جلیل زارع| ساعت 11 قبل از ظهر، به ایستگاه قطار صدرا رسیدیم. از قطار پیاده شدم. برایم خیلی عجیب بود. آخرین بار 4 سال پیش وقتی با قطار از تهران به شیراز آمدم، 18 ساعت تمام در راه بودیم و حالا فقط 12 ساعت. سوار مترو شده و در ایستگاه ولی عصر(عج) از مترو پیاده […]

جلیل زارع|
ساعت 11 قبل از ظهر، به ایستگاه قطار صدرا رسیدیم. از قطار پیاده شدم. برایم خیلی عجیب بود. آخرین بار 4 سال پیش وقتی با قطار از تهران به شیراز آمدم، 18 ساعت تمام در راه بودیم و حالا فقط 12 ساعت.
سوار مترو شده و در ایستگاه ولی عصر(عج) از مترو پیاده شدم. اولین تاکسی جلوی پایم ترمز کرد. . . . -کجا؟… ـ ترمینال سعدی. …ـ بفرمایید . . . . سوار شده و ترمینال سعدی پیاده شدم.
باور کردنی نبود. همه آمده بودند به جز بهرام کرمدار. روح اله قربانی، علی مختاری و حتی اقای داریون نما که همیشه لحظه ی آخر، برایش کاری پیش می آمد و با تاخیر آمده و یا اصلاً نمی آمد. همه آمده بودند. سوار B.R.T ( اتوبوس های واحد تندرو) داریون شده، به سمت داریون حرکت کردیم. با آقای کرمدار هم تلفنی صحبت کردیم، قرار شد سوار بر زانتیای معروف خود به داریون بیاید. اتوبوس با سرعت زیاد، از تونل سعدی عبور کرده و خیلی زود نزدیکی آرامستان احمدی از تونل بیرون آمد. یادم هست، چهار سال پیش، مسافت خیلی بیش تری -آن هم از جاده ی تنگ و باریک قدیمی و پر از چاله و چوله – را طی می کردیم تا به این جا می رسیدیم. بعد هم وارد اتوبان شیراز ـ داریون شدیم. بدون هیچ ترافیکی. بهترین روکش آسفالت، آن هم در مسیری مستقیم. از پیچ مادر زن کش هم خبری نبود. بریده بودنش. به همین سادگی.
از دیدن مناظر بسیار زیبا و سر سبز اطراف جاده، حظ وافر می بردیم که صدای روح الله، رشته ی افکارم را از هم گسست.
گفتم: ببخشید. متوجه نشدم. دوباره می فرمایید؟ گفت: از چهار سال پیش تا حالا، حتی یک مورد هم تصادف در این جاده رخ نداده است و این همه را مدیون مسئولین عزیز منطقه ی داریون اعم از بومی و غیر بومی هستیم. واقعاً از استراحت و خورد و خوراکشان زده اند برای خدمت به مردم مظلوم و زحمتکش منطقه.
کم تر از 15 دقیقه، تابلو « به شهر عاشقان امام زمان(عج) خوش آمدید » خودی نشان داده محله ی دیندارلو را پشت سر گذاشته و سر قهوه خانه ی داریون پیاده شدیم. دقایقی بعد، آقا بهرام هم رسید. وارد رستوران محلی « اکبر جوجه » شدیم. مثل همیشه، آقای کرمدار عزیز، بهترین غذاها را سفارش داد. گارسون خوش تیپ با لباس های فرم زیبا، نان سنگک داغ، دوغ و ماست محلی و سبزی های تر و تازه را به عنوان دسر، روی میز چید. پرسیدم: دوغ محلی است نه؟ گفت: این جا همه چیز محلی است. دوغ و ماست، مال کارخانه ی شیر پاستوریزه ی خالدآباد. سبزی هم مال مزارع سرسبز پاریو. نان سنگک هم متعلق به نانوایی فرهاد است. گارسون، وقتی دهان از تعجب بازمانده ی بنده را دید، ادامه داد: نانوایی را به احترام مرحوم فرهاد خوش نژاد، نانوایی فرهاد نامیده اند. از غذاهای کوکب خانم، آن زن با سلیقه هم تازه تر بود. بعد هم آقای کرمدار، باز هم ما را شرمنده و نمک گیر اخلاق ورزشی خود کرد و پول غذا را یک جا حساب نمود و انعام گارسون را هم داد. برای اقامه ی نماز، به مسجد حضرت ابوالفضل (ع) رفتیم. بنای ظریف و گنبد و گلدسته های زیبایش، بر حیرتم افزود. غلغله بود. جمعیت در آن موج می زد. به زور، جایی را وسط خیل نمازگزاران یافته و در صف نماز ایستادیم. از سمت خواهران، هیچ صدایی بلند نمی شد. پرسیدم: اگر خواهران حضور ندارند، پس این پرده ی زخیم و سبز رنگ وسط مسجد چیست؟ آقای قربانی گفت: کی میگه خواهرها حضور ندارند. اتفاقاً تعدادشان از برادرها هم خیلی بیش تر است. و آقای علی مختاری اضافه کرد: فرهنگ مردم منطقه، عوض شده است، عزیز دل برادر . . . کجای کاری!؟ داریون نما، غوغا کرده است. و من به علامت تصدیق، فقط سری تکان دادم و گفتم: آهان! . . . و د یگر حرفی نداشتم که بزنم. نمی دانستم خواب می بینم یا بیدارم. کم مانده بود از تعجب دو تا شاخ روی سرم بز شود که آقای یوسف بذرافکن را دیدم که با لبخندی از سر رضایت، با زحمت از بین جمعیت راهی باز کرد و به سویمان آمد و ما را در آغوش گرفت. آهسته در گوشم گفت: نگفتم! . . . عزیز دل برادر . . . درست معنای حرف هایش را نفهمیدم. گفتم: گورستان استعدادها را می گویی!؟ گفت: نه جانم! گلستان استعدادها را می گویم به لطف خدا و همت مسئولین راستین و اعضای شورا و استقبال مردم، استعدادها یکی پس از دیگری شکوفا شده است. نمی بینی!
