جلیل زارع| شب عید (29 اسفند سال 1391)،در منزل تنها بودم. چون مصادف بود با شب چهار شنبه سوری، صدای انفجار انواع مواد محترقه و منفجره، مدام سکوت خلوتم را می شکست. خانواده، به شیراز رفته بودند و من هم قرار بود روز عید راهی شیراز شوم. مدام با سایت داریون نما ور می رفتم.این […]

جلیل زارع|

شب عید (29 اسفند سال 1391)،در منزل تنها بودم. چون مصادف بود با شب چهار شنبه سوری، صدای انفجار انواع مواد محترقه و منفجره، مدام سکوت خلوتم را می شکست. خانواده، به شیراز رفته بودند و من هم قرار بود روز عید راهی شیراز شوم. مدام با سایت داریون نما ور می رفتم.این طرف، من بودم و آن طرف، هم آقای داریون نما.من دیدگاه می فرستادم و او هم بلافاصله درجشان می کرد در سایت. وقتی با ابتکار جالب”فراخوان عمومی داریون نما برای منطقه ی داریون، کلیک کنید” مرا غافلگیر کرد، از شادی در پوست خود نمی گنجیدم و بلافاصله در قسمت”فراخوان” از او تشکر کردم. او هم لطفش را کامل کرد و زنگ تلفن مرا به صدا در آورد و حسابی شرمنده ام نمود.

هیچ کدام هم دیگر را از نزدیک ندیده بودیم. قرار شد ضمن هماهنگی با آقای کرمدار،در فرصتی مناسب در شیراز و یا داریون، هم دیگر را ملاقات کنیم. فردای آن روز ، شیراز بودم.به اتفاق خانواده به زیارت شاهچراغ رفتیم. اطراف حرم، کاملا تغییر کرده بود. ظاهرا، اماکن اطراف را خریداری کرده و در حال توسعه ی حریم آن بودند.از آن جا که من و همسرم اهل داریون هستیم و اکثر اعضای خانواده و خویشاوندانمان ساکن داریون و شیراز هستند،طبق معمول هر سال،موفق به گردش و تفریح و بازدید از سایر اماکن تاریخی و فرهنگی و تفریحی شیراز نشدیم. برای این که بتوانیم به همه ی فامیل سر بزنیم، از همان روز اول، برنامه ریزی کرده و ضمن تماس با خویشاوندان، برنامه منظمی را برای دید و بازدید و صله رحم تعیین نمودیم.

در راه شیراز-داریون… همان قسمتی از جاده که پر از چاله و چوله و کم عرض است، دمار از روزگار ماشین در آورد. عجیب آن که ماشاالله، هزار ماشاالله مثل برق ماشین های مدل بالا و پایین از کنار ما بی محابا سبقت می گرفتند. گویا برای……. عجله داشتند! در راه برگشت از داریون به شیراز نیز تابلویی نظرم را به خود جلب کرد که نوشته بود: به خاطر تاخیری که ایجاد شده است، متاسفیم…. من نفهمیدم منظورشان تاخیر در باز گشایی جاده جدید است یا تاخیر در راه اندازی آرامستان احمدی !؟ راستی برای کدام یک متاسفند !؟

در شیراز، تلفنی با آقای داریون نما، کرمدار و قربانی صحبت کردم.اول قرار شد در شیراز هم دیگر را ملاقات کنیم ولی نهایتا بعد از یکی دو بار تغییر در مکان و زمان ملاقات، بالاخره قرار ساعت سه بعد از ظهر روز جمعه نهم فروردین، سر قهوه خانه ی داریون را گذاشتم. بنا بود جناب آقای یوسف بذرافکن هم به جمع ما بپیوندند. هماهنگی با ایشان را به عهده ی آقای قربانی گذاشتیم. با نیم ساعت تاخیر، آقایان قربانی و کرمدار به اتفاق پسر گرامیشان را سر قهوه خانه داریون زیارت کردم.آقای داریون نما،در آخرین لحظات به علت ورود میهمان های ناخوانده به منزلشان، از آمدن عذر خواهی کرده بود.آقای یوسف بذرافکن هم نتوانسته بود بیاید. سوار یکی از همان زانتیاهایی شدیم که آقای کرمدار در سفرهای درون و برون شهری از آن ها استفاده می کند و توصیفش را در سایت آورده است!

