یوسف بذرافکن|  اولین روز امتحا نات مدرسه بود داشتم بچه ها را آماده رفتن به سالن امتحانات می کردم در همین حال دیدم که آقایی وارد مدرسه شد و با دقت کلاس ها و مدرسه را نگاه می کند. خوب که توجه کردم او را شناختم ، معاونین مدرسه وی را نمی شناختند و تعجب […]

یوسف بذرافکن|

 اولین روز امتحا نات مدرسه بود داشتم بچه ها را آماده رفتن به سالن امتحانات می کردم در همین حال دیدم که آقایی وارد مدرسه شد و با دقت کلاس ها و مدرسه را نگاه می کند. خوب که توجه کردم او را شناختم ، معاونین مدرسه وی را نمی شناختند و تعجب کرده بودند که آقایی به این سن وسال به مدرسه آمده است چون نه از اداره آمده بود و نه در سنی بود که از اولیاء بچه ها باشد .

سلام کردم و او را با احترام به داخل دفتر دعوت کردم ، لحظه ای که نشست، گفت: دلم برای مدرسه تنگ شده بود از این جا عبور می کردم بی اختیار داخل مدرسه شدم ، گویا هنوز در و دیوارهای آجری مدرسه بوی کاه گل می دهد . سر صحبت را با او بازکردم ادامه داد که متولد سال ۱۳۲۵ هستم در سال ۱۳۳۶ در این مدرسه پنجم دبستان بودم خدا رحمت کند مرحوم تیمور حقیقت جو که این مدرسه را ساخت و با داریون هویت بخشید . معلم اول من مرحوم بهبهانی بود , معلم چهارم من آقای حسن زاده بود تا کلاس چهارم که مدرسه حقیقت جو ساخته نشده بود در منزل مرحوم حاج حسین آقا وطن جو درس می خواندیم ، از کلاس پنجم که این مدرسه ساخته شد به این دبستان آمدم کلاس ها کاه گلی بود معلم پنجم من آقای رودکی و معلم ششم من آقای درودچی بود ما فقط هشت نفر کلاس ششم بودیم، حاجی جعفر زارع فرزند نوروز علی هم کلاسی من بود .در سال ۱۳۵۲ در دانشگاه تهران با مدرک لیسانس ادبیات فارغ التحصیل شدم . از سمت ها ی وی پرسیدم با کمال تواضع گفت : مدیر کل ثبت احوال هرمزگان و مدیر کل استان چهار محال و بختیاری بوده ام و در سالهای پایانی خدمتم به شیراز آمدم و رئیس ثبت احوال شهرستان شیراز شدم . در مدت خدمتم دست کسی را نبویسدم و بله قربان کسی نبودم فقط دست پدرم را بوسیده ام و حاضر هستم دست معلمانم را ببو سم . دوست داشتم با وی بیشتر صحبت کنم اما وقت اجازه نمی داد از وی قول گرفتم که در فرصتی دیگر بیشتر با هم صحبت کنم و آقای ولی یاری را تا ملاقات و گفتگوی بعدی به خدا سپردم . ..