جلیل زارع| بسم رب الشهدا و صدیقین … همه ی ما ، گاهی دلتنگ می شویم و دلمان می خواهد با کسی درد دل کنیم .چه کسی بهتر از شهدا ؟ … دلتنگی هایمان را با شهدا در میان بگذاریم … کسانی که به خاطر رضایت خدا و دل ما ، از خود و دل […]

جلیل زارع|

بسم رب الشهدا و صدیقین … همه ی ما ، گاهی دلتنگ می شویم و دلمان می خواهد با کسی درد دل کنیم .چه کسی بهتر از شهدا ؟ … دلتنگی هایمان را با شهدا در میان بگذاریم … کسانی که به خاطر رضایت خدا و دل ما ، از خود و دل خود گذشتند . هر هفته را به نام مقدس یکی از شهدای عزیز منطقه نام گذاری می کنیم و با او به گفت و گو می نشینیم .هفته نخست، به نام شهید گمنام رقم خورد .هفته های دوم ، سوم و چهارم نیز به نام شهیدان امر اله آتش آب پرور، جهانبخش ابیوردی و مهدی قلی ارجی مزین گردید . و اما این هفته ، هفته ی شهید بزرگوار و باز هم مظلوم ، محمد امیری است .


…پس از قرائت متن مصاحبه ی برادر بزرگوار جناب آقای علی زارع (داریونی فرهنگی) با خانواده ی محترم این شهید عزیز، دست به قلم شوید و با شهید درد دل کنید!….
… متن باز نویسی شده ی مصاحبه ی آقای علی زارع با خانواده ی محترم شهید محمد امیری(با اجازه ی برادر عزیز جناب آقای علی زارع، متن را ویرایش نموده و تغییراتی نیز در آن اعمال کرده ام. ولی اصل و محتوای متن همان است که ایشان برایم ایمیل کرده است) :
…محمد ، در تاریخ نوزدهم شهریور ماه سال هزار و سیصد و چهل و هشت، در خانواده ای کشاورز و متوسط به دنیا آمد. خانواده ای مومن، مذهبی و پیرو امام و خط ولایت.
…مادر شهید می گوید: دوران کودکی، او را با سختی بزرگ کردم. همواره، هم در کارهای کشاورزی و خوشه چینی و هم در امور دامداری ، مانند مردان فعالیت داشتم. موقع کار هم، محمد بر روی دوشم بود. محمد، در کودکی سرخک گرفت. در درمانگاه داریون هم دکتر درست و حسابی نبود تا در مداوای او به ما کمک کند. بنابراین، مداوای او را خود به عهده گرفتم. از گفته های در و هسایه، به این اعتقاد رسیده بودم که فرد سرخک گرفته را نباید نزدیک حرارت نگه داشت و من هم مدام پای اجاق نان پزی و تهیه ی غذای خانواده بودم. به همین خاطر هم نگهداری و مواظبت و مداوای او در دوران بیماری، برایم خیلی دشوار بود. ولی بالاخره با هزار بدبختی او را از بند این بیماری رهانیدم .در نوجوانی و جوانی بسیار بشاش ولی سر به زیر و نجیب و با تقوا بود .عموهایش هم به خاطر نجابت و پاکی و صداقتش آرزو داشتند خدا فرزندی مثل محمد نصیبشان گرداند و این را دائم به زبان می آوردند. پسر عمه اش حتی آرزو می کرد، محمد دامادش شود. لحظه ای از نماز و دیگر واجبات دینی غافل نمی شد. در کارهای کشاورزی و دامداری به پدرش کمک می کرد .هیچ وقت از او بی احترامی ندیدیم. با آغاز جنگ، دو برادرش عازم جبهه های حق علیه باطل شدند. با وجود این، محمد هم دائم اصرار داشت به جبهه برود. عضو بسیج بود. پدرش چون دو پسر دیگرمان نیز با وجود این که در جبهه زخمی هم شده بودند، باز در جبهه به سر می بردند، مخالف اعزام به جبهه ی محمد بود. ولی محمد برای اعزام به بسیج مراجعه کرد. مسئولین بسیج به علت سن کم او حاضر نشدند بدون رضایت والدین او را اعزام نمایند. تا این که موعد سربازی او فرا رسید . به توصیه ی مسئولین اعزام قرار شد تاییدیه ی حضور در جبهه ی برادرانش را ارائه دهیم تا او را به جبهه اعزام ننموده و در پشت جبهه خدمت سربازیش را بگذراند. ولی او به این کار رضایت نداد . می گفت: مگر خون من از برادرانم و سایر رزمندگان رنگین تر است که در پشت جبهه خدمت کنم و عاقبت هم به این کار تن در نداده، پس از دوره ی آموزشی راهی جبهه شد. روز اعزام، به همراه تنی چند از اقوام و خویشاوندان او را همراهی نمودیم، ولی آن روز اعزام نشد. شب را در منزل برادرش در شیراز به سر بردیم و فردای آن روز پدرش هم به جمع ما پیوست و همگی او را بدرقه کردیم. به این ترتیب، بالاخره محمدم به آرزویش رسید و عازم جبهه شد.
