گزارش و عكس:يوسف بذرافكن وارد مدرسه که شديم هیچ کسی منتظر ما نبود ،خودمان وارد مدرسه شدیم ،چند نفر دختر و پسر کتاب خود را باز کرده بودند و درس می خوانند وقتی متوجه ما شدند سلام کردند جوابشان را داديم.  گفتيم:بچه ها شما کلاس چندمید ؟گفتند :آقا اجازه ما کلاس دوم هستیم .، بقیه […]

گزارش و عكس:يوسف بذرافكن

وارد مدرسه که شديم هیچ کسی منتظر ما نبود ،خودمان وارد مدرسه شدیم ،چند نفر دختر و پسر کتاب خود را باز کرده بودند و درس می خوانند وقتی متوجه ما شدند سلام کردند جوابشان را داديم.

 گفتيم:بچه ها شما کلاس چندمید ؟گفتند :آقا اجازه ما کلاس دوم هستیم .، بقیه بچه ها که داخل کلاس بودند تا متوجه گفتگوی ما با بچه های بیرون کلاس شدند همگی از جای خود بلند شدند و یک صدا گفتند: سلام خوش آمدید بفرمایید.

  معلم جوانی از کلاس به استقبال ما آمد خودش را معرفی کرد و گفت من مسلم نجفی نیا آموز گار کلاس اول ،دوم و سوم هستم.

آقای خوش نژاد(ما با هم بوديم) گفت :ما از نمایندگی برای گرفتن عکس دختران کلاس سوم برای جشن تکلیف آمده ایم .هفت نفر دختر جلو آمدند و گفتند :ما کلاس سوم هستیم ، خیلی جالب بود نام خانوادگی همه آنها حسینی بود و همگی سید بودند .

در آن میان دونفر از آنها توجه مرا بیشتر جلب کرد دیدم هر دو فتوکپی یکدیکر هستند،گفتم شما دو نفر خواهر هستید ؟گفتند آقا اجازه ما دو قلو هستیم ، اسمشان را سوال کردم یکی گفت:من حدیثه هستم . دیگری گفت :من هم نفیسه هستم ،چه اسمهای زیبایی.

  از آرزو هایش سوال کردم ، بچه ها گفتند ما درمانگاه ، دکتر و حسینیه نداریم البته بستنی فروشی و خیلی چیزهای دیگر هم نداریم.

  سوال کردم :آینده دوست دارید چه کاره شوید ، حدیثه گفت :اگر خدا بخواهد دوست دارم معلم بشوم و به بچه ها درس بدهم ، نفیسه گفت: من هم دلم می خواهد دکتر بشوم البته به یک شرط ، گفتم به چه شرطی با آرامی گفت : به شرطی که مجبور نباشم بچه ها را آمپول بزنم !.

آقای خوش نژاد از بچه هايي كه به سن تكليف رسيده بودند عكس گرفت .از بقیه بچه ها هم عکس دسته جمعی گرفتیم و با آنها خدا حافظی کردیم.

 روی تابلو مدرسه نوشته شده بود “:دبستان شهید ابو الفضل حسینی تربر سادات ،تاسیس سال “۱۳۵۸، در راه به حرفهای بچه ها و آرزوهایشان فکر می کردم و با خودم گفتم آیا آرزوهای این بچه ها برای مسولین هم اهمیت دارد ، برادر معلم شهیدنادر خوش نژاد که خودش هم معلم است ( آقای بهادر خوش نژاد)گفت :یادش به خیر اوایل خدمتم با آقای عیسی درویشی به همین مدرسه آمدیم و و عمر ما مثل ابر بهار گذشت .وقتی در آ يينه اتومبیل سر و صورت خودم را دیدم در دلم گفتم: “…و ناگهان چه زود دیر می شود”.

با تشكر از محمد بذرافكن براي ارسال عكس ها