يوسف بذرافكن/ سالهای قبل از پیروزی انقلاب بود روز ها را می شمردم تا پنجشنبه بیاید وآن آقای مهربان بیاید در مسجد جمع می شدیم و آن آقای مهربان و خندان می آمد و ما بچه ها را مانند بزرگها احترام می گذارد. عبای ساده خود را بر دوش می انداخت  و ما را دور […]

 يوسف بذرافكن/

سالهای قبل از پیروزی انقلاب بود روز ها را می شمردم تا پنجشنبه بیاید وآن آقای مهربان بیاید در مسجد جمع می شدیم و آن آقای مهربان و خندان می آمد و ما بچه ها را مانند بزرگها احترام می گذارد.

عبای ساده خود را بر دوش می انداخت  و ما را دور خود جمع می کرد.سلام و احوالپرسی گرمی با ما می کرد و با بسم الله شروع می نمود و با بیان شیرینی خود برایمان صحبت می کرد.

 صحبت هایش شیرین بود و جیب عبایش پر از آب نبات و شکلات بود و آنها را به ما می داد. مثل اینکه از تمام آب نباتها و شکلاتهای دنیا خوشمزه تر بود.

گویا هنوز مزه آنها زیر زبانم است . از پیامبر وامامان علیهم السلام برایمان می گفت. شبهايی که جشن یا عزا بود باصدای زبیای خود برای ما و بزرگ تر ها می خواند،اشعارش را از حفظ می خواند که بعد ها فهمیدم اشعار خودش بود.البته آنهایی که بزرگتر بودند بیشتر می فهمیدند.

بعد از بیان حدیث ، کتاب قصه های داخل کیفش را بیرون می آورد و بین ما پخش می کرد ، پس از مدتی داخل مسجد کتابخانه کوچکی راه انداخت.یک شب بچه ها را به مسجد دعوت کرد و بچه ها احادیثی را که یاد گرفته بودند در حضور بزرگتر ها خواندند.

خدا می داند چه ذوقی کردیم که جلو بزرگترها حدیث می خواندیم ، یکی از کسانی که در آن شب فراموش نشدنی حدیث خواند «شهید سبز علی زارع» بود. شهیدی که دومین شهید داریون است . حدیثی که از ایشان کامل یاد دارم این بود :ان الحسین مصباح الهدی و سفینه النجاه. پیامبر فرمود : همانا حسین علیه سلام چراغ هدایت و کشتی نجات است .اما آن مرد بزرگ خود بر کشتی نجات مولایش سوار شد و به ساحل نجات رسید .

خودش می گفت :من روز قیامت درحضور مولایم شرم می کنم که سر داشته باشم .وقتی پیکر آن سردار بزرگ را یافتند همان طور که آرزو کرده بود مانند مولایش سر در بدن نداشت.

وقتی تن بی سرش را آوردند تا در قبر ی که خودش حفر کرده بود دفن کنند با کمال تعجب دیدند که قبر به اندازه تن بی سرش بود آن سردار بزرگ که سر خود رابه پیشگاه دوست تقدیم کرد و با کشتی ارباب بی سرش به ساحل نجات رسید.

«سردار شهید حاج شیر علی سلطانی» بود که به گردن ما بچه های آن روزها حق بزرگی دارد.هر چند برخی از بچه های آن روز به درجه رفيع شهادت رسیدند،اما برخی مثل من ذر همان عالم کودکی خود ماندند. از این مداح جبهه ها دو کتاب شعر به نام «حق و باطل» و «شهید شمع تاریخ» است به جای مانده است که در این کتاب ها گزارش کامل و مصور چگونگی شهادت ایشان به همراه نامه ها و وصیت نامه اش به چاپ رسیده است.البته اهالی قدر شناس داریون با حضور خانواده بزرگوار آن سردار شهید مجلس با شکوهی بر گذار نمودند،روحش شاد و یادش جاوید.