احمد عیسایی خوش*| هنوز ظهراب انگور میفروشد ومادر غلام رضا چادر می پوشد هنوز ته مانده رنگهای قدیم بر دیوار های خاکی پیداست ومیرزایی دست از سر آهن بر نداشته است با آنکه این روزها همه چیز پلاستیکی است ،حتی قلبها. قنات داریون برا ی جاری شدن هر روز تلاش میکند اما مدد رسانی از […]

احمد عیسایی خوش*|
هنوز ظهراب انگور میفروشد ومادر غلام رضا چادر می پوشد
هنوز ته مانده رنگهای قدیم بر دیوار های خاکی پیداست ومیرزایی دست از سر آهن بر نداشته است با آنکه این روزها همه چیز پلاستیکی است ،حتی قلبها.
قنات داریون برا ی جاری شدن هر روز تلاش میکند اما مدد رسانی از آسمان نمی آید ،پمپ های شیره کش بدجور رمق زمین را گرفته اند.
عشق رنگ ولعاب همیشگی را از دست داده و وچشمها چشمه نور نیستند ، چهره های مهربان کم کم خاموش می شوند.
جاده نیم بندی که به شیراز می رود پر از جان هایی است که در هر پیچ به جانمان ریشخند میزند وهنوز هم طالب جانهای دیگری است.
گل پونه ای دیگر زیر سنگهای پاریو نیست وبادهای صبح گاهی تنگدر هم نمی تواند ما را از شر بوی تند متانول بنزین خلاص کند کاش همه چیز در همان چارچرخه ظهراب خلاصه می شد.
کاش همیشه خر صمد میتوانست بهترین مرکب دنیا باشد صبح شاد وسرحال برود شب خسته وسیر برگردد ،ردی از بوی علف های بهار پشت سرش.


کاش فقط یک بانک داشتیم، قرض الحسنه،یک آبادی بودیم ،بهشت زهرا اینقدر آباد نبود، قبرها ی سنگ یشمی وجود نداشت.
کاش انتهای درس خواندن دبیرستان بود انتهای آبادی،میان باغها ،کنار سنگ چین ها.
کاش برای ارتباط با تمام دنیا مجبور بودی تا انتهای آبادی بروی ،بروی مخابرات ،فقط با یک خط حرف بزنی ،دلت که تنگ شد زود برگردی شن ریزه ها زیر پایت بلغزد وتو در عالمت خودت باشی.
حال که بلوار بینمان کشیده شده پیام های گرم پیامک شده اند ،بوی نفت وچراغ علاالدین ما را به شعبه نفتی نمی برد وصدای کپسول در گوشمان نمی پیچد ،مدرن شده ایم گرفتار سنت.
چاووشی خواندن مشت علی ناز را نمی خواهیم اما زلال آب پاریو که آرزوی بزرگی نیست ،که نیست
تالون شدن باغها را نه اما تابش آفتاب ونشستن پشت دیوار در زمستان ، آرزوی بزرگی نیست ،که نیست
کاش می شد تا هنوز ماند ….
*حسابدار رسمی – کارشناس رسمی دادگستری – مدرس دانشگاه