نوشته بيستم:هفته پيش و در مسير شيراز به سمت داريون باغ هاي سعدي را كه رد كردم چراغ بنزين ماشين روشن شد. تقريبا مطمئن بودم كه با همان چراغ روشن بنزين هم تا داريون مي رسيدم.  چون ديگر شهر ما هم پمپ بنزين دار شده خيالم راحت بود. به داريون رسيدم و براي بنزين زدن […]

نوشته بيستم:هفته پيش و در مسير شيراز به سمت داريون باغ هاي سعدي را كه رد كردم چراغ بنزين ماشين روشن شد. تقريبا مطمئن بودم كه با همان چراغ روشن بنزين هم تا داريون مي رسيدم.  چون ديگر شهر ما هم پمپ بنزين دار شده خيالم راحت بود.

به داريون رسيدم و براي بنزين زدن يا به عبارتي سوخت گيري وارد پمپ بنزين شدم. دقيقا يادم نيست جريان چه بود كه تنها از يك پمپ مي شد سوخت گيري كرد.

ماشين جلويي من يك وانت محترم نيسان بود كه البته راننده اش را مي شناختم. مانند اغلب همشهريان داريوني كه همديگر را مي شناسيم.

خلاصه اين بنده خدا ،حالا كاري نداريم كه با حوصله بسيار بنزين زد. اما وقتي كارش تمام شد به ناگاه موبايلش زنگ خورد و بي خيال من كه منتظر رفتن او بودم شروع به حرف زدن با موبايلش كرد!

راستش من خيلي عجله اي نداشتم و اگر  عجله داشتم هم به احترام همشهري بودن نه بوق مي زدم و نه اعتراضي مي كردم. اما مطمئنم اگر يك غير داريوني جاي من بود حتما اعتراض مي كرد و شايد هم كار به جاهاي باريك مي كشيد.

به هر حال داريون خداراشكر پس از اين همه سال پمپ بنزين دار شده بياييم فرهنگ بنزين زدن را هم تمرين كنيم. البته بعضي هايمان…