توضیح:رمان قلعه داریون نوشته جلیل زارع که قرار است در یکصد قسمت نوشته شود ابتدا قرار بود به صورت هفتگی با ترتیب انتشار پنج شنبه ها منتشر شود اما به درخواست نویسنده محترم که عقیده دارند- باید چند قسمت اول رمان به فاصله اندکی از هم منتشر شود تا مخاطب خود را بیابد- تصمیم گرفتیم […]

توضیح:رمان قلعه داریون نوشته جلیل زارع که قرار است در یکصد قسمت نوشته شود ابتدا قرار بود به صورت هفتگی با ترتیب انتشار پنج شنبه ها منتشر شود اما به درخواست نویسنده محترم که عقیده دارند- باید چند قسمت اول رمان به فاصله اندکی از هم منتشر شود تا مخاطب خود را بیابد- تصمیم گرفتیم پنج قسمت ابتدایی را در فاصله کمتری منتشر کنیم و پس از آن ترتیب انتشار هفتگی را از سر بگیریم.

نتیجه اینکه امروز قسمت دوم این رمان و طی روزهای آینده تا قسمت پنجم را منتشر می کنیم.

شایسته است در این فرصت از تمام کاربرانی که با نظرهای مفید و بیان نکته های کلیدی خود ویسنده داستان را برای نوشتن ادامه آن یاری کردند تشکر کنیم و از آنها خواهش کنیم لطف خود را کامل کرده و در ادامه نیز رمان قلعه داریون را از نظرات خود محروم نکنند.

تحریریه داریون نما

**********************************************

نوشته جلیل زارع|

قسمت دوم:

برای دقایقی، سکوت بر جمع حکم فرما شد.سکوتی تلخ و دردناک. انگار بهتشان زده بود. هیچ کس را یارای سخن گفتن نبود. حسن خان دوباره شروع به قدم زدن کرد و در حالی که دست ها را به هم می کوبید، چندین بار فاصله ی آلاچیق و حوض را طی نمود. رنگ از رخسار طاهر پریده بود؛ ولی غرور مردانه اش اجازه نمی داد، اشک هایش بر گونه جاری شود. احمد از تخت پایین آمده، منتظر عکس العمل حسن خان بود. می دانست که نباید فرصت از دست برود. فردا شب می بایست خطبه ی عقد بین ستاره و طاهر جاری شود. بعد هم بلافاصله داریان را به سمت سه چشمه ترک کنند. اگر طاهر نمی توانست خود را تا فردا شب به داریان برساند، چه می شد؟ اگر رضاقلی بیگ، آن پیر خرفت، پس از آن که متوجه می شد مرغ از قفس پریده است، کوتاه نمی آمد و به بهانه ی اجرای اوامر والی بلده شیراز….. نه ! نه! حتی تصور این موضوع هم برایش دشوار بود.

صدای شیون و زاری جیران که حالا دیگر بغضش ترکیده بود و زار می زد، سکوت را شکست. بچه ها با شنیدن صدای مادرشان از آن سوی باغ دویده و خود را به دامان مادر انداختند و بی آن که علت شیون مادر را بدانند، با او هم ناله شدند. برای این طفلان معصوم، صحنه ای غم انگیز تر و دردناک تر از گریه ی مادر نبود و برای بی تابی به دلیل دیگری نیاز نداشتند. حسن خان به سمت همسرش رفته، سودابه و آرش را از دامان مادرشان جدا کرده، دستی بر سر و رویشان کشید و آن ها را بوسید و گفت: آرام باش زن ! هنوز که اتفاقی نیفتاده است. ولی جیران، آرام و قرار نداشت. التماس کنان در حالی که صدای ناله اش دل سنگ را به درد می آورد، گفت: خان ! یک کاری بکن. برادرم را دریاب. به داد برادرم برس. من فقط همین یک برادر را دارم. خدایا چه کار کنم؟ اگر بلایی سرش بیاید، من چه خاکی به سرم کنم؟

طاهر می خواست به سراغ مادرش برود ولی خان با علامت دست، او را از این کار منع کرده و بچه ها را به سویش هدایت نمود. طاهر، بچه ها را بر روی تخت نشاند. دستی بر سر و رویشان کشیده، آن ها را بوسید و سعی کرد آرامشان کند.
احمد، این پا و آن پا می کرد. آرام و قرار نداشت. زمان با او سر ستیز داشت. فرصت زیادی باقی نمانده بود. اگر طاهر، همین الان هم حرکت می کرد، با همان سرعتی که خودش به “سه چشمه” آمده بود، به زحمت می توانست تا فردا شب خودش را به داریان برساند. تازه اگر در راه، اتفاق خاصی برایش پیش نمی آمد و می توانست آن راه طولانی را در یک شبانه روز طی کند.

