علي خورشيدي/ قلمی خواهم ساخت ، از نی باغ بهشت، جوهرش شیشه ذات ، کاغذ از صفحه دل ، نورش از شمع حیات ،تانویسم همه جا نام زیبای تورا ای معلم ” روزت مبارک” ***   زیباترین روزهای زندگیمان و بهترین لحظات و شیرین ترین خاطراتی که همیشه در ذهنمان نقش بسته و با یاد […]

 علي خورشيدي/

قلمی خواهم ساخت ، از نی باغ بهشت، جوهرش شیشه ذات ، کاغذ از صفحه دل ، نورش از شمع حیات ،تانویسم همه جا نام زیبای تورا ای معلم ” روزت مبارک”

***

  زیباترین روزهای زندگیمان و بهترین لحظات و شیرین ترین خاطراتی که همیشه در ذهنمان نقش بسته و با یاد آوری آنها لذت می بریم همگی مربوط به زمان تحصیل ومدرسه رفتنمان است.

  چه شیطنت ها که نمی کردیم .آخ که چه لذتی دارد  یاد آوری این خاطرات  . در این بین معلمین دوران تحصیلمان جایگاه رفیعی در ثبت این خاطرات در ذهنمان دارند ، چه اذیت هایی که در حقشان نمی کردیم که البته اقتضای سن و سالمان بود ولی همیشه آنها را دوست داریم وتا الان هم هروقت آنها رامی بینیم سر تعظیم فرود می آوریم وشکر گزار زحمات آنها هستیم.

از اذیت کردن سرکلاس مرحوم مرتضوی (خدارحمتش کنه ) دبیر همه فن حریف در کلیه دروس مان که خاطرات زیادی با او داریم تا دبیران بسیار جدی مثل آقایان مقیمی و بصیری وهمایون پور …. خلاصه با همه آنها خاطره داریم  اما دراین بین چیزهای زیادی ازآنها یادگرفتیم.

یك روز که آقای بصیری دبیر زبان انگلیسی مان در حال درس دادن بود . ما پشت سرش مشغول اذیت کردن بودیم البته من نه، بچه ها داشتند مرا اذيت می کردند ونمی گذاشتند به درس توجه کنم ، یك باره عصبانی شدم وکفشم را در آوردم که توي سر بغل دستیم که الان هردو ي ما معلمیم بزنم !،کفش را که بردم بالا یك باره معلم رويش را برگرداند. نمی دانید چه حالی داشتم از خجالت ، توي هوا کفش به دست، خشکم زده بود.

نگاه تو نگاه معلم ، کاش مرا می زد ، کاش یك کلمه به من حرفی زده بود ، فقط نگاه معنی دار…… خلاصه دوست بغل دستی ام کفش را ازمن گرفت.  جانم به لبم رسید تا آن ساعت تمام شد و بعد رفتم معذرت خواهی واز استاد طلب عفو کردم .درس بزرگی گرفتم از آن نگاه…

الان هم که مدیر مدرسه ام ،دست از شیطنت بر نمی دارم و گهگاهی سر به سرشان می گذارم یادم هست اولین سال که مدیر شده بودم  آقای  جمال درويشي  دبیرم بود. روز معلم بود ،خودش پیشنهاد داد که از دانش آموزان راجع به معلم هايشان نظر خواهی کنیم و دانش آموزان نظراتشان را به صورت مکتوب ومحرمانه داخل صندوق بیندازند.

ناگهان جرقه ای درذهنم زده شد .  تصمیم گرفتم سربه سر آقای درویشی بگذارم . یك کاغذ برداشتم وهر چی بد و بیراه( البته مودبانه ) بود برايش نوشتم و انداختم توي صندوق .

ساعت بعد خود آقا جمال صندوق را باز  و شروع به خواندن نظرات دانش آموزان کرد. یك کاری کردم که برگه کذایی را خودش بخواند .

داشتم یواشکی نگاهش می کردم ، رنگش زرد شده بود و می لرزید. گفتم چی شده آقای درویشی؟

گفت:” نمی دونم کدوم ….. برا من نوشته که ……… “

گفتم چرا ناراحت میشی حتماٌ باهات مشکلی داشته . درصدد پیدا کردن صاحب نامه از روی دست خط بچه ها بود و من فکرش را هم نمی کردم او اين همه ناراحت شود. آخر خداییش دبیر بسیار خوبی بود (خداحفظش کنه)

تا دوروز بهش چیزی نگفتیم و بعد …..

“هست را اگر قدر ندانی می شود بود”