برادر شهید می گوید: دو سال قبل از اعزام ، شبی خواب دیدم در زمین کشاورزیمان هستیم و در حال کارکردن.ناگهان هلیکوپتری عراقی آمد وچند سرباز عراقی از ان پیاده شده به سمت من و محمد شلیک کردند.تیری به قلب محمد و یک تیر هم به پای من برخورد کرد .دقیقا بعد از اعزام به جبهه ،من تیری به پایم خورد و محمد هم قلبش هدف گلوله قرار گرفت و به شهادت رسیده خواب من به واقعیت پیوست. مدتی قبل از شهادتش ،برادر حاج عبداله زالی شهید شده بود و حاج عبداله برای تحویل گرفتن جسد برادرش به منطقه رفته بود. انجا محمد را هم دیده بود. می گفت: صورت محمد مانند ماه نورانی بود و من مطمئنم که محمد شهید می شود. آری این گونه است چهره ی رزمندگان اسلام قبل از شهادت.
او عضو پایگاه بسیج شهید مصطفی خمینی بود و همیشه می گفت :شهادت افتخاری هست که امیدوارم نصیب من هم بشود.سرانجام هم به آرزویش رسید.
…مادر شهید می گوید: روزی که خبر شهادتش را برایمان آوردند، من مشغول پختن غذا بودم که ناگهان متوجه توقف ماشین بسیج جلو درب منزلمان شدم.بلافاصله همه چیز را فهمیدم و دانستم که محمدم هم پر کشید و رفت. ظرف غذا از دستم افتاد و ناله ام به آسمان رفت. با شنیدن صدای گریه و زاری و شیون من، همسایه ها از خانه هایشان بیرون آمده شروع به دلداریمان نمودند.خبلی وقت بود به دلم برات شده بود که محمدم مرا تنها خواهد گذاشت و به آسمان ها پرواز کرده با نوشیدن شربت شهادت به آرزویش خواهد رسید.آخرین باری که به مرخصی آمد،به منزل همه ی اقوام و خویشاوندان سر زد و از آن ها حلالیت طلبید. می دانست شهید می شود و می گفت: مادر من دیگر باز نخواهم گشت.هر چند صله رحم و دیدار از خویشاوندان کار همیشگیش بود ولی این بار با همیشه فرق داشت .عطر و رایحه خوشی از او به مشام می رسید. به دلمان برات شده بود که این آخرین دیدار ماست و دیدار مجدد در قیامت و در صحرای محشر خواهد بود.موقع خداحافظی آخر، تا درب حیاط رفت ولی به یکباره برگشت و دختر برادر دو ساله اش را در آغوش گرفته و بوسه باران نمود. گفتم :مادر جان ! انشااله که می روی و سالم و سلامت بر میگردی. و لی برای آخرین بار خداحافظی کرد و رفت و دیگر هرگز برنگشت.
…برادر شهید می گوید: آن زمان، من هم در منطقه حضور داشتم، در آن جا محمد را دیدم. وصیت نامه ای نوشت و به من داد و گفت این را داشته باش، که من دیگر باز نخواهم گشت و با شهادت، جان ناقابلم رادر راه امام و انقلاب و مملکتم فدا خواهم کرد.گفت :برادر !نکند بعد از شهادتم گریه و زاری کنید و دشمن شادمان نمایید.از طرف من از همه حلالیت بطلب .او را در اغوش گرفته،بوسیدم و پس از این خداحافظی دیگر هرگز اورا ندیدم.
چگونگی شهادت محمد امیری به نقل از برادرش: جزو نیروهای پدافندی بود .تنگه ای را کنترل می کردند. محمد هم تیر بارچی بود . بعثی ها او را با تک تیرانداز قناسه به شهادت رساندند و با تیری که به قلبش اصابت کرد به درجه ی رفیع شهادت نائل آمد. درست همان گونه که چند سال پیش در خواب دیده بودم.