ابتدا، به زیارت امامزاده ابراهیم و گلزار شهدا رفتیم. هنگام ورود به گلزار، با خواندن سنگ نوشته ی دعای اهل قبور که از دوست عزیزم مرحوم قاسم کاشفی به یادگار مانده است، فاتحه ای نثار روح آن مرحوم نموده با ورود به گلزار، به زیارت آرامگاه شهدا مشغول شدیم. درختان گلزار را به درخواست خانواده محترم شهدا، قطع نموده بودند( به نقل ازآقای قربانی).می گفتند قرار است گلزار، مسقف شود. جناب آقای کرمدار، خاطراتی را از شهدای عزیز منطقه بازگو نمودند.

پس از آن، راهی منطقه ی کربال شدیم. روستاهای دودج و ایزد خواست را پشت سر گذاشته و با گذر از مزارع کشاورزی سر سبز منطقه ی کربال، وارد روستاهای فتوح آباد و کورکی شده و به ”بند فیض آباد” رسیدیم که قدمت تاریخی زیادی داشت. به گفته ی آقای کرمدار،محصول اصلی مردم این مناطق، برنج است که با بارش قابل توجه باران، این رحمت الهی، و جاری شدن آب در رودخانه و گذشتن از شش بند کربال، کشاورزی در این مناطق رونق یافته و مردم خوب و زحمتکش آن به شغل اصلی خود روی آورده اند.

آب زیادی در رودخانه و بند جاری بود و منظره ای بسیار زیبا و دلنشین داشت.جمعیت قابل توجهی برای بازدید از بند آمده بودند،روی بند، مسیری برای عبور ماشین ها و موتور سیکلت ها تعبیه شده بود که آب بر بستر آن جاری بود و از آن جا به پایین بند سقوط می کرد.جناب آقای قربانی مثل همیشه دوربینش را به کار انداخت و طبیعت زیبای آن جا را به تصویر کشید. من هم کمی عکس و فیلم گرفتم. سعی کردم از مصاحبت آقایان قربانی، کرمدار و پسر ارشد ایشان در هوای لطیف بهاری و طبیعت سر سبز منطقه نهایت استفاده را ببرم.آقای قربانی و کرمدار، خاطراتی را از قدیم الایام تعریف کردند.

برخی از مردمی که برای بازدید از بند آمده بودند، از آشنایان آقای کرمدار بوده و با او سلام و احوالپرسی می کردند. بنابراین، آقای کرمدار هم مجبور شد اعتراف نماید که این جا زادگاه پدری اوست. در راه بازگشت، در مکانی سر سبز کنار کوه گدوان، بساط چای و شیرینی و آجیل و میوه چیده شد و سور ما کامل گردید. نزدیک اذان مغرب، داریون بودیم. من به مسجد رفتم و آن ها به شیراز.

چند روزی موقع اذان مغرب در مسجد، برخی از دوستان و تنی چند از کاربران محترم سایت را ملاقات کردم. ولی کوروش عزیز، خلف وعده کرد و نیامد. شاید هم آمد ولی چون هم دیگر را نمی شناختیم،موفق به دیدار هم نشدیم. و شاید هم اصلا دعوت مرا برای حضور در مسجد در سایت ندیده است. آقایان حامد و مصطفی هم مرا شرمنده کرده و تشریف آوردند درب منزل، داخل هم نیامدند.ساعتی را جلو درب منزل، در ماشین خودشان گپ زدیم و عکس های قدیمی را که بنده با خود آورده بودم، نظاره گر بودیم.

آقای علی مختاری نیز بنده را شرمنده ی اخلاق ورزشی خود کردند و قرار شد در محل کارشان در شیراز ایشان را ملاقات کنم که متاسفانه نشد. از ایشان عذرخواهی می کنم.

