جلیل زارع| یکی از آموزه های نیاکانمان که در قالب یک بازی کودکانه، ملکه ی ذهن ما شده است، بازی ”کلیلو کلمللو” است که شرح آن را به نقل از ”بانو خیری بداغی، 51 ساله،” عینا از کتاب ” فرهنگ مردم داریون ”، اثر جاودانه ی ”ادیب فرزانه آقای جلال بذرافکن”، تقدیمتان می کنم: از […]

جلیل زارع|

یکی از آموزه های نیاکانمان که در قالب یک بازی کودکانه، ملکه ی ذهن ما شده است، بازی ”کلیلو کلمللو” است که شرح آن را به نقل از ”بانو خیری بداغی، 51 ساله،” عینا از کتاب ” فرهنگ مردم داریون ”، اثر جاودانه ی ”ادیب فرزانه آقای جلال بذرافکن”، تقدیمتان می کنم:
از بازی های کوکانه که بین هشت تا ده دختر، بازی می شد. به این ترتیب که مثلا هشت دختر، دست در گردن هم می انداختند و می نشستند. دو دختر نیز به عنوان خواستگار دست در گردن هم انداخته و به عنوان پدر و مادر داماد، به خواستگاری می آمدنند و با آهنگ، هر یک از بخش های شعر زیر را با هم می خواندند و دو دختری که پدر و مادر بقیه شده بودند، بخش دیگر شعر را با هم به آن ها پاسخ می دادند:
کلیلو کلمللو ما زن می خواهیم/ کلیلو کلمللو دختر نداریم/ کلیلو کلمللو اینا چی چیه؟/ کلیلو کلمللو پی چاله نشینه/ کلیلو کلمللو قبولش داریم…
پس از قبول کردن خواستگارها، اولین دختر را روی دست های آن دو که به هم قفل شده بود، سوار می کردند. خواستگارها، عروس خود را به جایی دورتر می بردند و دوباره به خواستگاری می آمدند. این بازی ادامه می یافت تا همه ی دخترها عروس می شدند، جز ”خانم نسارا”. کوچک ترین و زیباترین دختر، نقش خانم نسارا را بازی می کرد. خواستگارها برای خواستگاری او شعر خود را عوض می کردند و می گفتند:
سینه ریز طلا میاریم/ خانم نسارا می بریم/ سینه ریز طلا سی خودت/ خانم نسارا سی خودم/ مرغ جیجه دارو میاریم/ خانم نسارا میبریم/ مرغ جیجه دارو سی خودت/ خانم نسارا سی خودم/ گل های باغو میاریم/ خانم نسارا می بریم/ گل های باغو سی خودت/ خانم نسارا سی خودم…
به این ترتیب، هر چیز خوب که به ذهنشان می رسید، می گفتند، اما پدر و مادر خانم نسارا، قبول نمی کردند تا آن ها می گفتند: ”خونه ی خدا را میاریم/ خانم نسارا می بریم” و پدر و مادر او می گفتند: ”خونه ی خدا را چه کنم؟/ خانم نسارا ! چه کنم؟”… آن گاه خانم نسارا ،را با کل و بازی، عروس می کردند و پیش بقیه ی دخترها می بردند و بازی تمام می سد…