جلیل زارع| همسایه بودیم.با برادرم دوست بود.با هم به جبهه رفتند.شهید جمشید عسکری را می گویم.اول برادرم و بعد او در عملیات کربلای پنج شهید شدند. برادرم غواص بودو شب اول عملیات مفقودالاثر شد.شنیدم جمشید در غم فقدان او سخت می گریست.عاقبت فراقش را تاب نیاورد و به سویش پر کشیده چشمان اشکبار مردم شهیدپرور […]

جلیل زارع|

همسایه بودیم.با برادرم دوست بود.با هم به جبهه رفتند.شهید جمشید عسکری را می گویم.اول برادرم و بعد او در عملیات کربلای پنج شهید شدند.

برادرم غواص بودو شب اول عملیات مفقودالاثر شد.شنیدم جمشید در غم فقدان او سخت می گریست.عاقبت فراقش را تاب نیاورد و به سویش پر کشیده چشمان اشکبار مردم شهیدپرور داریون تا گلزار شهدا بدرقه اش کردند.ولی برادرم محجوب تر از آن بود که زود خود را آفتابی کند آخر با خدای خود عهد و پیمان دیگری داشت.

باور کنید یعقوب وار همه جا را به دنبال این یوسف گمگشته بو کشیدم ولی اثری از او نیافتم.شرمنده ی دیدگان منتظر مادر شده و نتوانستم مرحمی باشم بر آلام قلب ناآرامش.هفت سال چشمان مادر خون گریست و من صبوری کردم.جنگ تمام شد و دست سرنوشت مرا به سمت تهران کشاند.اسرا یا بهتر بگویم آزادگان هم یکی پس از دیگری آمدند ولی از یوسف من خبری نبود.عاقبت پس از مرگ مادر مرا به بهشت زهرا دعوت کرد تا در قطعه ی شهدای گمنام مزارش را در آغوش گرفته و لختی آرام گیرم.پس از آن دیگر از غربتکده ی تهران دل نکندم و ماندگار شدم…حالا شما قضاوت کنید من وامانده ی روسیاه کجا و خیل عظیم شهدا کجا. جا دارد بنالم:فرق است میان…روحشان شاد.