روز سیزده فروردین را با خویشاوندان به قصد جنگل خرامه با چند ماشین کوچک و بزرگ از داریون حرکت کردیم. ولی پیشنهاد بند فیض آباد من مورد قبول افتاد و مسیر تغییر کرد. تا نزدیکی های بند رفتیم ولی راه را گم کرده و بر گشتیم. درست کنار روستای ایزد خواست، با اجازه ی صاحب مزرعه ای در آن جا کنار تلمبه، در جوار جوی پر آب آن و زیر سایه ی درختان بلند، اطراق کردیم.چون تعدادمان زیاد بود، آن جا قرقگاه ما شد. طایفه ی آدم ، مشغول بازی والیبال و سایر سرگرمی ها شده و طایفه ی حوا هم به تهیه ی سور و سات نهار و سبزه گره زدن و گشت و گزار پرداختند.روز خوبی بود.

دو مقایسه برایم جالب بود.یکی موقع صرف صبحانه، وقتی نان ها را در سفره می چیدند.دو نوع نان بود. یکی لواش که از نانوایی خریداری شده بود. کدام نانوا !؟ همان نانوایی که دوست ماست. دور تا دور نان ها قابل خوردن، آن هم در چنین روز و فضایی، نبود. بنده خدایی دور نان ها را جدا کرد و در سفره ی کوچکی جمع آوری نموده، کنار گذاشت برای خوراک گاوهای فلانی. انصافا مقدارش قابل توجه بود. دوست عزیزی می گفت: خدا خیرش بدهد، همان نانوایی که دوست ماست را… هم به فکر ما انسان هاست و نان شب و روزمان را تهیه می کند و هم…. بلا نسبت… به فکر گاوها… نان ها را طوری عمل می آورد که کناره هایش هم حتما نصیب گاوها شود و آن حیوونکی ها… هم به نان و نوایی برسند. به این می گویند یک تیر و دو نشان. و اما نوع دیگر نان… نان های محلی داریون بود با آن سیاه دانه های خوشمزه ای که در لابلایش خودی نشان می داد.آب که بر آن زده شد و نرم شدند، چه بوی خوش و مطبوعی داشت. من که اول لقمه ای نان به دهان گذاشتم، بعد…

و اما مقایسه ی دیگر: طرف های غروب خورشید، وقت خوردن کاهو ترشی شد. کاهو ها که وسط سفره گذاشته شد، بوی طراوت و تازگی هم به مشام رسید. به گمانم کاهوی بردج بود.سبز و بلند، با ساقه ای در وسط آن که در خوشمزگی گوی سبقت را از برگ های تر و تازه ربوده بود.فورا به یاد کاهو های زبر و زمخت تهران افتادم که کهنگی تنها بویی است که از آن به مشام می رسد. نه طعمی دارد و نه مزه ای و از لحاظ قیمت هم یک کاهوی تهران برابر است با یک دسته کاهوی منطقه ی داریون.خوشبختانه، یک بسته ی بزرگ کاهو هم نصیب ما شد که آوردیم تهران.

غروب آفتاب، به داریون باز گشتیم.من ساعتی بعد از فرط خستگی دراز کشیدم. وقت اذان صبح هم نیازی به ساعت مسخ شده بر دیوار نبوده و با صدای گنجشک هایی که بر بلندای درختان نارنج و… حیاط، نغمه سرایی می کردند، از خواب بیدار شدیم.پیش از ظهر به شیراز برگشته و عصر نیز با آقای داریون نما، ملاقات کردم. آلبوم کوچک و جمع و جوری را که یادبود شهید کوروش زارع بود و محتوی عکس هایی از آن شهید بزرگوار و چند عکس هم از تنگه در و خالد آباد و باغ ها و مناظر داریون قدیم بود را برای درج برخی از آن ها در سایت( به انتخاب خودشان در موقعیت های مناسب) از من تحویل گرفتند. در بین آن ها چند عکس هم از دوست عزیزم مرحوم قاسم کاشفی بود.

شب نیز راهی تهران شدیم و الان باز هم همان ساعت مسخ شده بر دیوار است و پرده ی آویخته بر بلندای غرور پنجره…