هزارتا بزرگ تر است. بگذریم دنیا ارزش این حرف ها را ندارد!

این اولین بار بود که من عید نوروز را می دیدم. آخه امروز صبح که ساکت توی کالسکه نشسته بودم و برای خودم فکرهای الکی و شیرخوارانه می کردم دیدم که خواهر و داداشم یکهوبلند شدند و هی الکی همدیگه رو و بابا و مامان رو ماچ و بوسه می کردند!

انگار می گفتند یه چیزی تحویل شده. بعد هم همه لباس نو و خوشگل پوشیدند و به من هم پوشک نو چسباندند. بعد منو بغل کردند و بردند میهمانی. نمی دونم چرا خانم ها هی لباسهاشون رو به همدیگه نشون می دادند؟خیلی از این پز دادن ها بدم اومد. خوش به حال ما شیراخوارها که تو دنیای ما از این حرفها نیست.

و اما آن روز بعد از اینکه بزرگترها ناهار خوردند و من هم شیر،همه دور من جمع شدند. نمی دانم آن وقت که شما هم مثل من طفل معصوم بودید این چیزها یادتون می یاد؟ منظورم در آوردن صدای کلاغ و سگ و الاغ و گاو هست. باور کنید پدرم رو درآوردند. حوصله ام رو سر بردند از بس پرسیدند:”کلاغه چی می گه؟، الاغه چی می گه؟،سگه چی می گه؟”شده بودم دایره المعارف ناطق حیوانات.

 خلاصه بعد از ناهار که مامانم می خواست جلو خاله و زن دایی و بقیه کلی پز بده که یعنی من خیلی نابغه ام از من پرسید:”کوچولوی مامان به زن دایی و خاله جان بگو که کلاغه چی می گه؟” من هم آب از لب و لوچه ام راه انداختم و گفتم:”واق واق”!.

مامان اخم کردو گفت:”عزیزم!هاپو رو نمی گم. کلاغه رو می گم.کلاغه چی می گه؟ دوباره گفتم واق واق. هرچی پرسید همون واق واق رو گفتم. مامان از خجالت سرخ شده بود. منو به سرعت از کالسکه بیرون آورد و گفت:”بمیرم پوشک بچه ام خیس خیس همینه که حوصله نداره و اشتباهی جواب می ده. مادرت مرده بود که این قدر مظلومی؟!”

مامان منو برد توی اتاق. می خواستم فریاد بکشم:”ای داد ای هوار. پوشک من خشک خشک” ولی هر کاری می کردم نمی تونستم. چون هنوز حرف زدن یاد نگرفته بودم!

نقل با کمی دخل و تصرف از طنز گل آقا

برای شادی روح مرحوم کیومرث صابری فومنی-بنیانگذار مجله گل آقا- صلوات بفرستید.