جلیل زارع| بسم رب الشهدا و صدیقین … همه ی ما ، گاهی دلتنگ می شویم و دلمان می خواهد با کسی درد دل کنیم .چه کسی بهتر از شهدا ؟ … دلتنگی هایمان را با شهدا در میان بگذاریم … کسانی که به خاطر رضایت خدا و دل ما ، از خود و دل […]

جلیل زارع|

بسم رب الشهدا و صدیقین … همه ی ما ، گاهی دلتنگ می شویم و دلمان می خواهد با کسی درد دل کنیم .چه کسی بهتر از شهدا ؟ … دلتنگی هایمان را با شهدا در میان بگذاریم … کسانی که به خاطر رضایت خدا و دل ما ، از خود و دل خود گذشتند . هر هفته را به نام مقدس یکی از شهدای عزیز منطقه نام گذاری می کنیم و با او به گفت و گو می نشینیم .هفته نخست، به نام شهید گمنام رقم خورد .هفته های دوم ، سوم، چهارم و پنجم نیز به نام شهیدان امر اله آتش آب پرور، جهانبخش ابیوردی، مهدی قلی ارجی و محمد امیری مزین گردید . و اما این هفته ، هفته ی شهید بزرگوار و غریب ،امامعلی بذرافکن است.
نحوه ی شهادت این شهید بزرگوار:
ساعت 10 صبح 28 مرداد سال 1357 ،زنگ تلفن کارخانه ی سنگ کوبی داریان واقع در جاده شلمچه( فعلیه) به صدا در آمد. این کارخانه متعلق به داییم حشمت الله مستمند بود و من و برادرم خلیل در آن کار می کردیم.گوشی را برداشتم .دوستم مصطفی بود. گفت به همراه دایی ام غلامحسین و پسر عمویم امامعلی می خواهیم بلیط رزرو کنیم برای سینما رکس. دوست دارم تو هم با ما باشی. تعجب کردم. او جوانی انقلابی بود و اهل سینما، آن هم فیلم های خارجی نبود. سینما رکس آبادان هم همیشه فیل های خارجی پخش می کرد.گفتم ولی… منظورم را فهمید و گفت:ولی امشب فیلم ”گوزن ها” دارد و بهروز وثوقی هم بازیگر نقش اول آن است.گفتم:باید از برادرم خلیل اجازه بگیرم. برادرم اجازه نداد. من هم علتش را نپرسیدم.برادرم خلیل، حکم پدر را برای من داشت و من بدون اجازه ی او آب هم نمی خوردم و هرگز به خودم اجازه نمی دادم روی حرفش حرفی بزنم.نزدیکی های ظهر دوباره مصطفی زنگ زد و من گفتم: نمی توانم بیایم. آن شب مصطفی به همراه پسر عمو و دایی اش به سینما رفتند.
ساعت ده شب، در حالي كه جمعیت زیادی مرد و زن و كودك از جمله مصطفی، امامعلی و غلامحسین، سرگرم تماشاي فيلم «گوزن ها » بودند، عمال رژیم شاه، با همكاري سرايدار سينما، با مواد آتش‌زا، سالن سينما را به آتش كشيدند. شعله‌هاي آتش زبانه كشيد و حريق تمام سالن سينما را فرا گرفت. مردان و زنان و كودكان بی گناه، با ديدن شعله‌هاي آتش به طرف درب هاي ورودي و خروجي هجوم بردند، اما با درب هاي بسته مواجه شدند. شعله‌هاي آتش ،تمام سالن را دربرگرفت و جمعیت با ناله و ضجه در محاصره ی كامل آن قرار گرفتند. 377 نفر، زنده زنده به گونه ای فجيع و رقت‌بار، در ميان شعله‌هاي آتش سوختند.مأموران آتش‌نشاني موفق شدند در ساعت 2 بامداد آتش را مهار كنند. تلاش براي نجات 377 نفر بی گناه ، بی نتیجه ماند. در آن حادثه ی دلخراش فقط ده نفر توانستند خود را از حریق نجات دهند که یکی از آن ها غلامحسین نماینده دایی شهید مصطفی بذرافکن بود. ایشان که مردی قوی هیکل و زبر و زرنگ بود با شکستن یکی از درب های سینما خود و نه نفر دیگر را نجات داد ولی خواهر زاده اش و امامعلی زنده زنده در شعله های آتش سوختند و او نتوانست آنان را نجات دهد.
آبادان ،آن شب، در ماتم فرو رفت و بسياري از مردم به خواب نرفتند. خانواده‌هايي كه عزیزانشان به سينما ركس رفته بودند، همه در اطراف سينما اجتماع كرده، زاري و شيون مي‌كردند. سرايدار سينما كه در ايجاد اين آتش‌سوزي با عمال رژیم شاه، همكاري داشت، در حالت مستي توسط مأموران دستگير شد.
پس از وقوع آتش‌سوزي در سينما ركس آبادان و اطلاع مردم از فاجعه‌، مردم به خیابان ها ریخته و علیه رژیم شاه شعار داده و این فاجعه ی دلخراش را محکوم کردند.

