نوشته:جلیل زارع| سپیده، اوج غم و اندوه و نگرانی را در چهره ی ستاره می دید. خودش هم دست کمی از او نداشت. کم مانده بود چشمانش ببارد. به زحمت خودش را کنترل می کرد. زندگی پر از فراز و نشیب قلعه نشینی، از او زنی ساخته بود صبور و خود دار. هر چند ستاره […]

نوشته:جلیل زارع|

سپیده، اوج غم و اندوه و نگرانی را در چهره ی ستاره می دید. خودش هم دست کمی از او نداشت. کم مانده بود چشمانش ببارد. به زحمت خودش را کنترل می کرد. زندگی پر از فراز و نشیب قلعه نشینی، از او زنی ساخته بود صبور و خود دار.

هر چند ستاره به اندازه ی سپیده صبور نبود، ولی او هم دست پرورده ی همین زن بود و سایه ی پدری بالای سرش بود که هم چون فولاد در کشاکش روزگار، آبدیده شده بود.بنابراین، اجازه نمی داد آسمان چشمانش به این راحتی ببارد. با این که چهارده بهار بیش تر از خدا عمر نگرفته بود ولی دست سرنوشت، او را به کوهی از مقاومت بدل کرده بود.

سپیده، احساس می کرد زلزله ای که بر جان ستاره افتاده است دیر یا زود، آن کوه مقاومت را فرو خواهد ریخت. این بود که عزیز دردانه اش را در آغوش فشرده، دست بر موهای بلند و مواجش کشید و اجازه داد انگشتانش هم چون دندانه های شانه، بر گیسوان ستاره بلغزد و او را آرام سازد.

ستاره، خود را در آغوش او لغزاند و سر بر زانوان سپیده نهاد و در همان حال، گفت: مادر ! دلم گرفته ، از پهلوان حیدر برایم بگو. و سپیده باز هم لب به سخن گشود و یک قصه ی تکراری را در گوش ستاره نجوا کرد:

محرم سال ۱۱۴۲ را هیچ گاه فراموش نمی کنم. سپاه افغان، پس از غلبه بر شیراز، مردم را از دم تیغ گذرانده و شهر را غارت نمود. بیماری وبا نیز در شهر و حومه ی شیراز شیوع یافته، جان عده ی زیادی را گرفت. قحطی بر شیراز و حومه ی آن از جمله داریان مستولی شد. بارش سنگین و بی سابقه ی برف و باران نیز مزید بر علت شده و به علت کمبود هیمه و زغال، عده ای نیز بر اثر سرمای شدید، تلف شدند.

سربازانی از قشون افغان، برای تهیه ی آذوقه ی سپاه به داریان حمله کرده، قصد ورود به قلعه را داشتند. محمد خان، به پهلوان حیدر ماموریت داد که غیور مردان داریانی را فرماندهی کرده و در برابر قشون افغان استقامت نماید. پهلوان حیدر، جوانان غیور داریانی را بسیج و مسلح نموده، با دفاعی جانانه، در برابر آن ها مقاومت کرد و قلعه را از دستبرد آنان ایمن ساخت.

قشون، بیرون از قلعه، به مزارع دشت داریان دستبرد زدند. پهلوان حیدر، به اتفاق عده ای از جوانمردان غیور داریان، مسلح از قلعه خارج شده و به قشون مهاجم، یورش برد و آنان را متواری ساخت. در آن حمله ی شجاعانه، پهلوان حیدر که از خود رشادت مثال زدنی را نشان داده بود، از ناحیه ی سینه،زخم عمیقی برداشت.

شب و روز بر بالینش نشستم و به مداوا و پرستاریش مشغول شدم ولی عمر شوی من به دنیا نبود و پس از یک هفته، دار فانی را وداع گفت و من که فرهادم را باردار بودم با یک دختر و یک پسر دیگر، تنها گذاشت. شش ماه بعد، فرهادم چشم بر این جهان گشود. خان که خود و مردم داریان را مدیون رشادت های پهلوان حیدر می دانست، شخصا سرپرستی ما را به عهده گرفت.

چهار سال بعد، مادرت نیز هنگام تولد تو، دار فانی را وداع گفت و خان را تنها گذاشت. خان شد یار و یاور یتیمان پهلوان حیدر و من هم نگهداری از تو و برادرانت را بر عهده گرفتم. تو را با شیر گاو بزرگ کردم.

