نوشته شانزدهم :وقتی دبیرستان بودم.دوبار در دو رشته داستان کوتاه و مقاله نویسی در ناحیه چهارشيراز مقام آوردم-نمی دانم اول شدم یا دوم- خوب حالا این را نگفتم و ننوشتم که احیانا فخرفروشی کنم. اصلا مگر این عناوین فخرفروشی هم دارد؟! این ها را گفتم تا بهانه ای شود برای تعریف یک خاطره و البته […]

نوشته شانزدهم :وقتی دبیرستان بودم.دوبار در دو رشته داستان کوتاه و مقاله نویسی در ناحیه چهارشيراز مقام آوردم-نمی دانم اول شدم یا دوم- خوب حالا این را نگفتم و ننوشتم که احیانا فخرفروشی کنم. اصلا مگر این عناوین فخرفروشی هم دارد؟!

این ها را گفتم تا بهانه ای شود برای تعریف یک خاطره و البته بیان یک واقعیت تا بلکه در زمان کنونی دیگر شبیه اتفاقی که برای من افتاد برای سایر دانش آموزان امروزی رخ ندهد.

مسابقه اولی فکر می کنم سال اول یا دوم دبیرستان بودم. آقای مسعود کاظمی مدیرمان و البته آقای صدرالله امیدوار دبیر پرورشی دبیرستان بود.

در آن سال به اصرار آقای صدرالله امیدوار در مسابقه داستان نویسی شرکت کردم. یک روز مانده بود به اتمام وقت ارسال داستانهای کوتاه برای ناحیه چهار که جناب صدرالله امیدوار به من گفت:” فلانی! هیچ کس از دبیرستان ما در این مسابقه شرکت نکرده و برای دبیرستان ما زشت است که حتی یک نفرهم در این مسابقه شرکت نکند. برو یک داستان کوتاه بنویس فردا صبح اول وقت بیاور تا بفرستم ناحیه”.

من هم از آنجایی که ارادت خاصی به وی داشتم، نه نگفتم و یک داستان کوتاه نوشتم و فردای همان روز دو دستی تحویل جناب صدرالله امیدوار دادم.

نزدیک دو ماهی که گذشت سر کلاس فکر کنم درس آمادگی دفاعی بودیم که آقای مسعود کاضمی و آقای امیدوار آمدند و سر کلاس اعلام کردند که فلانی-یعنی من-در مسابقات داستان نویسی مقام آورده و خلاصه تشویقی و آفرینی و از این حرفها.

یک هفته بعد جناب صدرالله امیدوار گفت که فلانی از ناحیه گفته اند فردا باید بروی شیراز و جایزه ات را بگیری.

من هم حسابی خوشحال شدم که حتما مراسم مفصلی هست و کلی خیال پردازی کردم که در یک سالن بزرگ-همانهایی که تلویزیون نشان می داد- همه نشسته اند و اسم مرا می خوانند و من با افتخار روی سن می روم و جایزه ام را از دست فلان مسوول می گیرم.

خلاصه شبی که فردایش باید به شیراز می رفتم در این فکر و احوال و در اصل خیال گذراندم تا شد صبح.

آن وقتها مانند الان خیلی تاکسی و به اصطلاح سواری نبود. صبح زود خوشحال بیدار شدم و با مینی بوس-فیات-آقای حکمت شکری عازم شیراز و دروازه سعدی شدم که ناحیه چهار شیراز آنجا بود والبته هنوز هم هست.

خلاصه من شیک و پیک کرده رسیدم به ناحیه چهار و وارد اين اداره شدم. به اطلاعات ورودی گفتم که من از دبیرستان فاطمی فرد هستم و آمده ام جایزه ام را بگیرم.

آن بنده خدا هم که ظاهرا اطلاعی نداشت من را فرستاد بخش پرورشی ناحیه چهار. من به سرعت رفتم تا مبادا از مراسم جشن!عقب بیفتم. در ذهنم تصور می کردم سالن بزرگی که پر از جمعیت هست و… وقتی به روبروی اتاق پرورشی ناحیه چهار رسیدم. در زدم و داخل شدم و خودم را معرفی کردم و گفتم كه براي چه كاري آمده ام.

آقای نسبتا مسنی آنجا بود که به من گفت: پسرم با من بیا.

با خود فکر می کردم حتما می خواهد مرا به سالن برگزاری مراسم هدایت کند. نمی دانید چقدر دلهره و استرس داشتم. به هر حال من و آن آقای مسن به روبروی اتاقی رسیدیم که هیچ شباهتی به سالن برگزاری مراسم نداشت.

داخل شدیم. شبیه انباری بود. شاید هم انباری بود.کف اتاق یا همان انباری تعدادی ساعت دیواری و چراغ مطالعه قرار داشت که البته از وجود گرد و خاک هم بی نصیب نمانده بود. آن آقا رو به من کرد و گفت انتخاب با خودت هست می توانی یا ساعت دیواری را ببری و یا چراغ مطالعه را؟!

من که هنگ کرده بودم بی اختیار گفتم چراغ مطالعه. چراغ مطالعه را به من داد و من در حالی که همچنان در کما بودم آن اتاق و ناحیه چهار و دروازه سعدی و شیراز را به مقصد داریون ترک کردم…

در راه و در حالی که صدای مینی بوس آقای صابر بدجوری روی اعصابم رفته بود به این فکر می کردم که فردا وقتی هم کلاسی ها از من پرسیدند جایزه ات را از دست کدام مسوول و جلو چند صد نفر آدم گرفتی چه جوابی به آنها بدهم؟!

***

چند روز پيش که برای کاری به داریون آمدم پلاکاردی دیدم که بر روی آن نوشته شده بود :”کسب مقام فلان در مسابقه فلان را به آقای فلانی تبریک می گوییم”، یاد همان خاطره تلخ و شیرین خودم افتادم و با خود فکر کردم یعنی هنوزهم جایزه ها را به دانش آموزان آنگونه که به من دادند،می دهند یا طی مراسم خاصی جوايز به آنها اهداء مي شود؟!.

دو سال بعد از آن جریان در مسابقه مقاله نویسی هم مقام آوردم. آن بار هم همانگونه جایزه ام را به من دادند با این تفاوت که دیگر من نه دلهره داشتم و نه خیال پردازی کرده بودم….