یوسف بذرافکن| یادش بخیر . روزی یکی از دوستانم گفت بیا برویم یک جایی که هم شکلات می دهند هم کتاب قصه و هم قرآن یاد می دهند . فکر می کنم آقای علیرضا کشاورز بود چون وی تنها دوست تمام دوران عمر من است . با خودم گفتم چه جای خوبی ، هم فال […]

یوسف بذرافکن|
یادش بخیر . روزی یکی از دوستانم گفت بیا برویم یک جایی که هم شکلات می دهند هم کتاب قصه و هم قرآن یاد می دهند .
فکر می کنم آقای علیرضا کشاورز بود چون وی تنها دوست تمام دوران عمر من است .
با خودم گفتم چه جای خوبی ، هم فال است و هم تماشا، امروز را می رویم اگر خوب بود باز هم می رویم . با دوستم راه افتادیم ، خیلی از منزلمان دور نبود ، نزدیک مدرسه مان بود . رسیدیم به یک درچوبی که باز بود . دوستم جلو افتاد من هم به دنبالش وارد شدم ، دیدم ای وای ما آخرین نفرات هستیم تقریبا همه بچه های محل بودند .


سلام کردیم ،بنده خدا تا ما را دید گفت خوش آمدید ، بفرمائید آنجا ،وقتی نشستیم دیدم حرف های خوبی می زند از قصه زندگی امامان علیهم السلام می گوید . با دقت گوش کردم آهسته و کلمه کلمه صحبت می کرد .
هر چند تمام حرف هایش را اکنون به خاطر ندارم اما یادم است یک سوره از سوره های کوتاه قرآن را هم به بچه ها یاد داد . بعد رسیدیم به قسمت شیرین ماجرا دستش راداخل جیبش کرد و به ما هم که دیر تر آمده بودیم از آن شکلاتهای خوشمزه مینو داد که هنوز طعم خوش مزه آن شکلات ها زیر زبانم است .
وقتی می خواستیم به خانه بیائیم گفت بچه ها می توانید از این کتابهای قصه هم انتخاب کنید وقتی آن را خواندید برگردانید و یک کتاب جدید بگیرید. ما هم از خدا خواسته هر کدام یک کتاب قصه را انتخاب کردیم و به خانه برگشتیم .
آن مرد نیک مرحوم شیخ سبز علی نجاری بود . یادش بخیر ، روحش شاد.