خان برای آن که همسرش را تسلی دهد، گفت: زن ! تو که می دانی نادر شاه دیگر زنده نیست و عادلشاه هم مالیات دو سال را بر رعیت بخشیده است، دیگر نگران چه هستی؟ حتما تا الان خبر مرگ نادر و سلطنت عادلشاه به شیراز و داریان هم رسیده است. تازه شویت که نمرده است. من تا زنده ام کسی نمی تواند نگاه چپ به برادرت بکند. آرام باش زن ! بچه ها بی قرارند. ناله ی تو آن ها را به وحشت انداخته است.

احمد با شنیدن این خبر، شوکه شده بود. این خبر، مثل پتکی بود که به یکباره بر مغزش فرود آمد. نمی توانست باور کند که نادرشاه افشار که همه او را ظل الله می نامیدند، مرده باشد. قدرت و جبروت نادر شاه، چنان در افکار مردم ایران جای گرفته بود که تصور کشته شدن او در اذهان جای نمی گرفت.احمد، مبهوت مانده بود. نمی دانست باید باور کند یا نه !؟ خوشحال باشد یا نگران !؟ خوشحال از بخشودگی مالیات و این که دیگر آن پیر خرفت، بهانه ای برای آزار و اذیت پدرش و رعیت داریان ندارد. نگران از این بابت که نکند اخبار به گوش والی شیراز نرسیده باشد و آن ها وقتی آگاه شوند که کار از گار گذشته است. دوباره دلهره و اضطراب به جانش چنگ زد. باید زودتر پدرش را از این خبر مطلع می کرد.

دستان پر مهر و محبت طاهر که بر موهایش لغزید، به خود آمد. طاهر گفت: پدرم راست می گوید. نادر مرد. ظل اللهی که با اشک یتیمان، قلعه ی کلات را از زر و زیور پر کرده بود،رفت. دوران حکومت نادری تمام شد پسر عمه. نگران نباش ! عمال نادر، دیگر قدرتی ندارند که بتوانند به ظلم و جورشان ادامه دهند. آن ها دیگر نمی توانند به خان آسیب و گزندی برسانند. ولی خودش هم آرام و قرار نداشت. نگرانی بر وجودش چنگ می زد و منتظر فرمان پدر بود.
حالا دیگر جیران کمی آرام شده بود و سودابه و آرش را در آغوش گرفته و می بوسید. حسن خان به حرف آمد و خطاب به احمد گفت: حدود یک ماه است نادر شاه که خون مردم را در شیشه کرده بود، توسط چهار تن از سرداران جنگی خودش، به دستور برادر زاده اش علیقلی میرزا که حالا عادلشاه است، شبانه در اردوگاه فتح آباد قوچان به قتل رسیده است.

بعد با صدای بلند، حسین قلی را صدا زد و خطاب به او گفت: زود برو به کریم و سهراب بگو آب دستشان است زمین بگذارند و آذوقه سفر و علیقه ی اسب هایشان را آماده کرده، سلاح هایشان را بردارند و برای یک ماموریت فوری به این جا بیایند. به زینت هم بگو بساط شام را پهن کند، احمد خان خسته و گرسنه است. باید زودتر شام را صرف کرده و استراحت کند.

حسین قلی بدون هیچ پرسشی، سرش را به علامت تعظیم خم کرده و رفت. احمد دوست داشت بیش تر در جریان چگونگی قتل نادر شاه قرار بگیرد، ولی می دانست که الان فرصت مناسبی برای این حرف ها نیست.

حسن خان خطاب به طاهر گفت: باید شبانه به همراه سهراب و کریم راهی زرقان شوید. اگر به تاخت بعد از صرف شام به همراه سهراب و کریم که از جنگجویان غیور این دیار هستند و می توانند محافظین خوبی برایت باشند، راهی زرقان شوید و به تاخت بروید، می توانید فردا همین موقع در زرقان منزل امیر خان باشید که از دوستان قدیمی و قابل اعتماد من است و از هیچ گونه مساعدتی در مورد تو دریغ نخواهد کرد. از این جا تا زرقان، 34 فرسنگ است. امشب قرص ماه کامل است و هوا آن قدر روشن است که بتوانید با اسب های تازه نفس با حرکت یورتمه به تاخت بروید. در این صورت تا فردا قبل از طلوع آفتاب 12 فرسنگ راه را طی خواهید کرد. قبل از طلوع آفتاب در قصبه ای نماز گزارده، چاشت صرف کنید و اندکی هم استراحت نمایید. مسلما اسب هایتان خسته خواهند بود و اگر کمی هم به آن ها استراحت داده و آب بنوشانید و نواله بخورانید، باز هم نمی توانید با آن ها به سرعت با حرکت یورتمه بتازید. بنابراین، در آن جا، اسب های خسته را با اسب های تازه نفس و قبراق معاوضه کنید و اگر راضی به معاوضه نشدند، سه اسب تازه نفس بخرید و اسب های خود را نیز به آن ها واگزارید. با اسب های تازه نفس تا اذان صبح با حرکت یورتمه می توانید فاصله ی 10 فرسنگ دیگر را طی کنید که سر جمع می شود 22 فرسنگ. در قریحه ای نماز بگذارید. نهار بخورید و کمی هم استراحت نمایید. چون وسط روز هوا خیلی گرم است و اسب هایتان هم از نفس افتاده اند، باز هم اسب ها را معاوضه کرده یا اسب های تازه نفس خریداری نموده و بقیه راه را به تاخت بروید. اگر خیلی خسته شدید، می توانید بین راه کمی استراحت کرده و به اسب ها هم بعد از نوشاندن آب و خوراندن نواله، استراحتی کوتاه بدهید. اگر به آن چه گفتم خوب عمل کنید، 12 فرسنگ باقی مانده را تا اذان مغرب طی خواهید کرد و به مقصد خواهید رسید.

