نوشته:جلیل زارع| فرهاد به دستور خان تا قراولخانه در رکاب احمد پسر ارشد خان، اسب تاخت و وقتی کاملا مطمئن شد که کسی در تعقیب آن ها نیست و خطری احمد را تهدید نمی کند، با او خداحافظی کرده و راه برگشت را پیش گرفت. مزارع سه تلان و روستاهای کوشک مولا و دیندارلو را […]

نوشته:جلیل زارع|

فرهاد به دستور خان تا قراولخانه در رکاب احمد پسر ارشد خان، اسب تاخت و وقتی کاملا مطمئن شد که کسی در تعقیب آن ها نیست و خطری احمد را تهدید نمی کند، با او خداحافظی کرده و راه برگشت را پیش گرفت. مزارع سه تلان و روستاهای کوشک مولا و دیندارلو را پشت سر گذاشته، بعد از گذشتن از کنار کارمسرا( کاروانسرا) و تل ریگی، کنار جوی آب از اسب پیاده شد. آب از قنات های غرب داریان سرچشمه می گرفت و بعد از گذشتن از مزارع و باغ های غربی، وارد قلعه می شد و پس از گذر از عرض قلعه از سوی دیگر آن خارج شده، دشت داریان را درنوردیده، از باغ ها و مزارع شرق قلعه، جریان می یافت.

اسب را سیراب کرده و خود نیز اندکی آب نوشیده و به برکت خنکای آب، خستگی و گرد و غبار جاده را از سر و روی خود زدود و مجددا بر اسب سوار شده، راهی شد.

وقت طلوع آفتاب، به داریان رسید و وارد قلعه شد. اسب را به نوکر خان سپرده تا تیمار نماید و خود یک راست به باغ ناری( باغ انار) رفت. دور تا دور باغ، حصاری از چینه های گل، کشیده شده بود. بعد از گذشتن از زیر انواع درختان میوه و درختان سایه دار سرو و صنوبر و چنار و بید و عر عر، به انتهای باغ رسید که نیمی از وسعت باغ را شامل می شد و پر بود از درختان انار ترش و شیرین.

فرهاد، انس و الفت زیادی به این قسمت از باغ داشت. او همراه با درختان باغ، قد کشیده، رشد کرده و به سن هجده سالگی رسیده بود. زیر یکی از درحتان انار متوقف شد. آهی کشیده، دست دراز کرد و اناری را از شاخه جدا نموده با حسرت تمام بویید. نارس بود ولی بوی خوشی داشت.

اولین خاطره ی او از این درخت، مربوط می شد به سن ده سالگی. آن زمان، ستاره دختر بچه ای بسیار زیبا و شیرین زبان و دوست داشتنی بود با موهای بلند و مواج که اغلب، سپیده مادر فرهاد، او را در دامن خود نشانده، ناز و نوازش کرده، می بوسید. بعد هم آرام آرام، موهای بلندش را شانه میزد و با صبر و حوصله ی فراوان، شروع می کرد به بافتن گیسوان بلند ستاره. مدام هم قربان صدقه اش می رفت. در این مواقع، فرهاد رو به روی مادر و ستاره چمباته می زد و دستان خود را مشت کرده، تکیه گاه چانه می ساخت و با شوق و ذوق، به تماشای مادر و ستاره می نشست. از دید او، خالق یکتا تا کنون صحنه ای زیباتر از آن را نیافریده بود.

در یکی از روزهای گرم تابستان، فرهاد ده ساله، صدای گریه ستاره چهار ساله را در کنار حصار باغ شنید. ستاره لباس قرمز چین دار و گلداری به تن داشت و با پشت دست های خود، چشمان اشکبارش را می مالید. فرهاد به سوی او رفت. او را نوازش کرده و گفت: چیه، ستاره جان ؟ چرا گریه می کنی؟ ستاره در میان هق هق گریه گفت: انار می خوام. هیچ کس برام انار نمی چینه. فرهاد، اشک های ستاره را پاک کرده،دست او را گرفته، درب چوبی سبز رنگ باغ را گشود.

وارد باغ شدند. از زیر انواع درختان عیور کرده به قسمت انتهایی باغ رفته، زیر یکی از درخت های انار متوقف شدند. همین درختی را که اکنون با حسرت تمام، یک انار شیرین نارس را از شاخه ی آن جدا نموده بود. دستش را بالا برده و خواست اناری را از درخت جدا نموده، به ستاره بدهد ولی ستاره گریه کنان گفت: نه ! نه ! می خوام خودم بچینم. فرهاد دلش نیامد امیدی را که در چشمان ستاره موج می زد، خاموش سازد. ستاره ای که حالا آرام شده بود و شوق و ذوقی کودکانه، تمام وجودش را فرا گرفته بود. خم شد، ستاره را بغل کرد و گفت: خب خودت بچین. ستاره دست کوچکش را بالا برد. کمی خودش را بالا کشید. دستش را که حالا به اناری کوچک در یکی از پایین ترین شاخه های درخت رسیده بود عقب کشیده و گفت: نه ! نه ! اونو میخوام. اونو. و اشاره کرد به اناری درشت در بالای درخت.

