بهرام کرمدار/ جنگ همچنان ادامه داشت،گرمای هوای خوزستان طاقت فرسا بود. دلم گرفته بود. انتظار و دلتنگی به روحیه ام فشار آورده بود. خیلی وقت بود همکارم به ماموریت رفته بود، دست تنها شده بودم و نمی توانستم به مرخصی بروم. چشمم به آشنایی نخورده بود. داخل محوطه پادگان بودم که یکباره بلندگوی پادگان مرا […]

بهرام کرمدار/

جنگ همچنان ادامه داشت،گرمای هوای خوزستان طاقت فرسا بود. دلم گرفته بود. انتظار و دلتنگی به روحیه ام فشار آورده بود. خیلی وقت بود همکارم به ماموریت رفته بود، دست تنها شده بودم و نمی توانستم به مرخصی بروم. چشمم به آشنایی نخورده بود. داخل محوطه پادگان بودم که یکباره بلندگوی پادگان مرا صدا زد: برادر بهرام . . . درب جبهه ملاقات. منتظر کسی نبودم. برایم تعجب آور بود. خودم را مرتب کردم. وقتی به درب پادگان رسیدم، کسی را ندیدم  به جز دوست و همشهریم دفاع پرسرعت تیم فوتبال امید داریون. یکدیگر را در آغوش گرفتیم.

با اجازه فرمانده پادگان با برگ ملاقات آمدیم داخل. وقت اذان ظهر بود. به مسجد رفتیم و نماز ظهر را به جماعت خواندیم. به او گفتم :”حوصله ام سر رفته بود. از دیدنت خوشحال شدم.” گفت من هم امروز مرخصی گرفته ام آمده ام با تو باشم. بهتر دیدیم برویم داخل شهر اهواز و گشتی بزنیم. در شهر جنگی اهواز مایحتاج خود را تهیه کردیم. از دوران تیم امید داریون و خاطرات خوش مسابقاتش صحبت کردیم.

گرسنگی امانمان را گرفته بود و من هم از غذاهای پادگان مثل دمپایی ابری (کتلت) و ساچمه پلو(عدس پلو) خسته شده بودم. دوستم پیشنهاد کرد غذا بخوریم و مهمان او باشم. چند سال از من بزرگتر بود و اطاعت امرش بر من واجب!نیکی و پرسش! به یک ساندویچ فروشی در چهارراه نادری رفتیم. همبرگر مخصوص سفارش دادیم البته از فست فوت های امروزی خبری نبود. از آنجا که جوان بودیم و ورزشکار، پول هم که قرار نبود من بدهم! پس نفری دوتا همبرگر خوردیم( جاي شما سبز).

روحیه ام حسابی از ملاقات با او باز شده بود. درب پادگان که رسیدیم مرا در آغوش گرفت و برای بازگشت به پادگان خودش با من خداحافظی کرد. خداحافظی اش بوی سفري طولانی می داد. از من خواست اگر مرخصي رفتم   حتما برای دیدارش به داریون بروم. از موبایل که خبری نبود و تلفن هم در دسترس ما نبود.

حرکت کرد. تا چشمم می دید تماشایش کردم. مدت ها گذشت برای مرخصی به شیراز برگشتم. گفتم سری به شهرم داریون بزنم و دوستان داریونی را هم زیارت کنم و کنار بچه های تیم امید یک روز فوتبالی خوب هم داشته باشیم.

مسیر زمین فوتبال را از خیابان قدیمی درختی داریون انتخاب کردم. با موتور سیکلتم طول خیابان را طی می کردم که عکس و اطلاعیه ای توجه ام را جلب کرد. به نظرم عکس خیلی آشنا بود. نزدیک تر شدم. زیر عکس نوشته شده بود: شهید موسی رستمی. اشک در چشمانم حلقه زد تیم امید دیگر دفاع پرسرعت خود را نداشت! و من مسیر گلزار شهدای داریون را در پیش گرفتم. روحش شاد و راهش پر رهرو باد.