وقتی به منزل امیر خان رسیدید، سلام مرا به خان برسانید و جریان ماوقع را تعریف کنید. همان طور که گفتم خان مرد قابل اعتمادی است و حتما به شما کمک خواهد کرد. از آن جا به بعد دیگر شما به علت خستگی مفرط قادر به ادامه راه نخواهید بود. از خان بخواهید هر چند سوار ورزیده که می تواند برای یاری محمد خان راهی داریان کند. آن سواران چون به نزد محمد خان رسیدند، ماجرای مرگ نادر شاه و بخشودگی مالیات دو ساله و اقامت شما در منزل امیر خان را به عرض خان برسانند و از قول من به خان بگویند که بلافاصله ستاره را همراه با برادرش داریوش و دو نفر محافظ به زرقان منزل امیر خان برسانند. در منزل امیر خان بیتوته کنید و به اتفاق ستاره و داریوش که به شما خواهند پیوست، منتظر ما بمانید.

من فردا به اتفاق احمد و چند نفر از مردان چابک سوار و ورزیده ی سه چشمه، حرکت کرده و خیلی زود به شما خواهیم پیوست. پیغام دیگر من برای امیر خان این است که از قول من به خان سلام برسانید و بگویید نزد میرزا محمد کلانتر که از دوستان نزدیک اوست، رفته و از او بخواهد که از محمد خان حمایت کرده و رضا قلی بیگ را گوشمالی دهد تا دیگر به فکر آزار و اذیت محمد خان نیفتد. احتمال می دهم میرزا محمد کلانتر، به واسطه ی دوستی با امیر خان و مرگ نادر شاه و بخشودگی مالیات دو ساله و پی بردن به نیت شوم این مردک، او را از این کار باز دارد. می ماند بدهی خان بابت تتمه ی مالیات پارسال و جریمه ی دیر کرد آن، که اگر فی الفور هم طلب کنند، محمد خان قادر به پرداخت این مقدار خواهد بود و اگر لازم باشد من هم به او کمک می کنم.

در همین موقع، سهراب و کریم هم قبراق و آماده و مسلح با اسب های تازه نفس رسیده، عرض ادب نمودند و برای انجام هر گونه خدمتی برای حسن خان اعلام آمادگی کردند. حسن خان، خیلی خلاصه و مختصر شرح ماوقع را برایشان تعریف کرده و گفت توضیحات بیش تر را طاهر در بین راه به شما خواهد گفت. سپس به حسین قلی گفت که اسب را زین کند.

در همین موقع، زینت اعلام کرد که شام حاضر و آماده هست. بعد از صرف شام ، خان رو به کریم و سهراب کرده، سفارش لازم را برای محافظت از پسرش نموده و گفت: به واسطه ی مرگ نادر شاه، ممکن است راهزنان از فرصت سوء استفاده کرده و در کمین باشند. چهار چشمی مواظب باشید. دیگر بیش از این سفارش نمی کنم. جان شما و جان طاهر.

آنگاه یک تفنگ کلبی و دو تپانچه به طاهر داده و او را در آغوش گرفته با وی خداحافظی کرد. طاهر با احمد هم خداحافظی کرده، بچه ها را بوسید و بعد نوبت مادرش رسید. جیران دوباره بغضش ترکید. طاهر را در آغوش گرفته و های های گریست. حسن خان خطاب به همسرش گفت: زن ! زودتر خداحافظی کن. وقت تنگ است، باید بروند.

زینت قرآن آورد؛ آن سه دلاور از زیر قرآن عبور کرده و راهی شدند. جیران کاسه ی آبی را پشت سرشان ریخته و زیر لب برایشان آیت الکرسی خواند….
ادامه دارد…