قد قامت الصلاه . . و قد قامت الصلاه . . . به نماز ایستادیم. بعد از نماز، سری به موسسه ی علمی و آموزشی رزمندگان منطقه ی داریون زدیم. یعنی همان فرهنگسرای سابق. پر از جوانان و نوجوانان مشتاق منطقه ی داریون. به استقبالمان آمدند و به خاطر راه اندازی موسسه، آن هم با این عظمت، تشکر و قدردانی کردند. واقعاً که چقدر مردم خوب و حق شناسی داریم ما . . . خدا خیرشان بدهد. هرکدام به نوبه ی خود، سخنرانی کوتاه ولی غرایی نموده و همه برایمان کف زدند. بعد هم، به زور از میان جمعیتی که حاضر نبودند ترکشان کنیم از موسسه خارج شدیم. آقای کرمدار درب زانتیا را برایمان باز کرد آقای داریون نما، روح اله و علی، عقب نشستند و مرا به جلو فرستادند. آقای کرمدار هم پشت فرمان نشست. استارت زد و حرکت کرد. از میان مزارع و باغات گوناگون و سرسبز پشت قلعه ی داریون عبور کرده و به « بند داریان» رسیدیم. منظره ای بسیار زیبا و نشاط آور! خیلی زیباتر از بند «فیض آباد» که 4 سال پیش دیده بودم. به برکت آب فراوان بند، کل منطقه ی داریون، حاصلخیز شده بود. حتی مزارع چای و برنج هم بود. برنج داریون، بسیار معروف شده بود و دیگر کسی اعتنایی به برنج کامفیروز و کربال و حتی شالیزارهای شمال نمی کرد. قد می کشید به اندازه ی یک انگشت. عطرش را که دیگر نگو . . . آدم را بیهوش می کرد. قلل کوه گدوان با ابهت و غرور فراوان در ابرها فرو رفته بود. و آب از دل کوه با شتاب به این سمت روان بود. چقدر سریع ظرف چهار سال، داریون تغییر کرده بود. کوه گدوان با آن عظمت، بیستون شده بود و آب بند فیض آباد را از آن جا، روانه ی این سمت کوه کرده بودند و حاصلش شده بود بند داریان. مثل همیشه آقای قربانی، دوربینش را که حالا دیگر همان بود که چهار سال پیش، آرزویش را می کرد و سفارش داده بود برایش از ژاپن آورده بودند و رویش حک شده بود « داریون نما» را بیرون آورده و زیبایی حیرت انگیز بند داریان و دشت پهناور پشت قلعه را به تصویر کشید. علی مختاری، زیر چشمی نگاهش می کرد. می دانستم هر چند به احترام آقای قربانی دور بینش را که آن هم ژاپنی بود به کار نینداخته است، ولی . . . بگذریم، این حرف ها گفتن ندارد. ریا می شود. بعد هم دوباره سوار زانتیای کرمدار شده و از مزارع های سرسبز پاریو، قنات های مملو از آب « آب زیخون» و تنگه در، آبشار احیاء شده ی دامنه ی کوه پایین سنگ سوارخی که حالا دیگر ورودی غار سنگ سوراخی بود که توسط غارشناسان داریونی کشف شده بود، دیدن کردیم. به یاد ایام جوانی، و زنده کردن خاطرات گذشته، راهی سنگ سوراخی شدیم تا از درون غار سنگ سوراخی دیدن کنیم. به احترام این همه عظمت و شکوه، کفش ها را در آورده و پا برهنه از کوه بالا رفتیم. توریست های داخلی و خارجی، وقتی این صحنه را دیدند، آن ها هم به پیروی از ما کفش ها را از پا کندند و پا پتی روانه ی سنگ سوراخی شدند. از درون سنگ سوراخی عبور کرده و وارد غار شدیم. هر چه می رفتیم به انتهای آن نمی رسیدیم.