چند مسافر به شهري رسيدند مي خواستند مقداري سوغاتي و هدايا بخرند.بار و بنديلشان را نزد يكي از همسفران گذاشتند و رفتند .مرد كنار وسايل روي زمين نشست.كمي آنطرف تر كودكان بازي مي كردند و سروصداي زيادي راه انداخته بودند اما انگار مرد غرق در افكار خود بود. مدتي گذشت از نشستن خسته شد،خواست بلند […]

چند مسافر به شهري رسيدند مي خواستند مقداري سوغاتي و هدايا بخرند.بار و بنديلشان را نزد يكي از همسفران گذاشتند و رفتند .مرد كنار وسايل روي زمين نشست.كمي آنطرف تر كودكان بازي مي كردند و سروصداي زيادي راه انداخته بودند اما انگار مرد غرق در افكار خود بود. مدتي گذشت از نشستن خسته شد،خواست بلند شود و كمي قدم بزند تكاني به خود داد بچه ها خيال كردند كه مرد از سروصداي آنها ناراحت شده و مي خواهد آنها را دعوا كند پا به فرار گذاشتند.

وقتي مسافران از خريد برگشتند چهره ناراحت و گرفته ي دوستشان توجه شان را جلب كرد علت را پرسيدند مرد با ناراحتي گفت: “هيچ ! به اين سن و سال رسيده ام ولي هنوز بلند شدن از روي زمين را ياد نگرفته ام!”
گاهي لطافت روح به جايي مي رسد كه كوچكترين آزار ناخواسته حتي در اين اندازه هم بر ديگران روا نمي داند. وقتي ناگهان پايت را روي ترمز مي گذاري،با صداي خنده بلند ديگري را از خواب مي پراني، بي هوا حرفي مي زني كه باعث رنجيدن ديگري مي شود. بي موقع شماره اي را اشتباه مي گيري و مزاحم كسي مي شوي….تو قصد آزار كسي را نداشته اي اما با كمي احتياط بيشتر هم مي شود ديگران را ناراحت نكرد و هم مراقب لطافت روح خود بود.
(بهرام كرمدار برگرفته از هشت بهشت)