احمد عیسایی خوش| هنگامی که خسته از روزمرگی خویش شدم سرم هوای کوه ودشت کرد ،تا به خود آمدم بر قله کوه، بالای داریون قدم می زدم وافکارم را بر دشت های گسترانیده می فشاندم . در میان کشتزارها، قلعه خاکی کاظم آباد را دیدم مهجور ومقهور با چشمانی پیر که گاهی اشکی از پلکهای […]

احمد عیسایی خوش|

هنگامی که خسته از روزمرگی خویش شدم سرم هوای کوه ودشت کرد ،تا به خود آمدم بر قله کوه، بالای داریون قدم می زدم وافکارم را بر دشت های گسترانیده می فشاندم .
در میان کشتزارها، قلعه خاکی کاظم آباد را دیدم مهجور ومقهور با چشمانی پیر که گاهی اشکی از پلکهای چروکیده اش جاری بود خانه های به دوران رسیده داریون را می نگریست ومن نیز با زلال خیالم گستره افسرده او را، وچنین شد:


قلعه کاظم آباد
ای یاد تو یاد روزگاران

ای خفته به قلب خاکساران
ای قلعه خاکی ای نگون بخت

واگو سخنی زیاد یاران
کو چاروادارو درهم ودینار

کو جوی روان کوهساران
کو مکتب درس ملا احمد

کو خنده مست می گساران
کو آنهمه عشق وشور مستی

کو آنهمه باغ وسبزه زاران
بس پیر وجوان تو یاد داری

پاییز خزان ونو بهاران
رفتند وبه قصه ها نشستند

یک قصه نمانده از هزاران
امروز دگر پیری وفرتوت

ای یاد تو یاد روزگاران