نوشته:جلیل زارع| همه آمده بودند. خان، داریوش پسر خان، پهلوان خدر و برادرش. با پیوستن سپیده و فرهاد به جمع، جلسه علنا آغاز شد. خان گفت: همه ی شما بر وضعیت ایجاد شده واقفید و به خوبی می دانید که میرزا قلی بیگ به بهانه ی دریافت مالیات امسال و تتمه و جریمه ی دیرکرد […]

نوشته:جلیل زارع|
همه آمده بودند. خان، داریوش پسر خان، پهلوان خدر و برادرش. با پیوستن سپیده و فرهاد به جمع، جلسه علنا آغاز شد. خان گفت: همه ی شما بر وضعیت ایجاد شده واقفید و به خوبی می دانید که میرزا قلی بیگ به بهانه ی دریافت مالیات امسال و تتمه و جریمه ی دیرکرد مالیات پارسال، مرا تحت فشار گذاشته، مخیر ساخته است که یا نیم الف نادری( دو هزار و پانصد تومان) بپردازم و یا دخترم ستاره را به عقد نکاح او در آورم. و باز می دانید که محصلین وصول مالیات با کسب اجازه از شخص نادرشاه، می توانند در صورت عدم دریافت مالیات، تا پنجاه نفر را گردن بزنند و از در آوردن چشم و بریدن دست و گوش و بینی هم دریغ نورزند. من بر جان خود بیمناک نیستم و از قشون و قشون کشی هم باکی ندارم؛ ولی شما بهتر از من می دانید که عده ی ما در مقایسه با قشون والی شیراز، اندک است و اگر هم مقابلشان بایستیم، نهایتا مثل پنج سال پیش، پس از ریخته شدن خون رعیت بیچاره، مجبور به تسلیم و پرداخت مالیات هستیم.

رضا قلی بیگ، پشتش به محمد خان شاطر باشی گرم است که در بی رحمی و شقاوت همتا ندارد و روباهی است مکار در لباس آدمی. و بر فرض هم که ما در این نبرد، پیروز میدان بوده و خصم را عقب برانیم، به راحتی آب خوردن، مرا یاغی قلمداد کرده و رعیتم را از دم تیغ می گذراند. من اجالتا احمد را روانه ی سه چشمه کرده ام تا طاهر پسر حسن خان را به داریان فرستاده، ستاره را که ناف بریده و شیرینی خورده ی اوست به عقد نکاحش در آورده، پنهانی روانه ی سه چشمه نماید تا به این ترتیب موقتا او را مقابل عمل انجام شده قرار دهیم. ولی مشکل مالیات، هم چنان به قوت خود باقی است. و همه می دانید که بعد از جریان پنج سال پیش، و از دست رفتن مال و منال و خساراتی که بر مزارع و باغ های داریان تحمیل شد و مالیات هایی که هر ساله مجبور به پرداخت آن بوده ایم. در حال حاضر من و رعیتم توان پرداخت چنین مبلغ گزافی را نداریم.

شما را که همه مورد وثوق و اطمینان کامل من هستید، این جا جمع کرده ام تا چاره اندیشی کنیم. امروز دوازده رجب است و ما تا سپیده دم شانزده رجب، بیش تر وقت نداریم. اگر طاهر بتواند شامگاه پانزده رجب خودش را به داریان رسانده و برنامه، طبق نقشه ما پیش رود، مشکل اول حل خواهد شد ولی با مشکل اصلی چه باید کرد.

پهلوان خدر گفت: در وضعیت کنونی تنها چاره ی ما دفع الوقت است تا بتوانیم با مراجعه به اربایان رضا قلی بیگ، برای پرداخت مالیات مهلت بیش تر بگیریم. همان طور که خان فرمود، محمد خان شاطر باشی بی رحم تر از آن است که بتوان به او امید بست و مسلما با رضا قلی بیگ ،دستش در یک کاسه است. پس ما باید به مقام بالاتر از والی بلده ی شیراز فکر کنیم.