فرهاد، ستاره را بر زمین نهاد. اناری که او نشان می داد، آن قدر بالا بود که خودش هم دستش نمی رسید آن را بچیند. نگاهش در نگاه معصوم ستاره گره خورد. لرزشی خفبف را در اندام خود حس کرد. نمی توانست آن شادی کودکانه را در وجود ستاره بکشد. باید آن انار را برایش می چید و در دستان ظریف و کوچکش قرار می داد. ولی چگونه!؟

به اطراف نظری افکند. چهار پایه ی نسبتا بلند چوبی در گوشه ای از باغ، خودی نشان داد. به سویش رفته، آن را به زیر درخت انار کشاند. از آن بالا رفته و دستش را دراز کرد تا آن انار را در بالاترین شاخه ی درخت بچیند؛ ولی صدای معصومانه ی ستاره مانع شد: نه ! نه ! میخوام خودم بچینم. از چهار پایه پایین آمده، ستاره را بغل کرد و با زحمت فراوان از چهارپایه بالا رفته، بر روی آن نشست.بی فایده بود. باید بر می خاست و ستاره را آن قدر بالا می کشید تا دستش بالاترین شاخه ی درخت را لمس کند. به هر زحمتی بود بلند شد و تا آن جا که در توانش بود ستاره را بالا کشاند. چهارپایه زیر پایش می لرزید. ستاره گفت: آهان ! گرفتمش. انار، در دستانش جای نمی گرفت. فرهاد با یک دست، ستاره را بغل کرده بود و با دست دیگر کمک کرد تا انار از شاخه چیده شود. شاخه در دستان آن دو کشیده شد و بر اثر عکس العمل آن، چهارپایه از زیر پای فرهاد، واژگون شد و هر دو نقش زمین شدند.

فرهاد، بین زمین و آسمان سعی کرد ستاره را به سینه خود بچسباند تا آسیب نبیند. به پشت بر زمین باغ فرود آمد. آرنج دست راستش به سنگی تیز اصابت کرده و خون بر آن جاری شد، ولی ستاره صدمه ای ندید. گریه هم نمی کرد. خوشحال و شاد به اناری که به زحمت در دو دستش جای داده بود، نظری افکنده، سپس نگاهش را از انار به دست خونی فرهاد انداخت. فرهاد، رو به روی ستاره نشست و گفت: حالا راضی شدی؟ ستاره آرنج فرهاد را با گوشه ی لباس خود پاک کرد و گفت: اون…. اون…. و اشاره کرد به انار کوچکی که بر پایین ترین شاخه ی درخت جا خوش کرده بود. فرهاد، آن را هم چید و به ستاره داد. ستاره آن را گرفته به فرهاد تعارف کرد و گفت: بگیر ! مال تو ! فرهاد انار را گرفته، دست ستاره را گرفت و در گوشه ای نشانده، خطاب به او گفت: بده برایت نصف کنم بخور ! ولی ستاره حاضر نبود آن انار بزرگ را که محکم در دستان خود جای داده بود از دست بدهد.

فرهاد، لبخندی از سر رضایت زد و انار کوچک خودش را دو تکه کرد و یک تکه را به ستاره داد. ستاره گرفت و لبخند زد. گونه هایش چال افتاد و چهره ی معصوم و کودکانه ی او را زیباتر کرد. ستاره گفت: فردا هم برایم انار می چینی؟ فرهاد گفت: می چینم ولی به یک شرط. ستاره معصومانه گفت: چه شرطی؟ فرهاد جواب داد: به شرط آن که قول بدهی بزرگ که شدی زنم بشی ! ستاره گفت: اونوقت همیشه برایم انار می چینی؟ فرهاد گفت: همیشه برایت انار می چینم. همیشه. ستاره گفت: پس من هم قول می دهم، یزرگ که شدم زنت بشم. و بعد انگشت های کوچک(کجل) دست راست خود را در هم حلقه کرده، دست هایشان را تکان داده و سه بار با هم گفتند: قول…. قول….. قول…..

فرهاد آن چنان در رویاهای دور و دراز خود غرق شده بود که صدای سپیده مادرش را که چند بار صدایش کرده بود و داشت دنبالش می گشت، نشنید. تا این که مادر بالای سرش ظاهر شد و گفت: فرهاد ! تو کجایی!؟ چرا جواب نمی دهی !؟ بلند شو برویم؛ خان منتظر است. جلسه ی شور(مشورت)شروع شده است. همه آمده اند و منتظر ما هستند. فرهاد، عذر خواهی کرده و با مادر، از زیر درختان باغ عبور کرده، درب چوبی سبز رنگ باغ را گشوده، از باغ خارج شدند.

**************************

نکته:حقیقتش را بخواهید، قسمت چهارم رمان، حجمی دو برابر این مقدار را داشت ولی طی تماسی که با مدیر  سایت داشتم و مشورتی که صورت گرفت، نهایتا به این نتیجه رسیدیم که حجم هر قسمت را تا نصف کاهش دهیم و در عوض به جای هفته ای یک بار، هفته ای دو بار در روزهای دوشنبه و پنجشنبه به نمایش در آید.این بود که قسمت چهارم را به دو قسمت تقسیم کردم که قسمت دیگرش( قسمت پنجم) روز دوشنبه آینده در سایت درج خواهد شد.

دوست دارم نظرتان را در مورد این تصمیم بدانم.بلند باشد،هفته ای یک بار. یا کوتاه،هفته ای دو بار؟عیب بلند بودن قسمت ها این است که خواندنش خسته کننده می شود و در حوصله ها نمی گنجد و عیب کوتاه بودن هم این است که آن طور که باید، حق مطلب ادا نمی شود. نظر اکثریت شما اعمال خواهد شد.