کف غار مملو از آب بود و ما هم پا در آب، چلپ و چلپ راه می رفتیم و استالاکتیت ها و ا ستالاگمیت ها بر زیبایی غار ا فزوده بودند. این بار، آقای علی مختاری طاقت نیاورد و قبل از آقای قربانی که حالا داشت با چشمانش او را درسته قورت می داد، دست به کار شد و طبیعت زیبایی غار سنگ سوراخی را به تصویر کشید. چون عجله داشتیم. زیاد پیش نرفتیم. آقای روح الله قربانی گفت: سر دیگر غار از دیندارلو بیرون می زند. از غار سنگ سوراخی بیرون آمده و به پایین کوه برگشتیم. مدیر محترم برج بین المللی خلیج داریون، ما را دید. به احتراممان از ماشین پیاده شده و ما را برای دیدن مناظر زیبا و بدیع منطقه ی داریون به کافی شاپ گردان بالای برج دعوت کرد. رویش را زمین نینداختم و به اتفاق آن بزرگوار از آسانسور دیوار شیشه ای برج، بالا رفته و در کافی شاپ، ضمن نوشیدن چای سبز دبش و لب سوز مزارع داریون، به تماشای مناظر زیبای منطقه پرداختیم. دریاچه ی خالد آباد با قایق های رنگ وارنگ و زیبا، تله کابین بالای دریاچه، پیست موتور سواری عقاب، اسب دوانی چابکسوران،پیست کارتینگ اتومبیل رانی شتاب، لونا پارک و هلیکوپترهای امداد و آتش نشانی منطقه ی نفت خیز داریون، زیر پایمان بود بعد از پایین آمدن از برج، از زمین چمن فوتبال جوانان داریون، مصلی که حالا دیگر بسیار وسیع تر، گسترده تر و سر پوشیده تر شده بود، سالن های ورزشی جداگانه، مخصوص خواهران و برادران، مکان جدید دانشگاه آزاد اسلامی داریون، دانشگاه های علمی کاربردی و مدارس نمونه و تیزهوشان منطقه دیدن کردیم.
نزدیکی های غروب، خسته و کوفته به سرچشمه رسیده، از آب گوارای چشمه ی احیاء شده ی آن جا وضو ساختیم. برای زیارت قبور شهدای عزیز داریون، وارد گلزار سرپوشیده ی آن جا شده و بعد هم در امامزاده ابراهیم(ع) نماز گزاردیم. بعد از نماز، بر سر قبر در گذشتگان رفته، فاتحه ای خواندیم.
من، حامد کاشفی و مصطفی زارع را دیدم که می خواستند از تفرجگاه زیبا و درختان سر به فلک کشیده ی سر چشمه، عکس برداری و فیلم برداری کنند. و هر کدام، یک سر دوربین را می کشیدند و می خواستند، خودشان افتخار به تصویرکشیدن تفرجگاه سرچشمه را مال خود کنند، با دیدن من، دستی تکان داده و انگار خجالت کشیدند. مصطفی دوربین را به حامد تسلیم کرد و هر دو، با عجله به سویمان آمده، ما را در آغوش گرفتند. هنوز از خیلی جاها، دیدن نکرده بودیم. قرار شد سری هم به کارخانه ی مواد شوینده ی نقیبی در شهرک صنعتی داریون بزنیم و دیدار از سایر کارخانجات و اماکن آموزشی و پرورشی و ورزشی را هم به وقتی دیگر موکول کنیم. در راه بازگشت، از کنار لونا پارک کل محمدقلی خان هم گذاشتیم ولی به روی خود نیاوردیم. وانمود کردیم که برای تفریح و تفرج نیامده ایم. دلم می خواست نمایش « رویایی که به حقیقت پیوست » را در سالن تاتر داریون ببینم و اگر شد سرکی هم به سینمای چهار بعدی منطقه بزنم، ولی جلو دوستان، خجالت کشیدم. آخر، آن ها چه فکری می کردند!؟ نمی گفتند، عزیز دل برادر از پایتخت پر از سینما و تاتر بلند شده، آمده است اینجا نمایش ”رویایی که به حقیقت پیوست” را ببیند.
روز خوبی بود. هنوز مزه ی غذای محلی رستوران « اکبر جوجه» زیر دندانم است. و خنکای آبشار تنگه در، ذهنم را قلقلک می دهد و صدای دلنواز سرازیر شدن آب از بند داریان در گوشم زمزمه می کند. ولی . . . ولی . . . ولی، حسرت تماشای « رویایی که به حقیقت پیوست» به دلم ماند.
الاحقر، جلیل زارع هفتم خرداد ماه سال 1396، منطقه ی سرسبز داریون