…تاریخ و محل شهادت: نوزدهم اسفند ماه سال هزار و سیصد و شصت و شش در منطقه ی شلمچه مورد اصابت گلوله قناسه قرار گرفته و به لقاء الله پیوست.
… برادر شهید می گوید: هر چند من لیاقت شهادت نداشته و فقط مجروح شدم ولی محمد واقعا لایق شهادت بود و به آرزویش رسید.
…سرانجام پیکر پاک و معطر محمد به داریون منتقل شد و همراه با خیل عظیم مردم شهید پرور داریون و عزاداری با شکوه تا سرچشمه حمل و در گلزار شهدای داریون برای همیشه دفن شد. ایام نوروز سال شصت و هفت، عید خانواده ی محترم امیری و بستگانشان عزا شد و لباس سیاه بر تنشان جا خوش کرد.
…برادر شهید می گوید: مشکلی داشتم . به هر دری می زدم حل نمی شد .سرانجام به شهدا متوسل شدم و بعد از چند روز ،حاجتم را گرفتم.الان هم به خاطر همین مسئله،تمام گلزار شهدا را آب و جارو می زنم.
خدا ایشان را با شهدای کربلا و بزرگان دین محشور گرداند. آمین !
….و اما یک حرف دیگر مانده است: برادرم… خواهرم… نمی خواهی بدون درج دیدگاهت بروی که!؟… چطور!؟ … نمی خواهی با شهید محمد امیری درد دل کنی!؟… نشنیدم!… چه گفتی!؟ … حرفی برای گفتن نداری!؟… اگر امثال محمد هم حرفی برای گفتن نداشتند و نمی رفتند،آن وقت چی!؟ باز هم حرفی برای گفتن نداشتی!؟…. نمی گفتی، چرا نوجوانان و جوانان دهه ی شصت دست روی دست گذاشتند تا دشمن میهنمان را اشغال کند!؟… راضی می شدی، نمی رفتند و با کشور ما هم همان می شد که با امثال عراق شد!؟…. می دانم این ها را نمی خواهی…. می دانم قلبت در سینه به عشق دین و وطنت می تپد…. می دانم آرزو می کنی کاش تو هم در آن زمان بودی و از دین و مملکتت دفاع می کردی…. می دانم تو هم که بوده ای، و به هر علت مهر شهادت در شناسنامه ات نخورده است و مانده ای تا در این زمانه ی ولولا ببینی ! و از درون متلاشی شوی و چاره ای هم جز سکوت نداشته باشی و خون دل بخوری و دم نزنی … و هرگاه هم بنا بر مصلحت فریاد می زنی ، صدایت به جایی نمی رسد و کسی نمی شنود یا اگر هم می شنود دریغ از گوش شنوا !…. پس معطل چه هستی برادر!؟ چرا این دست و آن دست می کنی خواهر!؟…. منتظری دیگر چه شود!؟ …. مظلومیت شهدا را نمی بینی!؟…. خونشان را که دارد توسط عده ای از خدا بی خبر پایمال می شود مشاهده نمی کنی!؟…. راهشان ادامه یافت عزیز!؟…. چگونه!؟…. با دست روی دست گذاشتن و تماشا کردن!؟ یا بی تفاوتی و از کنارش گذشتن و این اعتقاد که آهسته برو و آهسته بیا که گربه شاخت نزند!؟ …. واقعا این طور فکر می کنی عزیز دل برادر!؟….می دانم اشک در چشمانت حلقه زده است و زجر می کشی و خودت، خودت را می خوری و نمی دانی با دست خالی و قفلی که به مصلحت بر دهانت زده شده است چه کنی…. همه را می دانم برادر…. باور کن می دانم خواهر….ولی این کار را که دیگر از دستت بر می آید بنده ی خدا…. دست به قلم شدن و چند خطی قلم فرسایی کردن در باره ی شهید …. او را نمی شناسی!؟… همین که از دین و مملکتت دفاع کرده است کافی نیست!؟… خون خود را برای …نثار کرده است، کافی نیست!؟…. برای چه جان فشانی کرده است!؟…. من بگویم!؟…. نه، این را دیگر تو باید بگویی…. بگو جانم به قربانت…. خجالت نکش…. درد دل کن…. بگو هر چه می خواهد دل تنگت ….. نمی توانی بگویی!؟… خب هر چه را می شود و می توانی بگو…. هر چه می خواهی بگو…. ولی سکوت نکن و بی تفاوت راهت را نکش برو… حالا دیگر خودت می دانی و خدای خودت و وجدان خودت…. به اندازه ی وجدان بیدارت بگو… بنویس …. دست به قلم شو …