چند سالی گذشت. یاوه گویانی که جز حرف مفت، چیزی بر زبان جاری نمی سازند، چه حرف ها که پشت سر ما نزدند ! خان برای پایان دادن به شایعات و محافظت و سرپرستی بیش تر از ما، به من پیشنهاد ازدواج داد و من هم قبول کردم. این طوری، هم بازار داغ شایعات سرد می شد،هم یتیمانم سایه ی پدر را بالای سر خود می دیدند و هم خداوند، دختری ماه مثل ستاره را نصیبم می ساخت. ستاره ای که دوریش برایم سخت و ناگوار بود.

تو با فرهادم قد کشیدید و بزرگ شدید. باغ شده بود جولانگاهتان. آن قدر،به هم عادت کرده بودید که یک ساعت نمی شد از هم جدایتان کرد. یک روح بودید در دو بدن.اما دست سرنوشت باز هم بنای ناسازگاری داشت و آرامش و آسایش را بر خانواده ی ما نمی پسندید. عاقبت هم زهرش را ریخت و سنه ی ۱۱۵۷، اولاد ارشدم را از من گرفت. داراب من برای خودش یلی بود. به همراه دلاوران غیور داریانی، مثل پدرش دفاع از قلعه را متقبل شد. آن چنان از قلعه محافظت کرد که دشمن انگشت به دهان ماند و بعد هم زد به قلب دشمن و قشون را تار و مار کرده، متواری ساخت. ولی سرنوشتش به سرنوشت پدر مرحومش گره خورده بود و بر او هم، همان رفت که بر پهلوان حیدر.روزگار غدار دوباره رخت سیاه بر تنم پوشاند و داغی دیگر بر دلم نهاد.

خان که خود را مدیون رشادت های پهلوان حیدر و برادرانش می دانست، بیش از پیش به فرهاد و خواهرش “نازگل” محبت کرد. عاقبت هم نازگل مرا، به عقد ازدواج پسر ارشدش احمد در آورد. بنازم ناز شصت احمد و فرهادم را! یکی به پهلوان حیدر می ماند و دیگری به دارابم.

خان خیلی تنهاست، دختر عزیز دردانه ام! ما باید بیش از پیش مراقبش باشیم. نباید پشتش را خالی کنیم. نباید فرو بریزد. او بعد از خدا، تنها پشت و پناه رعیت مظلوم و ستم کشیده ی داریان است. غیور مردان داریانی پشتشان به خان گرم است ولی خان با همه ی صلابت و مردانگیش یک نقطه ضعف هم دارد. نقطه ضعف او، خانواده اش است که سخت دلبسته اشان هست.

ما نباید سد راه اهداف بلند او باشیم. نباید اجازه بدهیم خون شهدای دلیران داریان، هدر رود. پهلوان حیدر ها و داراب ها زنده اند و نظاره گر ما. نباید کاری کنیم که فردای قیامت شرمنده ی نگاه آنان باشیم. اکنون، خان از هر زمان دیگری تنهاتر است. باید یاریش کنیم. فرهاد من، مثل احمد و داریوش، پا در رکاب خان است و به یک اشاره ی او با سر می دود. ما هم باید آن ها را زیر بال و پر بگیریم. مرد جماعت، با همه ی غرور و استواریش در دامن زن پرورش می یابد و از او نیرو و توان می گیرد. این زن است که گاه با حیله و نیرنگ، او را به فرش می کشد و گاه با فداکاری و ایثار و عشق و محبت، او را به عرش می برد. لیاقت خان ما، عرش است نه فرش، عزیز دل مادر!

دست های نوازشگر سپیده آرامش را به قلب ستاره هدیه داده بود. کلام شیوایش، دل او را نرم کرده بود. اشک های ستاره، آرام آرام بر دامن پر مهر و محبت مادر، فرو می غلتید و غم و اندوه را از دل او می زدود. ولی تشویش و نگرانی که بر دلش چنگ می زد، آرامش او را به هم می ریخت. فکر از دست دادن دامن پر مهر و محبت مادر و سایه ی مهربان پدر، آزارش می داد. نمی دانست پس از رفتنش بر قلعه و خانواده اش چه می گذرد.

راز مگویی هم در دل داشت که مادر، بی آن که بشنود، در آسمان چشمانش به نظاره نشسته بود. ولی هیچ کدام را یارای رو به رو شدن با آن نبود. پدر نیاز به حمایت همه جانبه داشت و مادر و دختر نمی خواستند جز این به چیز دیگری فکر کنند.