گزارش مصاحبه ی علی زارع فرهنگی داریونی با برادر شهید امامعلی بذرافکن:
با برادر این شهید بزرگوار، مصاحبه کردم. اطلاعات ایشان محدود بود. برادر دیگرش هم که ظاهرا اطلاع بیش تری از ماجرا دارد، در داریون نیست و به خاطر دامداری در جای دیگری سکونت دارد و من موفق به مصاحبه با ایشان نشدم.
برادر شهید می گوید: امامعلی، اخلاق خیلی خوبی داشت وبسیار هم مهمان نواز بود. به طوری که برای آسایش و آرامش مهمان هایش از هیچ کوششی دریغ نمی ورزید. امامعلی، قبل از انقلاب به همراه خانواده به شهر ازنا مهاجرت کرد. ایشان دارای چهار فرزند می باشد دو دختر و دو پسر.
شهید امامعلی بذرافکن،در ازنا به تجارت سنگ مشغول بود. و از معادن ازنا و الیگودرز سنگ های معدنی را پس از استخراج به خرمشهر می فرستاد. و آقای غلامحسین نماینده در کارخانه ی سنگ کوبی واقع در خرمشهر پس از تبدیل آن ها به پودر سنگ و سنگ های ی نمره(ریز ) با اندازه های متفاوت برای مواد خام موزاییک به کشورهای عربی مثل کویت و عربستان صعودی صادر می کرد. مرحوم خلیل زارع برادر جلیل زارع هم در خرمشهر و ازنا به همین شغل مشغول بود و سنگ های معادن ازنا و الیگودرز را پس از استخراج به کارخانه ی سنگ کوبی داییش در خرمشهر می فرستاد و پس از عملیات لازم بر روی آن ها به کشورهای عربی به ویژه کویت صادر می کرد. خلیل ساکن خرمشهر بود و در کارخانه داییش کار می کرد ولی برای انتقال سنگ های معدنی دائم به ازنا می رفت.شهید امامعلی بذرافکن، قبل از مهاجرت به ازنا به کار کشاورزی اشتغال داشت.او فردی بسیار زحمت کش و فقط در پی کسب روزی حلال بود و از آوردن حتی یک سر سوزن لقمه ی حرام به خانه، خودداری می کرد و در این مورد بسیار حساس بود.
پدرمان قبل از انقلاب و قبل از شهادت ایشان به رحمت ایزدی پیوستند و به همین علت، امامعلی برای من که کم سن و سال بودم، هم پدر بود و هم برادری مهربان.مدارس که تعطیل می شد، به ازنا می رفتم و او هم با من خیلی مهربان بود و مخارج مرا هم می پرداخت و رنج و مشقت یتیمی را برایم آسان می کرد. همیشه با موتور سیکلت او را به محل کارش می رساندم . بعد هم موتور در اختیار من قرار می گرفت برای تفریح و موتور سواری که خیلی هم دوست داشتم. خیلی احترام گذار بود و به هر کسی که مشکلی داشت تا انجا که در توانش بود یاری می رساند. به واجبات دینی مثل نماز و روزه پایبند بود. اهل دروغ و دغل نبود و از بد قولی بسیار بدش می آمد.او فرزند اول در بین پسران بود و به همین دلیل بعد از پدرمان او را مثل پدرمان می دانستیم. چون اولاد ارشد خانواده بود و هوای همه ی ما را داشت و احترام زیادی هم به مادر مرحوممان میگذاشت، مادرم همیشه او را دعا می کرد.
خیلی از داریونی ها، قبل از انقلاب در آبادان و دیگر شهرهای استان خوزستان کار می کردند. مثل مرحوم خلیل زارع و عبدا الرحمان کاشفی که برادر کاکا بگ کاشفی بود و در آبادان به رحمت ایزدی پیوست.
این شهید بزرگوار، تا ششم ابتدایی سواد داشت و خدمت سربازی هم رفته بود؛ ولی به دلیل مشکلات مالی، از ادامه ی تحصیل منصرف شده و به کسب و کار روی آورد.
ایشان برای من بزرگ ترین تکیه گاه بود و خیلی او را دوست داشتم.
نحوه ی شهادت :
پسر عمویی داشتیم که در آبادان زندگی می کرد و به ازنا پیش امامعلی رفته بود و بسیار از او پذیرایی شده بود.او هم به خاطر جبران زحمات امامعلی و بجای آوردن رسم میهمان نوازی در آبادان،او را به سینما رکس می برد که مسئله آتش سوزی سینما رکس توسط عمال شاه پیش می آید و او به همراه پسر عمویم به درجه ی رفیع شهادت می رسند . الان قبور یادبودی از ایشان و دیگر شهدای سینما رکس در شهر آبادان موجود است.یادش گرامی و روحش شاد.