خان گفت: بنابراین، می ماند میرزا محمد کلانتر که در مقایسته با والی شیراز، رحم و مروت بیش تری دارد. سپس رو به سپیده کرده و گفت: نظر شما چیست؟ سپیده گفت: رضا قلی بیگ بدون اجازه ی والی شیراز آب هم نمی خورد و اجازه ی هیچ اقدامی ندارد. والی شیراز هم هر چند در بی رحمی و شقاوت، همتا نداشته، در مکر و حیله دست شیطان را از پشت بسته است و دشمن قسم خورده ی ماست ولی دشمنی عاقل است و کاری نمی کند که دودش به چشم خودش هم برود .

پهلوان خدر گفت: ممکن است منظورت را واضح تر عنوان کنید. سپیده گفت: جریان تقی خان را که یادتان نرفته است. بلند پروازی های او عاقبت کار دستش داد. والی شیراز، مرد دنیا دیده ای است و بهتر از هر کسی از احوال محمد تقی خان بخت بر گشته مطلع است و می داند که نه از حیث مال و منال از او بالاتر است که تقی خان پولش از پارو بالا می رفت و در شیراز، ضرب المثل خاص و عام بود و نه از حیث عزت و احترام.زیرا از این حیث هم، چنان نادرشاه را شیفته ی خود کرده بود که ایاز سلطان محمود را ! ولی وقتی به واسطه ی بر افراشتن علم طغیان از چشم ظل الله افتاد و مورد بی مهری قرار گرفت، بلایی بر سرش آمد که آن سرش ناپیدا…. او را با اهل و عیال به اصفهان نزد نادر شاه بردند و نادر شاه حکم فرمود تا یک چشم او را از حدقه بیرون آورده، جراحات دیگری نیز بر او وارد آوردند. بعد هم برادر و سه نفر از پسرانش را گردن زده و عیال او را هم به اسیری بردند.

برادر پهلوان خدر گفت: پس نظر شما این است که والی شیراز از ترس یاغی قلمداد شدن به داریان بدون کسب اجازه از ظل الله ، لشکر کشی نخواهد کرد؟ سپیده گفت: بله. همین طور است. والی شیراز هم اجازه ندارد خودش با ظل الله مکاتبه نماید و مجبور است برای این اقدام دست به دامن میرزا محمد کلانتر بشود.

خان گفت: آن طور که من متوجه شدم منظور شما این است که انتقال ستاره به سه چشمه را بر ملا نکنیم و برای راضی کردن ستاره از رضا قلی وقت بیش تری گرفته و فرصت کافی برای وساطت را به دست آوریم.

سپیده گفت: دقیقا همین طور است. سپس خان نظر داریوش، ستاره و فرهاد را هم جویا شد و آن ها هم اطاعت خود را از تصمیمات جمع اعلام کردند. نهایتا قرار بر این شد که ازدواج ستاره با طاهر و انتقال او به سه چشمه مخفی بماند و خان نیز در ظاهر، رضایت خود را برای ازدواج دخترش با رضا قلی بیگ اعلام کرده و برای راضی کردن ستاره از رضا قلی بیگ فرصت بیش تری بگیرد و پهلوان خدر نیز که نزد میرزا محمد کلانتر اعتبار داشته و مورد احترام و وثوق است، نزد او رفته و وساطت نماید.

خان ختم جلسه را اعلام نمود و فرهاد پس از ترک جلسه، اسب خود را زین کرده، از قلعه بیرون رفت. ابتدا سعی کرد با سرکشی از مزارع دشت داریان خود را مشغول کند. دشت داریان، زمین های حاصلخیزی داشت و انواع محصولات کشاورزی از قبیل گندم و جو و نخود و عدس و کنجد و پنبه و کرچک و خربزه و هندوانه و خیار و کدو وبادنجان و انواع باقله در آن به عمل آمد. افزون بر آن، دامداری و پرورش دام و طیور نیز در بین مردم داریان رواج داشت.

ولی فکر و حواس فرهاد پریشان تر از آن بود که سرکشی از مزارع او را آرام سازد. این بود که روانه تنگه در شده و خود را به غار “سنگ سوراخی” در دامنه ی کوهی که در غرب رودخانه ی “له فراخ” قرار داشت رسانده،دست ها را بالش ساخته، کف غار دراز کشیده و اجازه داد باز هم توسن فکر و خیال بر ذهن خسته اش بتازد….